تبليغاتX
«آدمی، دانش و اندیشه» - آدمی میان دو هیچ
«پوست گردو» NUTSHELL.IR

امین حمزه ئیان

نبودن خدا، انسان و زندگی و همه ی هستی را احمق و بی سرانجام و بی معنی کرده، ولی چه کار کنیم که همین طور است. (سارتر)
اکنون آدمی میان دو هیچ بزرگ که گویا واقعیت است و در لحظه ی تولد همراهمان زاییده می شود قرار دارد. دو هیچ که با تمام تناقضات ظاهری مکمل هم هستند. و اکنون آدمیست و جهانی که گاه تنها حقیقت ثابتش را این دو آزادی یا شاید اسارت می پنداریم.

زندگی و مرگ آن دو هستند که بنیاد محور تمام اعمال و افکارمان است. با شروع زندگی، تنها مرگ است که همراه آن متولد می شود. اما چون پیش از آشنایی با مرگ تنها زندگی را تجربه می کنیم، سال ها واقعیت مسلم خود را زندگی می دانیم. در پرتوی زندگی مرگ همواره وجود دارد اما هیچ گاه آن را تجربه نخواهیم کرد زیرا مرگ تنها حدیست برای انسان زنده. زمانی که مرگ فرا رسد زنده نیستیم تا بتوانیم بگوییم آن را تجربه کرده ایم. مرگ تنها کلمه ایست برای پدیده ای که هرگز آدمی آن را لمس نکرده است. و چه سود ها و خلاقیت هایی که در زیر سایه ی وجود مرگ پرورش یافته است. اگر آن نبود شاید زندگی معنای عمیق خود را از دست می داد.

شاید پر تناقض ترین مسئله ی هستی انسان این دو هیچ باشد. تمایلی که انسان به زندگی ابدی دارد و در عین حال از آن می گریزد. و اگر کفه ی ترازو به طرف یکی خم شود آن گاه تعادل تمام هستی انسان به هم خواهد خورد. این می تواند توازنی زیبا از دیدگاه انسان به شمار آید.
شاید بتوان مرگ و زندگی را دو آزادی دانست اما همان طور هم می توان آن دو را تنها اسارتی در بند جهانی محکوم به این دو دانست. اندیشه و وجود زندگی بدون مرگ معنا ندارد و همچنین بلعکس.
هدایت زیبا می گوید: اگر مرگ نبود همه آرزوی آن را می کردند !!

سالیان طولانیست، از آن جا که سرشت آدمی بیش تر او را به سوی زندگی می کشاند، تلاش کرده تا با ایجاد و خلق تصاویری از زندگی ای دیگر خود را از تصویر پایان برهاند. اما انسان در تنهایی اگر صادق باشد هیچ گاه از هجوم افکاری که شاید واقعیت است در امان نمی ماند. او می ترسد و بیش تر تغییر جهت می دهد.

اما امروز معنای زندگی و مرگ متحول شده است. اکنون روزگاریست که می توان گفت زندگی می تواند چون سیزیف باشد که سنگی را تا ابد به قله ی کوهی برده و سنگ از آن جا به پایین میغلتتد و این عمل تا همیشه ادامه دارد. در این هنگام مرگ هم معنایی نو میابد.

این معانی تازه و ساده ما را در مقابل این پرسش قرار خواهد داد که زندگی امروز و آینده و زندگی گذشتیمان آیا تنها نوعی آزادی بوده است یا اسارتی محض؟  این جنگیست واقعی و روانی که تنها در مغز شاید تنها موجود هوشمند، به نام آدمی برقرار می شود. ما این سوال را در پرتوی زندگی می پرسیم.

آیا رواست در پرتوی زندگی که این سوال را می کنیم آن را نفی کنیم؟ شاید منطقی نه. اما اگر اسارتست، در این اسارت نفی چه ایرادی خواهد داشت؟ شاید بتوان رد معانی عمیق زندگی را پذیرفت اما زیبا نخواهد بود پرسیدن چرا های بی حاصل و تنها تعریف بی معنایی اطراف. زیرا اگر این گونه باشد باید تنها راه حل را که مرگ است خود، قبل از صحبتی تجربه کنیم و آن گاه که تجربه به نتیجه برسد دیگر وجودی نیست که این سخنان را بیافریند.

این از آن تناقضات روانی انسان است که درونش روان است؛ آن پذیرش واقعیت سخت(که هیچ گاه قطعی نمی شود) و در عین حال دانستن راه و تنها رفتن از بی راهه ها برای برگشتن به گریزگاه خود.

پذیرش این دو، به معنای آزادی، تنها در پرتوی  تفکرات متافیزیکی صورت می گیرد. و این کاریست که فیلسوفان عموما از طریق منطق و عارفان از طریق چیزی که دل می نامندش به آن دست میابند. اکنون سوال پیش می آید که آزادی یا اسارت آیا واقعا وجود دارد و یا تنها زائیده ی تفکرات است یا به بیانی دیگر آیا درونیست یا بیرونی؟
شاید بتوان گفت ساخت مفاهیم درونی تنها برای شناخت بیرون که بخشی از آن درون آدمی است به وجود می آید. یعنی تمام مسائل به طور کلی از نظر مفاهیم ذهنی ما، بیرونیست.

پذیرش این دو به عنوان هیچ، سوالات و پیامد های عمیقی را در زندگی به وجود می آورد که به عنوان مثال می توان پذیرش تنهایی انسان و یگانه بودن او در جهان را نام برد. تفکر در این موارد انسان را متوجه ریسمانی بسیار ظریف و نازک و در ظاهر نامرئی میان دو معنای آزادی و اسارت قرار می دهد و گاه در پی آن جبر و اختیار. که هر قدم در این راستا برای گذر می تواند آدمی را در لحظه گاه برای راهی طولانی به اوج رساند یا به زیر افکند.

+ نوشته شده در  87/06/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin