دکتر بهنام اوحدی*
خبر تکان دهنده است ؛ اما این تکان ها در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. دختری تیز هوش و مدفون در اشتیاق کامیابی های دانشگاهی در پی ناکامی در آزمون سنجش آزمایشی موسسه ای ناآگاه خود را از فراز ساختمانی شش طبقه به فرودی نافرجام می سپارد. ناکامی گاه خشم را به درون برمی گرداند ، گاه به برون و پیرامون.
از من خواسته شد تا تا پیرامون این ناکامی و واکنش خودنابودگرانه ی در پی آن بنویسم. ناکامی ای که در پی بنیاد نهاده شدن نادرست و غیر منطقی فرهنگ سبقت جویی شتابان و نه چندان کامیابانه درسی و تحصیلی در مدارس و دبیرستان – به ویژه تیزهوشان و فرزانگان - فراوان رخ داده و خواهد داد. آرمان های بزرگ شتاب زده آدمیان را همواره بر باد داده و می دهد.نوشتن از ناکامی ای تاب ناورده شده در سرزمینی که سده هاست به ناکامی خو گرفته است ، دشوار است؛ چرا که سده هاست که مردمان این سرزمین آشوب زده در چهارراه رخدادهای ناگوار تاریخی به فروداشته شدن و ناکامی آسان گردن نهاده اند. آدم هایی که همواره فرو داشته می شوند ، می آموزند که چه گونه ژرف و فراوان فرو بدارند؛ این گونه است که آسان از « حسرت » و « حسد » به دامان « بخل » و « کینه » فرو می لغزند. سبقت جستن در اجتماع چنین آدمیانی ، سربلند ساز و البته دردسرساز است؛ و به « اعتماد به نفس » ای بالا نیازمند است. اما در اجتماع فرو داشته شده ی فرودار ، هسته ی چنین اعتماد به نفس بالایی همان « ناکامی » ست. « خودشیفتگی » گران همچون پوسته ای سخت بر هسته ی « فرومایگی ( احساس حقارت ) » استوار می گردد. پس « اعتماد به خویشتن » نیز همچون دیگر رویکردهای آدم های دچار « بحران هویت » چنین اجتماعی دچار مکانیزم دفاعی بیمارگونه ی « دو نیم مداری » ست و دو روی سکه دارد : سیاه و سپید ؛ صفر و صد ؛ خوب و بد. همه چیز را یا به عرش می رسانیم ، یا به فرش. میانه نمی پسندیم.
ساختار روانی بسیاری از ما ایرانیان با پیوستار ( طیف ) بیگانه و ناهم خوان است. ما خاکستری دیدن و خاکستری بودن را نیاموخته ایم. پس چه گونه انتظار داریم جوانان مان در پی ناکامی ، راه خودنابودگری برنگزینند ؟ ساختار آموزش و پرورش به همه ی ما دانش آموزان این سرزمین « دو نیم مدار » از همان روزهای نخست دبستان می آموزد که گزینه ای جز « خوب » و « بد » وجود ندارد؛ آنان که نام شان در یکی از این دو ستون بر تخته سیاه نوشته نشده باشد ، « هیچ » اند و هرگز به حساب نمی آیند. و کدامین کیفر از « نادیده و هیچ انگاشته شدن » بر آدم و جاندار گران تر تمام می شود ؟
این گونه است که از همان سال های استوار شدن « منش » شخصیتی مان یاد می گیریم که « نمایش گرانه » در چشم باشیم و نادیده گرفته نشویم. و در این کوشش پیگیر برای « دیده شدن » و « به چشم آمدن » به « اعتماد به خویشتن » نیازمندیم. در این « دو نیم مداری » فراگیر ملی ، آنان تاب می آورند و سبقت می جویند که به خویشتن اعتماد و اطمینانی « بزرگ منشانه » و فانتزی یا هذیان گونه داشته باشند و دارندگان اعتماد به خویش شکننده و کم توان را سودایی در سر نمی تواند باشد. در این آوردگاه آن چه کمتر به چشم می آید ، همانا « خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) سازنده و خودشکوفا » ست. بگذریم که همین اندک شمار هم نیم سده بعد در سایکوبیوگرافی ها « آشوب » نام می گیرند ! ما ایرانیان با پیوستاری از سیاه تا سپید بیگانه ایم؛ اگر به بام هفتم بهشت نتوانیم برویم ، همان به که ژرفای دوزخ بشتابیم !! همه چیز در دو سو مفهوم می یابد : خوب مطلق ؛ بد مطلق.
در این فرهنگ فراگیر ملی از دانش آموز مشتاق مهارت ناآموخته و پر سودای استراحت داده نشده مان چه انتظار داریم ؟ نگاهی به مدیران و معاونان ادارات و وزارت خانه هامان بیندازیم و دانش آنان از « مهارت های زندگی » را سنجه ی ارزیابی این نوجوان شیدای دانشگاه قرار دهیم.
مگر به خود ما در دبستان و راهنمایی و دبیرستان از رازها و شیوه های کامیابی و سربلندی در زندگی پر فراز و فرود این دنیا چه آموزش داده شد. تنها یادمان دادند که از بر کنیم و با نیروی حافظه باز پس دهیم. کدامین آموزگار برای مان از « آفرینندگی ( خلاقیت ) و نبوغ » گفت ؟ مگر کسی برای خود این آموزگاران و دبیران ذره ای از چنین چیزهایی سخن بر زبان رانده بود ؟؟ ساعات آزمایشگاه بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت و زنگ هنر به وقت کشی و خمیازه سپری می شد؛ از درس انشا نمی گویم که نگفتن در این باره آبرومندانه ترین گزینه است. ما باید « دکتر » می شدیم ، « جراح قلب ، مغز یا هر دو » !! اندک افرادی هم مجاز بودند « مهندس » شوند. بلندپروازان دارای « سرشت » شخصیتی جاه طلب و ماجراجو نیز سودای خلبانی شکاری – بمب افکن یا کارآگاهی داشتند. گزینه ی دیگری مباح و مجاز نبود.
دختری تیزهوش و تیزپرواز خودکشی کرده است. خبری تکان دهنده است ، اما آسان در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. این گونه خبرهای ناگوار دیگر سال هاست شگفتی آور نیست. آگاهان دلسوز مدت ها بود که از « چند دهه بحران آسیب های اجتماعی » سخن می گفتند، اما چه سود که در این سرزمین اهورایی آنان که مسئول « سلامت » و « امنیت » اجتماع اند ، به « درمان بهنگام » نیز نمی اندیشند ، تا چه رسد به « پیشگیری » که مدیران و مسئولان اصولا به کلی با آن بیگانه اند. افسوس که از بازیابی و پشتیبانی آسیب دیدگان نیز خبری نیست ! « پیشگیری اولیه ، ثانویه ، و ثالثیه » تنها در آزمون ها مفهوم می یابند !!
این برآمد اجتماع بیگانه و حتی کینه توز و ستیزه جو با « هوش » ، « پشتکار » ، « خودشکوفایی » ، « آفرینندگی و نوآوری » است. دختری خودکشی کرده است؛ پدر سوگوار و مادر داغدارش را به آرامش فرا خوانید. مگر اگر می ماند ، چه می شد؟ جز « فرو داشتن ( تحقیر ) » و « ناکامی » چه فرجام می یافت ؟؟
اگر به مهندسی می رفت یا علوم پایه ، همچون بیشتر نخبگان دیروز و امروز این حیطه رهسپار فرنگ می شد و اگر همچون ما پزشک و متخصص می شد ، می ماند و تن به سمبه و ساطور ناکامی و تحقیر مکرر می سپرد و همان راه گریز به فرنگ را هم نداشت.
پدر خرد شده و مادر فروپاشیده اش را به بردباری و شکیبایی فرا خوانید که من له شدگان و از دست رفتگان فراوانی در بادیه ی پر آز و جاه دانش و فرهنگ و هنر به چشم دیده ام. در حوزه ی پزشکی بسیار چشمگیرتر از دیگر دانش ها. چه کوشش های طاقت فرسا و گرانباری که در این راه به هدر رفته و می روند.
به کجا چنین شتابان ؟!؟
دبیرستان ها زندگی از نوجوانان می ستانند و آموزشگاه ها شب و روز بر آنان تیره و تار می دارند تا آنان شهریار و ملکه ی پیروز و شادکام کاخ روشن و سرشار از رفاه و خوشبختی شوند. کدامین کاخ ؟ کدامین رفاه ؟ این همه شتاب در پیشی گرفتن از یکدیگر به سان مسابقه ی « بن هور » به کدامین فرجام نیک و روشن پایان یافته است ؟!؟ دهه هاست که در تنوره ی دیو - کنکور – دانش آموزان همچون گلادیاتورهایی آشفته و پریشان از یکدیگر سبقت می جویند تا ناکامان را جز تحقیر ارمغان در پی نیاید و کامیابان با لختی استراحت به گردونه ی تنوره هایی گدازنده تر – آزمون دستیاری ( تخصص ) و کارشناسی ارشد و دکترا – سپرده شوند. در همه ی این دوره ها هم از آن چه خبری نیست ، « آفرینندگی ( خلاقیت ) » ، « شکوفایی » و « نوآوری » ست. ای کاش دست کم می شد به این سال « شکوفایی و نوآوری » امید بست. افسوس که آموزه های سی و پنج سال زندگی و سی سال دانش آموزی شام تا بامداد و بامداد تا شامگاهانم به جای امید ، حسرت و ناکامی می نشانند.
ساختار « آموزش و پرورش » ما باید به گونه ای بنیادین دگرگون شود؛ ساختار « فرهنگ و آموزش عالی » و « بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی » مان نیز. این همه تنش و اضطراب زایی و فشار و رنج و دشواری افکنی تاکنون چه دستاورد نیکویی در پی داشته است؟ کدامین گره را از زندگی روزمره ی اجتماع پر آفت و گزندمان گشوده است ؟؟ آیا وضعیت امروز دانش آموزان مدارس و دانشجویان دانشگاه های مان برآمد مستقیم راهبردنویسی های نادرست و راهکارگزینی های غیر منطقی این ساختارها نیست؟!؟
« ناکامی » و « نا امیدی » به جای شور و نشاط بر فضای مدارس و دانشگاه ها چیره شده است. بخی از آن به افزایش جمعیت یکباره و انفجار گونه ی آغاز دهه ی شصت بر می گردد؛ همه ی این « ناکامی » و « ناامیدی » با آن راهبرد ناآگاهانه توجیه شدنی نیست.
برآمد راهبرد گزینی های نادرست و راهکارنویسی های غیرمنطقی همین صفحه های حوادث این روزهاست. این رخدادهای ناگوار و دلخراش نه آسیب های اجتماعی ، که آیینه های اجتماع اند.
اجتماعی که هر خانواده ای اگر در وابستگان درجه نخستش فرد « وابسته ای ( معتادی ) » نباشد ، به آسانی می توان چنین بیماری را در وابستگان درجه دو آن سراغ گرفت. و « وابستگی ( اعتیاد ) » همچون خودکشی از افسردگی جدی و ژرف آمیخته به تنش و نگرانی و دلشوره ( اضطراب ) برمی آید؛که خود حاصل « خشم رو به خود و پیرامون » سر کشیده از « ناکامی » است.
دختری تیزهوش و تیزپرواز آسان از دست مان رفت. مگر آن نخبگان فراوانی که به امید اندکی « آزادی فردی و امنیت حرفه ای » به فرنگ گریخته اند ، به گونه ای دیگر از دست مان نرفته اند ؟؟ کدامین وزیر و مدیر برای از دست نرفتن اینان راهبردی دوراندیشانه و راهکاری خردگرایانه گزیده و به مجلس سپرده است؟؟؟
هیچ آدمی بی دلیل مام میهن را ترک نکرده و از خانه و خانواده نبریده است. « فرار مغز ها » چه به برون ( فرنگ ) باشد و چه به درون ( افسردگی و ناکامی و خودکشی ) تنوره ای سوزان و پر گدازه نیاز دارد.تنوره ای که آتش آن برآمده از ناکامی ، تحقیر ، خشم ، درماندگی و بی چارگی ست.
می توان تنها به نگهداری مقام و منصب اداری و وزارتی اندیشید؛ می توان همه ی این رخدادها را به « پیک جمعیتی جوان » و « اجتماع در حال گذار » فرو کاست و آن ها را ناگزیر دانست ؛ می توان نابود شدن نوباوگان و از دست رفتن نخبگان را برآمد اختلالات اعصاب و روان و ویژگی های فردی – شخصیتی ایشان و کاستی های خانوادگی شان شناساند؛ ردیف نمودن مشتی واژگان تخصصی ، احتمالات تشخیصی ، تحلیل های بیکران روان کاوانه و تفسیرهای گوناگون روان شناسانه یا جامعه شناسانه دشوار نیست. رسانه ها سرشار از رونویسی اند ! از آفرینندگی و نوآوری جز اندکی به چشم و ذهن نمی نشیند.
دختری تیزهوش آسان به دامان مرگی خودخواسته پرید. تیزپروازانه فرودی بد فرجام را برگزید.
بی گمان ویژگی های « سرشت » و « منش » شخصیت و ساختار « خلقی » او در این رویکرد نقش داشته است. اما او یگانه مقصر این رخداد ناگوار نبوده است.
کدام موسسه ی کنکور آگاه و دوراندیشی در روزهای آغازین و البته تعطیل سال نو - که تنها و جدا ماندن نوجوان از خانواده در این روزهای سراسر تعطیلی بسیار محتمل است - « آزمون آزمایشی » برگزار می کند؟ آیا وزارت خانه های ناظر بر چنین موسساتی نباید با دوراندیشی چنین احتمالاتی را مد نظر خویش داشته باشند؟!؟
حال که قرار است کودکان مان را همچون گلادیاتورهایی آماده ی مرگ برای ورود به سانتریفوژهایی به نام مدارس تیزهوشان یا دبیرستان فرزانگان به رزمگاه برد ( شادکامی ) و باخت ( ناکامی ) رهسپار نماییم ، و پس از ورود بی درنگ ذهن نوجوانان مان را به پدیده ی بیهوده ی غنی سازی حفظیات پراکنده و بی ثمر و سبقت جویی و شتاب گیری نامعلوم بسپاریم ، بجاست که حضور منظم تیمی زبده از روان پزشکان ، روان شناسان و مددکاران کاردان را جزو ملزومات این سانتریفوژها به حساب آوریم تا شاهد این گونه رخدادهای ناگوار نباشیم. یک خودکشی برای ناکامی یک سال کنکور همه ی پیش دانشگاهی های یک دبیرستان تیزهوشان کافی ست. آرمان های بزرگ شتاب زده همواره آسان و شتابان از دست می روند !
خوشبختی و رفاه در « دکتر » و « مهندس » شدن نیست. شاید ، شاید روزی می توانست باشد؛ اکنون نیست ! نیک روزی و شادکامی در درست و دوراندیشانه و سازگار با توانایی های خویش زیستن است. زندگی شوخی ای زودگذر است که کامیاب بودن در آن مهارت هایی نیاز دارد؛ مهارت هایی که با آموزش های پیگیر و برنامه ریزی شده چندان دور و دشوار نیست. بی دلیل بر کودکان و نوجوانان مان روزگار تیره و تار نسازیم؛ به آنان بیاموزیم که امیدوارانه به فردا بنگرند اما انتظار بلندپروازانه و رویایی از خویش نداشته باشند؛ فاصله ی میان « واقعیت » و « حقیقت » را به آنان یاد دهیم؛ و نیز پیوستار خاکستری بین سیاه و سپید را تا میان دو روی سکه سرگردان و درمانده نشوند. بدانیم که این روزها کودکان و نوجوانان مان از سرگردانی و بیکاری و رنج مکرر پزشکان و فرنگ گریزی مهندسان و دانش وران و بی چارگی و درماندگی اهل فرهنگ و هنر به خوبی آگاهند و از این رو در یک سطح از افسردگی ، ناامیدی و درماندگی آموخته شده ی پایه شناور و غوطه ورند.
رقابت و سبقت جویی علمی در کنکور و آزمون های در پی آن – همچون کارشناسی ارشد ، دکترا ، دستیاری ، دانش نامه و ...... – سال هاست که فردایی روشن و بامدادی شیرین برای نوجوانان و جوانان ایران زمین پدید نیاورده است و به جای آرامش و شادکامی ، برای شان اضطراب ، ناکامی و درماندگی به ارمغان آورده است.
دانش آموختن تا بالاترین جایگاه ها نیز هم چون دیگر گام های زندگی « هدف » و « اصل زندگی » نیست، « ابزار » است؛ درست همچون ازدواج. مگر نمایان و عیان نمی بینیم چه بسیار آنان که از دانش بی بهره و نابرخوردارند ، و یک هفتادم دردها و دغدغه های ما را ندارند؟!؟
پس به کجا چنین شتابان ؟؟
در دست یافتن به « ابزار » ی نیک برای کامیابی بیشتر در زندگی ، می توان از فرو گذاشتن و فدا کردن « ابزار » ی دیگر باک به خود راه نداد ، اما آیا نابود شدن « اصل زندگی » در پیشگاه این « ابزار » منطقی و خردمندانه است ؟!؟
باید مهارت های شادکامی و پیروزی در زندگی را از نو بیاموزیم و بیاموزانیم تا « بهانه های ساده ی خوشبختی » را آسان از کف ندهیم و از « آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون » غافل نشویم. از این رو ، « فیلم درمانی » ای فراگیر و ملی با ساخته ی ماندگار و ارزشمند علی حاتمی می تواند برای اجتماع هزار نسخه ی ما یک گزینه ی درمانی سودمند و گره گشا باشد. شاید جایگاه ارزشمند « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، « لذت آبتنی در حوضچه ی اکنون » و « طعم خوش زندگی واقعی » را از « آقا مجید ظروفچی جوبچی » - آن به ظاهر کم توان ذهنی فیلم « سوته دلان » - یک بار برای همیشه بیاموزیم و نیک اندیشه کنیم که چه گونه آدم های به ظاهر عاقل ، نگران ، دوراندیش و بلندپرواز اجتماع پیرامون او همه و همه سرگردان و حیران و افتان و خیزان در پی « ابزار زندگی » ، فقط و فقط ادای زندگی را در می آورند و از « اصل زندگی » بی بهره اند.
ای کاش به جای « نخبه کشی » ، آن اندازه دوراندیشی ، درک و شناخت داشتیم که با پشتوانه ی « هوش » و « پشتکار » و « آفرینندگی » جوانان و نوجوانان مان ، بر ویرانه ها و سرشکستگی های میهن مان پلی از پیغام « نور » و « شکوفایی » و « نوآوری » بیافرینیم. ای کاش ! دست کم امسال !!
*روان پزشک و درمانگر مشکلات ج ن س ی ، زناشویی و خانوادگی