تبليغاتX
«آدمی، دانش و اندیشه» - ریسمانی به ظرافت آدمی
«پوست گردو» NUTSHELL.IR

امین حمزه ئیان
تقدیم به فرشاد اسماعیلیان و خود، با امید به تازه ها برای خویش و تو و آدمی

فلسفه برای زندگی یا زندگی برای فلسفه؟
سوالیست که باید قبل از شروع فلسفیدن برای خویش روشنش کنیم. زمانی که روزمان را شروع می کنیم همواره و به طور ناخودآگاه از روش ها و منطق های فلسفی استفاده می کنیم. منظورم از فلسفه ای که بیان کردم، فلسفه ای است که فلاسفه به آن می پردازند و در پی آن به جست و جوی پاسخ های مناسب برایش کند و کاو می کنند.

آیا کسانی که فلسفه می خوانند حقیقت را میابند؟سحابی ستون آفرینش زیبا
افرادی هستند که از گفته های فیلسوفان و جهان بینی آنان لذت برده و به همین خاطر مطالب آن ها را مطالعه کرده و اگر این موضوع را صحیح دنبال کنند موجب می شود که در هر کاری که مشغول هستند ابعاد مختلف را بسنجند. یعنی با مطالعه ی دیدگاه ها به نوعی آگاهی می رسند که به وسیله ی آن در شرایط مختلف قدرت استدلال از زوایای مختلف را نسبت به کسانی که فلسفه نمی دانند، به دست می آورند. این مطلب خود نشان دهنده ی یکی از فواید مهم فلسفه است که آن گسرش دید ما نسبت به زندگیست.

اما افراد دیگری که فلسفه می خوانند بعد از مدتی تنها به جای مطالعه ی آرا به مرحله ای می رسند که برای ارضا کردن خویش شروع به فلسفیدن می کنند و برای زندگی و دیدگاه های خویش می توان گفت کلبه یا قصری را بنا کرده و بر پایه ی آن به دیگر امور می پردازند.

به اشتباه بین مردم، کسانی را که فلسفه می خوانند به نوعی دیوانه می پندارند و سعی بر آن دارند که این گونه افراد را از راه فلسفه، که می اندیشند پایانش جز دیوانگی چیز دیگری نیست دور کنند. اما حقیقتا فلسفه ما را به سمت جنون می کشاند؟

این جا است که پی به اهمیت پاسخ دادن به اولین سوالی که مطرح کردم را، قبل از هر گونه حرکت درآدم مسیر فلسفه می بریم. گروهی برآنند که فیلسوفان حقیقت را می دانند و در اولین سوالی که دیگران از این گونه افراد دارند سوال در مورد معنا و مفهوم زندگی و خود حقیقت است. شاید در این هنگام فیلسوف ما نتواند با پاسخ های خود شخص گوینده را راضی کند. دلیل این امر این است که فلسفه یعنی جست و جوی حقیقت. در واقع می توان مسیری را که ما پله پله به سمت حقیقت می رویم، فلسفه نامید و شخصی که در آن مسیر است را فیلسوف خواند.

حقیقت تنها واژه ای است که ما می سازیم و نوعی حد است برای مشخص کردن و موقعیت یابی مسیری که در آن قرار داریم. به همین دلیل ما نمی توانیم از یک فیلسوف نامی انتظار بیان حقیقت را داشته باشیم چرا که در این صورت دیگر احتیاج به فیلسوف دیگری نیست و مدت ها قبل می باید پرونده ی فلسفه بسته می شده است.

اما اکنون بر می گردیم به سوال اصلی خود: فلسفه برای زندگی یا زندگی برای فلسفه؟
در این جا با مثال هایی فرضی، و ساختن شخصیت هایی در هر یکی از موقعیت های بالا، پاسخ بهتر را جست و جو می کنیم.

آقای الف عقیده دارد که انسان زندگی می کند که فلسفیدن را بیاموزد و فلسفه بخواند.
و آقای ب عقیده دارد که انسان شروع به فلسفیدن می کند برای بهتر زندگی کردن.

آقای الف روزها می نشیند و به آن می اندیشد که مثلا آیا کشتن افراد از روی ترحم خوب است یا خیر؟
اما آقای ب که همواره زندگی خود را می کند شروع به بررسی آن می کند که قتل از روی ترحم خوب است یا خیر؟
در این جا شاید تفاوت زیادی بین اشخاص الف و ب به چشم نیاید. اما تفاوت اصلی در نوع زندگی کردن آن دو است.

آقای الف گاهی ساعت ها به دور از ارتباط داشتن با جهان خارج تنها برای به دست آوردن پاسخ سوالات خود می اندیشد. اما آقای ب صرفا به دنبال پاسخ نیست و هدف اصلی اش از یافتن پاسخ، گسترش دید برای بهتر زندگی کردن است در صورتی که آقای الف صرفا به پاسخ ها اهمیت می دهد و کم تر به کاربرد آن در زندگی می اندیشد. زیرا او عقیده دارد، آدمی باید تا جان دارد همواره از خود سوال و جواب کند. زیرا با به دنیا آمدنش این موضوع را وظیفه ی اصلی آدم بودن خود می داند. اما شخص ب جان داشتن را صرفا برای پاسخ دادن به سوالات نمی داند و پاسخ به سوالات را تا حدی مجاز می داند که بتواند بهتر زندگی کند و در آن مسیری که خود انتظار دارد قرار بگیرد.

عده ی بسیاری از ما چه در فلسفه و چه در علم یا هر موضوع دیگری این سوال بنیادین را از خود نمی کنیم و این یکی از دلایل بسیار مهم ما برای دل زدگی در انجام امور مختلف است. به عنوان مثال می توانیم از خود بپرسیم: آیا زندگی برای علم است یا علم برای زندگی؟

خوب بیاندیشید و اولویت بندی کنید. اگر می گوییم زندگی می کنیم برای علم باید از خود بپرسیم: اگر زندگی نداشته باشیم آن گاه علم چه ارزشی دارد که این چنین می اندیشیم؟
پس می توانیم به این نتیجه برسیم که ما اول باید جان داشته باشیم و زندگی کنیم و بعد به دنبال علم و هر چیز دیگری برویم. یعنی زندگی کردن را در اولویت هر چیزی قرار دهیم.

فلسفه و علم و هر چیز دیگری بسیار مهم و ارزشمند است اما این ارزش ها زمانی نمود پیدا می کنند که ما جان داشته باشیم و زندگی کنیم. در غیر این صورت هر چیزی بدون داشتن زندگی مناسب برای ما چه سودی خواهد داشت؟

کسانی که در مسیر دائمی یافت حقیقت قدم می گذارند معمولا از آن آرامش معمول خویش می گذرند و آن را قربانی مسیر انتخاب کرده ی خویش می کنند زیرا همان طور که تعریف کردیم حقیقت نوعی حد است و در این مسیر است که اگر تفکرات دو ماه قبل خود را با حال مقایسه کنیم به نوعی تفاوت محسوس می رسیم زیرا در این مسیر ذهن خود را برای رد و دریافت هرگونه مساله ای آماده کرده ایم.

بنده دو ماه پیش با فلان عقیده ی اخلاقی زندگی می کردم اما اکنون با عقیده ای دیگر زندگی می کنم زیرا زمانی که در این مسیر بوده ام، طی آن متوجه نقاط ضعف عقیده ی قبلی شده ام و با تکمیل و تعمیم آن به عقیده ای دیگر رسیده ام.

این قربانی کردن آن آرامش معمول (تاکید می کنم بر کلمه ی معمول) در چنین مسیری است. اما بایدظرافت گل بدانیم کسانی که در چنین مسیری قرار دارند چیزی فراتر از آن آرامش معمول را به دست می آورند که بخشی از آن لذت عقل و احساس است که خود نوعی والا از آرامش جهان بینی خویش است. که افرادی که زندگی عادی خود را دارند به صورت بسیار محدود تری به این لذت بزرگ می رسند. اکنون کمی کاربردی تر نگاه می کنیم:

سال ها از عمر آدمی می گذرد و به سنی می رسد که ذهنش آن کارآیی گذشته را ندارد. روز ها را سپری کرده، حرف ها زده و عمل ها کرده که هر کدام بر عقیده ای استوار بوده است. اما بعد از این همه سال از خود می پرسد آیا تمام عقیده هایم تنها آموزه ای کهن نبوده است؟

این آن لحظه ی بزرگیست که سالیان پیش شخصی دیگر در زمان اوج توانایی از خویشن خویش کرده بود و به جای نگاه از دریچه ی چشم دیگران، خود دریچه ی تازه برای درک درست از زندگی خویش ساخته بود. و حال اوست که می تواند بگویم من زندگی کرده ام چرا که آدمی ریسمانیست بین حیوان و انسان. و حال زمان آن می رسد که بتواند با جرئت فریاد برآرد که همچون آدمی زیستم.

پیش از آن که واپسین نفس را برآرمطبیعت زندگی آرامش
پیش از آن که پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که باشم.

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیامند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،

تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر ِ بازگشت ندارم

بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.

اکنون مرگ می تواند
فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.                        (مارگوت بیکل)

+ نوشته شده در  87/06/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin