تبليغاتX
«آدمی، دانش و اندیشه» - سادگی ها را، ساده دلیل می طلبیم
«پوست گردو» NUTSHELL.IR

امین حمزه ئیان

 

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی، امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن. به جای سيله اشکی که فردا بر مزارم مي ريزی امروز با تبسمی شادم کن. به جای متن های تسليت که فردا برايم می نويسی امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن. به جای حسرت های گذشته که بعد از مرگم خواهی خورد، امروز بزرگواری کن و مرا ببخش.

 

به جای تعريف و تمجيد هايی که فردا بعد از مرگم خواهی کرد، امروز قدر دوستی ها و با هم بودنمان را بدان.

 

 

 

مدت هاست که این گونه زندگی را می گذرانیم. قدر دوستی و آن ارزش با هم بودن ها گاه چه ساده با کلماتی پوچ در هم می شکنند و اگر دگر باره باز گردند هرگز جایگاه پیشین را پیدا نخواهند کرد. زیرا زمانه تحمل پذیرش دگر بارگی را ندارد. چرا این گونه کردیم که فردایی آن گونه داشته باشیم؟

 

وای که با هم بودن های ساده را دلیل می طلبیم؟ آخر برای چه؟ نمی دانم! آیا دلیلی محکم تر از انسان بودنمان وجود دارد؟ ساده و بی توقع بودنمان برای کنار هم بودن کافی نیست؟ سخت می بینیم، سخت برای خود سد ها ساخته ایم و از پس آن می نگریم و تصمیم می گیریم. آن سادگی آرام بخش، در این زندگی ناآرام را چرا این گونه زیر پاهای خود به سادگی خرد می کنیم؟ نمی دانم!

 

می توانیم دست هم دگر را در این طوفان نگه داریم، اما این پس زدن ها دگر چیست؟ نمی دانم!

صداقت و درستی و پاکی را چگونه تعبیر می کنیم که این چنین می کنیم؟ ای کاش صداقتمان و سادگیمان بیش تر از تعریفی ساده بود که بر زبان انسانی خود می راندیم.

انسان ها این پس زدن های سخت را بسیار ارج می نهند. چرا؟ آری زمانه ما را این گونه بار آورده، تقصیری از طرف ما نیست. تنهایی گزین، شده و چشم بر افول پوست و استخوان و روانمان بسته ایم. ای کاش دوستی گریز بودیم اما هیهات که کار از این هم گذشته و دوستی ستیز شده ایم.

دوستی، آن کلمه ای که بارها بر ارزشش سخن ها رانده ایم. سخنانمان بسیار زیباست و برای مست کردن هم دیگر کافیست، اما آن هشیواری، بعد از صبح دم فرا خواهد رسید.

 

غیر از این در اطراف نیافتیم. پس می رویم به سوی آن چه دیده ایم. چاره ای نیست. اگر این گونه نزییم دگر نتوانیم خود را بازیابیم؛ و در سیل این گرداب ها و آشفتگی ها غرق خواهیم شد. این لحظه است که دیگر می دانیم و در عجب نیستیم زیرا بارها لمسش کرده ایم و ننگ هایی ساده را بر تن خود استوار دیده ایم.

 

 

اکنون خود را تکانی باید داد تا بیاساییم. مهر و محبت روزگارانی بس طولانی این گونه نبوده است. هیچ گاه کسی این چنین برای زیستن خود را نمی تکاند. اما افسوس که این زمان این گونه باید زیست. چاره ای نیست. خود را می تکانیم تا شاید بتوانیم از لای درز های گشوده شده هوای نم ناک بیرون را تنفس کنیم.

 

مقصر کسی نیست و چاره ای هم جز این نیست. سخت است اما باید پذیرفت. و این پذیرفتن ها، این زمان است که معنا یافته و تنها ندای آزادی را می دهد. روزگاری بشریت این گونه نبوده است. خوشا آن دوران که یادش لذتی خاص را فرا می خواند.

 

سخن را درز می گیریم و سادگی ها را بدان گونه ساده می نگریم.
+ نوشته شده در  87/03/25   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin