امین حمزه ئیان
مرا انگل زمینیانِ در گل فرو رفته ی خوبانِ اخلاق و اندیشه می خوانند. ببین چگونه ابلهان و فرزانگانشان بر تک بانگی یکسان استوارند؟ آیا آنان را تفاوتیست یا نشانی؟ مرا از مجلس مرگ سخنان ایشان فرسخ ها دور است و ریخشندم بر جان و آرامششان. اکنون زمان پای کوبی ماست، زمان شادی و رقص. زمان دیوانه وار اوج گرفتن. ما بر جسم و زمین وفاداریم. ما با خاک و زمین پیمان نمی شکنیم. من آنم که نه شیطان را بر تخت پادشاهی خواندم نه خدایان را. بر من هیچ شهریاری نیست.
چرا غم گین؟ شادیتان را قربانی چه کس کرده اید؟ آیا کسی والاتر است؟ من آنم که دستانم هنوز از خون گرم مغز آدمیان درخشان است. وای بر آنان که مرگشان شادی آفرین است و زیستگاهشان لجن زار. آیا اینان گنداب ها را نبوییده اند؟
به راستی انسان گندابیست ساکن. چه کس می داند روان دریاست برای گنداب های جان؟
نگاشتنم جنگی با خویش است و خویشتنم کل بشریت.