امین حمزه ئیان
مرگم نزدیک است... نه از آن روی که خواهان مرگم بل از آن روی که مردمان این سرزمین خواستار مرگ منند زیرا وجودم را هراس انگیز یافتند برای آسودگی هایشان.
من آنم که دختران شیطنت راه ها را برای نوازشی گرم می خواند. و دختران ژنده بیابان ها را بر دختران پاکدامن مزرعه ها برتری می دهد.
من آنم که دیوارهای پوچ مذهب را یک تنه خرد کرده اما افسوس که گوسپندان چشمانشان از دیدن آغل و تنها ظرف آب و غذای خود فراتر نمی رود.
من آنم که شر را هرگز اما نیک ها را نکوهش می کند. زیرا همان خیرها هستند که دختران سنگسار شده را در زمینی به خون آغشته می غلتانند.
من آنم که از سوختن آدمی در میان شعله هایی که افراشته ام لذت می برد. تنها تهمتنان از آتش ژرف به زندگی باز خواهند گشت.
من آنم که از مرگ آدمیان جشن ها به پا می کند. زیرا تنها رقص است که آدمیان را به زندگی فرا می خواند.
مرگ من نزدیک است... اما فراموش نکنید مردان بزرگ همیشه در سکوت و تنهایی مرده اند. یادتان باشد رگانتان از آن خونیست که روزی در جان آنانی جاری بوده است که بر نام هایتان شیفته نبودند هرگز...