امین حمزه ئیان دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ افیون می داد زن های باردار نوزادهای بی سر زاییدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند مرداب های الکل با آن بخار های گس مسموم انبود بی تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موش های موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود، و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت آن ها غرابت این لفظ کهنه را در مشق های خود با لکه ی درشت سیاهی تصویر می نمودند مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر با شوم جسدهاشان از غربی به غربت دیگر می رفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم می شد مدت هاست که زندگی ما بسیار با شعر بالا که سروده ی فروغ است پیوند خاصی خورده است. دلمردگی و افسردگی در بینمان بیداد می کند. شاید خود متوجه اش نشویم. اما تمام نوع زندگی و تفکراتمان نشان از آن می دهد که ما در بیهودگی فرو رفته ایم. در روزمرگی و وحشتناک تر از آن روز مردگی. جوانان در جای جای ایران جز تفریحات و آزادی های محدود و تکراری هیچ چیز دیگری ندارند. در شهرستان ها بازی های تکراری زیر گرمای سوزان خورشید یا آب تنی کردن در جوی های محله تنها تفریح کودکانه ی آنان است. در شهرها کودکان و نوجوانان به جای شور و شادی در خانه اند و با غرایز و طبیعت خود دست و پنجه نرم می کنند. بسیاری از دخترانمان شب ها می گریند. تنها شده ایم. نمی توان به شانه ای اعتماد کرد. خسته شده ایم. بی انگزه ایم. وای از این بی انگیزگی مرگ زا. سنت های کهنه و احمقانه دست بسیاری از ما را بسته است. در جوانان آن شور و جوانی ای که در دنیاست و طبیعت جوان است را نمی بینم. ما را سرگرم کرده اند برایمان سرنوشت تعیین کرده اند. آنان که درس می خوانند با فشار زیاد وارد دانشگاه می شوند، آنگاه آن را آن بهشتی که می گفتند نمی یابند، و افسرده می شوند. در آن زمان از خود می پرسند بعد از این چه؟ آیا برایمان مقصدی را تعیین کرده اند؟ سرافکنده از این گونه سوال ها به درون پناه می بریم. عده ای تنها تفریحشان مواد مخدر شده است، بسیار دیده ام در دانشگاه که برای درس خواندن مواد می کشند. این چه سرنوشتیست که دچارش شده ایم. چه آرام تحلیل می رویم و خود متوجه نیستیم. در تنگی کوچک در جهان گیر کرده ایم و گمان می بریم دنیا همین است و بس. دیگر نمی آموزیم دیگر حوصله ی کتاب را هم نداریم و آن کس که دارد پولش را ندارد. سرنوشتمان را به باد سپرده ایم. حساس شده ایم، پرخاشگر شده ایم، از یاد برده ایم که انسانیم، صفات انسانی زیرپاهای درد و خمودگی هایمان له شده اند، چه ضربه ها که از اطرافیان می خوریم. دخترانمان از پسرانمان جدا شده اند اگر هم با هم باشند یا غریزه است یا اگر نباشد انسانیتی در کار نیست، دیگر با هم رو راست هم نیستیم. حق داریم، می ترسیم، از نزدیکان چه دیده ایم که به دیگران اعتماد کنیم. همگی آن خویشتن حقیقی و انسانی را فراموش کرده ایم. آن قدر در این مورد صحبت دارم که پایانی ندارد. باید راهی جست، همیشه از خود پرسیده ام چگونه؟ تا به کی با ذهن و خیالات خود خوش باشیم تا به کی در اتاق ها و خیابان ها تنها با خود قدم زنیم و صحبت کنیم. در آخر، روزی خسته می شویم. در چشمان جوانانی که سعی در یافتن انسانی خود دارند مرگ موج می زند. فکر مرگ و رهایی و آزادی، به دور از دغدغه و احساسات و افکار. هنوز هم کسانی هستند که خویش را فراموش نکرده باشند اما آن ها در لانه های کوچک خود خفته اند. روزی اینان فریاد می زدند اما ما مسخریشان کردیم، آنان هم ناامید رفتند، یا اگر ماندند در کلبه ی خود تنها زندگی می کنند. نمی خواهم بگویم من از همه جدایم من هم از اینانم از آن جوانانی که فکر مرگ در سر دارند از آنانی که تنها سر در گریبان خویش دارند. گاهی از شدت تحقیر ها به خود می آیم که برای که و چی اینگونه انرژی مصرف می کنم. اما اکنون لنگان لنگان پیش می روم. خود انسانی بودن خویش را نگاه داشتن هزینه ی گزافی دارد، و من هر روز آن را می پردازم. ذهن و جسم ما خواستار انرژی ای تازه است خواستار زیبایی و نوآوری است. هیچ کدام را به خود نمی دهیم. نداریم که بدهیم. تا به کی با ذهن خود زیستن، روزی که سر را بالا بیاوریم و جهان را بنگریم فرسوده می شویم. با این شرایط باید کلا بی خیال و آسوده بود و خود را فراموش کرد. اما در آخر چه داریم، هیچ. صحبت بسیار زیاد است. می توان این گونه سخن راند تا زمانی که از پای درآییم. به فکر چاره ام به فکر یافتن جایگاه واقعی هستم، به فکر راهی برای فرارم، راهی برای آن آرامش نسبی که بتوان در پرتوی آن به دنبال حقیقت رفت. در پی چاره ام؟ روزهاست که در پی چاره ام؟ می توانم از تمامشان گذر کنم اما بعد از مدتی واقعیت چون پتک بر سرم می خورد. چه کنیم؟ چگونه بیندیشیم؟ بیچاره مردم. بیچاره انسان. بیچاره راستی. بیچاره اندیشه. بیچاره زندگی. بیچاره مرگ. و بیچاره پوچ، آری پوچ، معنای پوچ هم گم گشته است. از این زمانه دلم سیر می شود گاهی...