تبليغاتX
«آدمی، دانش و اندیشه» - کاش بی واسطه زیبا بودیم
«پوست گردو» NUTSHELL.IR

امین حمزه ئیان

 

در اتاق دانشجویی خود داشتم سعی می کردم که بعد از حدود بیست ساعت بی خوابی و با خوردن آرام بخشی بتوانم مدتی بخوابم. ظهر بود و گرمای شدید. موبایلم زنگ زد. یکی از آشنایان در دانشگاه بود که از من می خواست سریع ببینمش من هم از جایی که فکر کردم اتفاقی افتاده، جایی را مشخص کردم و گفتم پنج دقیقه دیگه می بینمت.

 

گفت: سریع برو یه آمار از خونه ای که هستی بگیر امروز با یکی آشنا شدم از محله های بالاست جاهایی که شما سر می کنید. امروز صبح وقتی منتظر تاکسی بودم منو تا دم دانشگاه رسوند، 206 داره، خودشم دانشجوی اینجاست. برو ببین اگه مشکلی نیست الان زنگ بزنم بیاد با هم بریم اتاقت.

 

لحظه ای جا خوردم و بعد با هزار نوع دلیل گفتم که نمیشه و در ضمن بنده اصلا تن به چنین کارهایی نمی دهم مگر یادت نیست دفعه ی قبلی شما آن زیبا ترین دختر را معرفی کردین و بنده هرگز جلو نیامدم. نه بنده تن به این کار نمی دهم. حداقل در این مکان و زمان.

 

چیزی نگفت و به راه افتادیم. مشکلی پیش نیامد. بارها این گونه اتفاقات افتاده و برخورد بنده را تجربه کرده اند. در حال قدم زدن بودیم که به قسمتی خاکی پشت ساختمانی رفت و گفت اگر نمی ترسی و دوست داری بیا. من هم با کمی تردید رفتم. چیزی از جیبش در آورد و گفت فندکت را روشن کن و فقط روشن نگه دار. چیزی از جیبش در آورد و شروع به گرم کردنش کرد بعد آن را خورد کرد و با مواد داخل دو سیگار که خالی کرده بود به هم زد و شروع کرد به پر کردن آن دو سیگار از این مخلوطی که ساخته بود.

 

برایم توضیح داد و متوجه شدم که چه کاری انجام داده است. بعد سیگار ها را روشن کرد و شروع کرد به سرعت کشیدنشان. به بنده تعارف کرد از دستش گرفتم کمی بو کردم و نگاهی انداختم و گفتم بفرما بنده امتحان دارم و باید خوب بخونم از این کار ها هم نخواهم کرد. بعد از مدتی خنده هایش شروع شد.

 

صورتی زیبا دارد با تیپی خوش و جذاب. ساعتی را با هم در خیابان گذراندیم. و من از خنده ها و لذتی که از دنیا می برد در تفکرات خود فرو رفته بودم. چشمانش قرمز شده بود. گرمای بدنش آرامشی دروغین داشت، آرامشی افسوس بار که غم را در وجودم تشدید می کرد. از خوردن آب میوه لذتی می برد که گویا خوشمزه ترین در دنیاست. از حرکات عابران و ماشین ها به خنده در می آمد و دلایل وجود باد و ساختمان و خاک را از من می پرسید.

 

برای مدتی آرام به کناری خیره ماند سپس گفت: میدونی فرق دخترایی که سمت شماها هستن با دخترایی که پایین شهرن چی هست؟ اونا به خاطر معرفت من باهام دوست می شن ولی دخترای بالا به خاطر پول و ظاهرتون. یه روز با دوستم می رم بیرون خرجش می کنم، فرا پول ندارم اون خرج می کنه، یه روزم نه من پول دارم و نه اون، اون وقت با هم پیاده می ریم. دخترهای بالا شهر قبول می کنند پول نداشته باشی و به جای ماشین راه برن؟

 

هیچ نمی توانستم بکنم. تنها تماشا می کردم. این سیر را تا سقوط از تمام جنبه ها چه سخت در تمام وجودم احساس می کردم. غم گین شده بودم و افسرده. در آن گرمای شدید و هلاک  کننده، او زیبایی می دید. در محیطی سخت لبخند می زد و سخن های شاد بر زبان می آورد. این ها همان چیزهایی است که ما باید همیشه داشته باشیم ولی افسوس که از ما جدا شده و به سمت سیاهی رفته. و البته مهم است که بگویم به این سمت کشیدنمان طوری که خود در طول سال ها نفهمیدیم با فریادهای آزادی به سوی مرگ کشیده شدیم.

 

لحظات دردناکی بود با نگاه هایی معنا دار و بی معنا. همواره به خودمان و سرنوشتی که دچارش شده ایم می اندیشیدم که چه چیزهایی را از کف داده ایم. مقصر کیست؟ مطمئنا همیشه و مطلقا خودمان نیستیم و حداقل گاهی تماما این نسل نیست.

 

اکنون او می توانست لذت زندگی را درک کند و با لذت، درس بخواند بدون آن که مطالعه مزاحمش شود. از همه چیز لذت می برد. ما باید این گونه  می بودیم اما حال به هر دلیلی افیون و توهم است که ما را طبیعی جلوه می دهد.

 

دیگر حرفی از آن دختر نبود زیرا احساس می کرد دختران زیادی در اطرافش هستند و همه چیز را نباید به خاطر دختر ها از دست داد. دنیا را زیبا یافته بود. علم را عجیب و زمین را پر از اسرار.

 

به اتاقم بازگشتم و از شدت خستگی و درد یک عدد کلونازپام را کامل میل کردم و گوشی را خاموش کردم و تا زمانی که آرام به خواب می رفتم، نمی دانم چرا با خود همواره اینگونه زمزمه می کردم:

 

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم پیچد

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریا ها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

+ نوشته شده در  87/03/29   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin