امین حمزه ئیان
در تفکر عمیق شده ای سخنم برای توست.
از تفکر به گوشه پناه برده ای و رانده و جدا شده خود را یافته ای. هراسیده ای از ادامه، از آینده ای که چون سیاهی گنگ است. گاه می اندیشی خود را در دستانی نرم و گرم وا گذاری و آسوده بخوابی. گاه می اندیشی به سوی مسیری رفته و خود را چون آب در رود بیندازی.
بدنی عر یان و گرم را مسکنی یافته ای برای روانت. تفکری ساده را برای همیشه می خواهی. ذهنت را عر یان می خواهی؟ خواستارت از این روست که روی به بدن های بر هنه و نرم و ساده آورده ای. دوست می داری دستانی کوچک را که در پرتو آن مست شوی اما این دستان خالی و کوچک توست که خواستار این چنینی. گر بزرگ بودی بزرگ ترین را خواستار بودی.
می اندیشی خود را غرق در آب روان کنی، اما این ذهن گم شده در مایع روان مغزت است که چنین طلب می کنی. پای در ره این تنهایی گذاشته ای اما اکنون می خواهی خود را رهایی بخشی، بدان این تنهایی نبودست که چنین بار آوردست این نرم اندیشی در راهت بودست که خواستار رهایی از آنی.
می پذیرمت که سخت گذرانده ای اما این آغاز راه است. آغاز همیشه برای چنین انسان شدن هایی همیشه این گونه بودست. و گاه جسم و روان را تا پای گور آزرده است. اما اندیشیده ای آنان که این راه را پذیرفته اند چه چیز را عظیم تر از آن آزردگی جسم و روان یافته اند؟
گم گشته ای. به خود بازآ. منع مکن خود را از آن چه برایت گاه آسودگی را می طلبد زیرا این آسودگی لحظه ایست توقف برای گامی بزرگ تر از پیش برداشتن. قدم در انسان گذاشتن دوری از آدمیت را آن چنان که اندیشیده بودی نمی طلبد. دلیل اینست که گاه به بازگشتی ابدی برای جسم و روانت می اندیشی. هنوز خامی که چنین سادگی ها را طلب داری، گمان کرده ای پختگی، تو را به ستوه آورده است.
بدین جای رسیدی؟ پس بشکن آن دیوار های پولادین را که تو را می آزارد. زیرا اکنون پایانت نباید این گونه پایان یابد. آن پایان و انتها پختگی می خواهد که شهامت پذیرش جسمت را از سوی زمین خواستار باشی. زمین آن سنگ مقدسیست که برایش روزی به اطراف می جهیدی. این چنین ناسپاسی در آن گونه لحظات در برابر زمین خوارست. آن ناب ترین آزادی را که یافتی و رسالتی را پایان دادی آنگاه زمین را برای پذیرشت فریاد کن. که زمین خواستار انسانی برتر است تا جان یابد و بیافریند قطره ای دگر را برای دریایی برتر از گذشتگان.