تبليغاتX
«آدمی، دانش و اندیشه» - من و فرهنگ غم
«پوست گردو» NUTSHELL.IR

امین حمزه ئیان

"یک کارگر یا دانشمند پر کار و قابل، هنگامی برازندگی خود را نشان می دهد که به هنر خود بنازد و بدان سربلند باشد و با بسندگی و خشنودی بر زندگی خود نگرد. در برابر این، هیچ چیز تاسف انگیزتر و بدتر از این نمی توان دید که کفشدوز یا آموزگاری با چهره ای رنج نما بخواهد بفهماند که در حقیقت برای کاری بهتر زاییده شده است. لیکن باید دانست که هیچ چیز به از خوب نیست! و آن این است که انسان در کاری به استادی و زبر دستی رسانیده باشد و با آن کار کند و بیافریند." نیچه- اراده ی معطوف به قدرت

تگرگ غم هم چون پاره های تیز یخ بر دل ها می کوبد و پاره و خون آلود می کند دریای آرام احساس و خرد انسان را. و ما در این جا، جایی که زندگی می کنیم آسان تماشاگر زخم های خود هستیم. زخم ها را نشان نمایانی از وجود انسانی خود می خوانیم. برای تاثیر گذاردن و موثر بودن چهره ی غم را به رخ می کشیم و افسوس های پی در پی را مرحم درد ها می دانیم. یافتن نشانی از شاهدان امر آسان است در بین خوانندگان داریوش نمادی از سلطان غم می باشد و احمد شاملو عمیق ترین شعر ها را با صدایی زیبا، غم وار ناله می کند. شادمانی را کم با چهره ی انسانی پیوند می زنیم. عمیق ترین نوشتار ها و گفته هایمان آیا در غم ناک ترین حالات بر ما هجوم نمی آورند؟ آیا اینان نشانی از فراگیری اندوه بر وجودمان نیست؟

مردار طنز را بر دیوار آویخته ایم. طنز هایمان کنایه ای محض شده است و لطافت لبخند را خشکانده است. زود مرگی قلم هایمان بلاییست که جانمان را به درد آورده است. و نفی وجود، ریشه در عادتی دیرنه در ما دارد. شادی کم قسمت می شود و غم ها با شکوه گریسته می شود. گاه گویی یافتن انسان انسانی خویش هرگز در زیبایی یافت نمی شود؟

اکنون می پرسم کجاست آن میانه؟ کجاست آن چه شکاف ژرفی بین من و گله وار زیستن است؟ آسان می آزاریم و سخت می آساییم. گاه لبخند را نشان سطحی بودن می پنداریم. کجاست آن میانه؟
اکنون می پرسم روحی فرسوده چگونه توان تحمل آزادگی جان را دارد؟

"خش خش برگ ها زیر قدم هایم

می گوید: بگذار تا فروافتی

آن گاه راه آزادی را باز خواهی یافت." مارگوت بیکل

اکنون زمان دگرگونی خویش است. آزاد سازی من از قیود. آزاد سازی و غوطه ور شدن در زندگی و تجربه ی بزرگ و در هر آن چه با زندگی آمیخته شده است. نگریستن و فرا رفتن از غم و شادی. زندگی انسانی فرای شادمانی ها و غم ها، پشت خزان امروزین ماست. حال زمان دریافتن و بی قید بخشیدن است و هر چه پیش آید یا نیاید بر من استوار نخواهد شد. اکنون دیدگان هراسی در دل نمی افکند.

"شگفت انگیزی زندگی

با آگاهی به ناپایداری اش

در جرئت تو شدن

در شجاعت من شدن

در شهامت شادی شدن

در روح شوخی

در شادی بی پایان خنده

در قدرت تحمل درد

نهفته است." مارگوت بیکل

 

این بود گزیده ای از درد نامه های دل از فرهنگ غم زده ی من.

+ نوشته شده در  88/01/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin