امین حمزه ئیان
مدت ها بود که در خانه بودم و پای به بیرون نگذاشته بودم. بالاخره تصمیم گرفتم که با برنامه ای بیرون روم و کمی مردم سرگردان در زیر آفتاب سوزان را تماشا کنم. اول به سمت خانه ی هنرمندان رفتم و چون زمان، زمان ناهار بود رفتم و بعد از کلی نشستن بالاخره غذای گیاهی خود را میل کرده و سریعا از آن فضای بد بیرون آمدم و در پارک زیر درختی نشستم و مشغول به درست کردن پیپ خود کردم. برنامه ام این بود که سری هم به تئاتر شهر بزنم و از نمایش های در حال اجرا خبری دار شوم و یکی از آن ها را تماشا کنم.
در این حال و هوا بودم که پسری آمد و با اجازه کنارم نشست و شروع کرد به شعر خواندن و جملاتی هنری را گفتن. بعد متوجه شدم که در کار تئاتر و هنر است و اکنون در حال به پایان رساندن فیلم نامه ای اجتماعی است. طرحی از فیلم نامه را به دستم داد و خواندم. نظراتم که بیش تر منفی بودند را به ایشان گفتم.
بگذریم. او گفت برای این فیلم نامه که حدود شش ماه است وقت گذاشته بسیار تجربه ها کرده زیرا می خواسته فیلم نامه ای واقعی باشد و به همین دلیل به قول خودش به سمت اعتیاد و تریاک رفته و اکنون با حدود هفتاد دختر در رابطه است. و شروع کرد از گفتن رابطه ای که با دختری شانزده ساله برقرار کرده و آن را به خانه برده است. در آن طرح فیلم نامه ای که به بنده داده بود جریان از همین قرار بود که در آن نقش اصلی دختری شانزده ساله بوده که با پسری رابطه ای برقرار می کند.
بعد از مدتی گفت تا یکشنبه همه چیز تمام خواهد شد. گفتم منظورت چیست؟ گفت تمام طناب ها را پاره خواهم کرد. گفتم منظورت طناب های زدگیست؟ گفت منظورم تمام آن دخترهاییست که باهاشان رابطه داشتم. پرسیدم چرا؟ گفت زیرا فیلم نامه ام را نوشته ام و دیگر احتیاجی به آن ها ندارم. گفتم پس آن ها را برای آزمایش می خواستی. گفت بله. گفتم بسیار برایم جالب است فیلم نامه ای می نویسی که می خواهی یک واقعیت اجتماعی را به مردم نشان دهی و بگویی که چه اشتباهات ساده ای موجب از هم پاشیدگی روانی بسیاری از افراد جامعه می شود آن گاه تو خود با روان هفتاد نفر و خانواده هایشان بازی کرده ای!!!
سکوتی کرد و در تمام مدت کلمه ای را که تکرار می کرد باز تکرار کرد. خسته ام، خسته ام از این مردم.
گفت می توانم سوالاتی خصوصی بپرسم؟ گفتم بپرس. برایش جالب بود که به این راحتی گفتم. گفت برای چه این گونه راحت سخن می گویی؟ گفتم زیرا تنها همین لحظه است که با شما این جا نشسته ام و بعد از رفتم دیگر شما را هرگز نخواهم دید. البته به او تذکر دادم که بنده تا حدی که بدانم صحیح است سوالات را جواب می دهم.
اول از پیپی که در دست داشتم پرسید و بعد از تعداد رابطه هایی که با دخترها تا کنون داشته ام؟ در مورد دخترها گفتم هرگز رابطه ای نداشتم و آن شوق شما را برای برقراری ارتباط ندارم و در ضمن احتیاجی هم به برقراری رابطه با پسرها هم نمی بینم جز دو نفری که گاهی صحبت هایی با هم می کنیم.
تعجب کرد و سوالاتش در این رابطه کمی ریز تر شد. لحن و وضعیت و فرهنگی که داشت اذیتم می کرد اما چیزی نمی گفتم. بحث ها ادامه پیدا کرد و به هنر و تئاتر و ایران و مردم کشیده شد. صحبت هایی بسیار ناپخته می کرد. گاهی نظرم را در مورد دختر هایی که از جلویمان رد می شدند می پرسید و بنده مستقیم می گفتم به من ربطی ندارد. او هنر خوانده بود و کارهای تئاتر و بازیگری کرده بود.
با خود اندیشیدم این از همان انسان هاییست که جو هنرمندی گرفتدشان مانند بسیاری از به ظاهر هنرمندانی که شب ها در خانه هنرمندان و کافه ها به دور هم جمع می شود و تنها با کلمات بازی می کنند. در این رابطه با او صحبت کردم اما کاملا متوجه شدم که هیچ از سخن هایم را درنیافته است. احتمالا گوش هایش آن قدر با کلمات و استعاره ها و تشبیه ها پر شده است که دیگر واقعیت را هیچ نمی بیند و این برخلاف سخن خودش بود که واقعیات تحلیلش برده است.
بعد از مدتی او را همچون جانوری در توهماتش یافتم. هیچ حرف تازه و نظری دقیق نداشت یک شبه هنرمند که به بازی کردن در لجن زار عادت کرده است و از آن لذت می برد. پر از ادعاهای بیهوده بود که بعد از چند سوال از او متوجه می شدم که این ادعاها چگونه پوچ هستند. هیچ چیز را در درونش نیافم که ندایی از هنر دهد. همه ظاهر بود. حرکاتش و سخن هایش و لباس هایش.
آری اینان همان به ظاهر هنرمندانمان هستند که دم از هنر می زنند که حتی نمی دانند زیبایی چیست و لحظه ای به آن نیندیشیده اند و هیچ نمی دانند اگر پای در بزرگراه هنر نهاده اند به کجا باید بروند. پر از خیالات توهمی اند در دنیایی که فکر می کنند واقعیت است.
هنر جایگاهی والا دارد اما برای اینان چه؟ هنر نزد اینان تنها احساس است. احساس خستگی و درماندگی و سیگار کشیدن و نوشتن و عشق به تنهایی و خطوطی سیاه بر روی بوم کشیدن و دم از دنیای پست مدرن زدن و گم شدن عاطفه ها ی انسانی. هیچ زیبایی را در این گونه شبه هنرمندان که بیش تر از هنرمندان اکنون در جامعه وجود دارند ندیدم. برایم خنده آور است از آن به به هایی که بعد از گفتن بیتی شعر یا دیدن تصویری می گویند. خنده آور است ساعات طولانی ای که با سیگار خود سر در بوم خود برده و هیچ نوآوری ای نمی کنند که به مردم در این دنیا ی به قول خودشان پریشان دهند. که تسکینی باشد بر احساس و منطقشان.
بحث در این رابطه فراوان است. بعد از ساعتی گذراندن با او خداحافظی کردم و راهی کتاب فروشی همیشه گی ام شدم و نگاهی به کتاب ها انداختم و بعد به برای رفع گرسنگی موسیقی ام به سمت قسمت موسیقی رفتم و موزیک هایی زیبا و آرامش بخش و دی وی دی هایی تصویری از طبیعت با موزیک هایی بسیار لطیف را خریدم.
به تئاتر شهر رفتم. بعد نگاه کردن به نمایش ها یکی را انتخاب کردم که به نظرم ارزش دیدنش را دارد. بعد برای خرید بلیت که رفتم متوجه شدم دیر آمده ام و بلیط تمام شده است. کمی ناراحت از این که را بدون تئاتر دیدن زمانم را از دست داده ام و برنامه ام به درستی انجام نشد و نتوانستم به آن لذت دست پیدا کنم به خانه بازگشتم و تا شب به گوش دادن و دیدن دی وی دی های تصوری ام کردم و بسیار آرام شب هنگام متنی نوشتم و به خواب رفتم.