تبليغاتX
.:آدمی، دانش و اندیشه:. (پوست گردو)

.:آدمی، دانش و اندیشه:. (پوست گردو)

W W W . N U T S H E L L . I R

متن زیر بخش هایی از نامه ای است که حدود یک سال و نیم پیش به شخصی دادم. جملات و مضمون نامه اکثراً برگرفته از تفکرات فیلسوف آلمانی، نیچه است. اما به دلیل غنی بودن متن، آن را بعد از بازنگری در زیر آوردم تا دوباره بیاندیشم به امروز خویش و گذشته ای که شاید گذشت.

...........................

ترشح هرمون هایی در مغز !!!

این جملات را می نویسم زیرا می دانم  جز اندک ملاقات هایی، برخورد دیگری نخواهیم داشت. هرچند تمایل داشتم روابطی نزدیکتر داشته باشم. از دوستی می گریزم زیرا نه دیگران بلکه خود را واژگون در زندگی یافتم. یگانه دوست و محرم من در زندگی تنهاییست.

امروز کمی بدون در نظر گرفتن آن خط قرمزها صحبت کردم. و کمی از چگونگی گذر لحظه هایم گفتم. در آخر ناگهان و ناخودآگاه سخنی راندم از آن وجودی که دوستش نمی دارم. پاسخی دریافت کردم. جمله ای بود سخت دردناک. بسیار خواهان این هستم که برای مدتی در جایی دور از این هیاهو بستری شوم و گاه بدین تصویر، زیبا می اندیشم. و دردا که مرا به یاد خاطراتی خود خواسته می اندازد. سالیان طولانیست اندیشه ی خودکشی تنها مسکن وجودم است. (و البته همین مرگ است که بشریت را بدین جای رسانده است)

در مورد دوستی ام با دیگران مانند دختران و پسران، اینان را جز موجوداتی در رمه ندیدم. رمه ای که از تنهایی گریزان است. عده ای که تنها با صحبت از خود، و تصدیق دیگری در روان خود، خویش را بزرگ نشان می دهند تا پوچ بیاسایند. با دیگران بودن برایم سخت است زیرا گاه سکوت کردن سخت است.

کارهایمان در دنیا از حقیقت جویی نبودست بلکه از راحت طلبی به وجود آمده است زیرا انسان ها تحمل واقعیت را ندارند پس دنیاهایی توهمی می سازند که در آن احساس راحتی کنند. این دنیا ها را خلق می کنند تا زندگی برایشان معنی پیدا کند. چطور در دنیایی که زندگی بی معناست می توان بدون خلق دنیاهای معنی دار زندگی کرد؟ آیا می شود بدون معنا زندگی کرد؟ و آن کس که تحمل دارد و واقعیت را می طلبد تنها رنج را خواهد دید.

و خوشبختی در زندگی به معنای ارتباط شیرین با رنج است، رنج هایی که سرشت و خصیصه خود زندگیست نه خودآزاری. رنجی اجتناب ناپذیر که کیفیت خود زندگیست. تمام دست آورد ها و تفکراتمان برای چیست؟ آیا برای رهایی از این رنج نیست؟

زمانی که جماعت از چیز بزرگی سخن می راند هرگز نمی توانم بدان اعتماد کنم زیرا جماعت توان تشخیص چیزهای بزرگ را ندارد. و این جماعتی است که محکومم به ضد و نقیض گویی می کند و نمی داند، که در تفکر عمیق تناقض باید باشد. انتقاد می کنند، انتقادی ناآگاهانه، انتقادی بدون شناخت.

اندیشه برای من توان تنها شدن است و زمانی که تنهایی ام را از دست دهم وارد بازاریت خواهم شد و این چیزیست که از آن گریزانم زیرا دوست نمی دارم من هم با شکلک متقاعد شوم. پس اندیشه ام اشتیاق است. اشتیاق برای فرار از وضعیت موجود(بازاریت).

فلسفه هنر بحران سازیست که وجود انسان را درگیر می کند که احساس نیاز کند و در پی آن سوال کند زیرا سوالی که بدون نیاز باشد ساختگیست. و شناخت اصلی این است که تفاوت ها را با خودمان بشناسیم نه تشابهات را.

و نیک می دانم این جمعیتی که با شکلک متقاعد شده اند هرگز با چیزی فراتر متقاعد نخواهند شد. صداقتی در کار نیست. و خوب و بد را تنها از روی پوچ می آفرینند. و از منطق می گویند و نمی دانند که منطق سیال را به مرداب تبدیل می کند. و آنان که توانایی رنج کشیدن را ندارند به منطق روی می آورند. آنان هرگز توان هنرمند بودن را ندارند. و هیچ فرای خود نمی آفرینند. ای کاش آدمی، حداقل معنای نام خود را می دانست.

+ نوشته شده در  88/12/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Der Mensch ist ein Seil, geknüpft zwischen Thier und Übermensch, - ein Seil über einem Abgrunde.

Ein gefährliches Hinüber, ein gefährliches Auf-dem-Wege, ein gefährliches Zurückblicken, ein gefährliches Schaudern und Stehenbleiben.

Was gross ist am Menschen, das ist, dass er eine Brücke und kein Zweck ist: was geliebt werden kann am Menschen, das ist, dass er ein Übergang und ein Untergang ist.

Ich liebe Die, welche nicht zu leben wissen, es sei denn als Untergehende, denn es sind die Hinübergehenden.

Ich liebe die grossen Verachtenden, weil sie die grossen Verehrenden sind und Pfeile der Sehnsucht nach dem andern Ufer.

Ich liebe Die, welche nicht erst hinter den Sternen einen Grund suchen, unterzugehen und Opfer zu sein: sondern die sich der Erde opfern, dass die Erde einst der Übermenschen werde.

Ich liebe Den, welcher lebt, damit er erkenne, und welcher erkennen will, damit einst der Übermensch lebe. Und so will er seinen Untergang.

Ich liebe Den, welcher arbeitet und erfindet, dass er dem Übermenschen das Haus baue und zu ihm Erde, Thier und Pflanze vorbereite: denn so will er seinen Untergang.

Ich liebe Den, welcher seine Tugend liebt: denn Tugend ist Wille zum Untergang und ein Pfeil der Sehnsucht.

Ich liebe Den, welcher nicht einen Tropfen Geist für sich zurückbehält, sondern ganz der Geist seiner Tugend sein will: so schreitet er als Geist über die Brücke.

Ich liebe Den, welcher aus seiner Tugend seinen Hang und sein Verhängniss macht: so will er um seiner Tugend willen noch leben und nicht mehr leben.

Ich liebe Den, welcher nicht zu viele Tugenden haben will. Eine Tugend ist mehr Tugend, als zwei, weil sie mehr Knoten ist, an den sich das Verhängniss hängt.

Ich liebe Den, dessen Seele sich verschwendet, der nicht Dank haben will und nicht zurückgiebt: denn er schenkt immer und will sich nicht bewahren.

Ich liebe Den, welcher sich schämt, wenn der Würfel zu seinem Glücke fällt und der dann fragt: bin ich denn ein falscher Spieler? - denn er will zu Grunde gehen.

Ich liebe Den, welcher goldne Worte seinen Thaten voraus wirft und immer noch mehr hält, als er verspricht: denn er will seinen Untergang.

Ich liebe Den, welcher die Zukünftigen rechtfertigt und die Vergangenen erlöst: denn er will an den Gegenwärtigen zu Grunde gehen.

Ich liebe Den, welcher seinen Gott züchtigt, weil er seinen Gott liebt: denn er muss am Zorne seines Gottes zu Grunde gehen.

Ich liebe Den, dessen Seele tief ist auch in der Verwundung, und der an einem kleinen Erlebnisse zu Grunde gehen kann: so geht er gerne über die Brücke.

Ich liebe Den, dessen Seele übervoll ist, so dass er sich selber vergisst, und alle Dinge in ihm sind: so werden alle Dinge sein Untergang.

Ich liebe Den, der freien Geistes und freien Herzes ist: so ist sein Kopf nur das Eingeweide seines Herzens, sein Herz aber treibt ihn zum Untergang.

Ich liebe alle Die, welche schwere Tropfen sind, einzeln fallend aus der dunklen Wolke, die über den Menschen hängt: sie verkündigen, dass der Blitz kommt, und gehn als Verkündiger zu Grunde.

Seht, ich bin ein Verkündiger des Blitzes und ein schwerer Tropfen aus der Wolke: dieser Blitz aber heisst Übermensch. 

+ نوشته شده در  88/07/09   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جالب ترین تعریفی که از فلسفه در خاطر خود نگه داشته ام بیان می کند، بخشی مهم از فلسفه اندیشیدن در باب اندیشیدن است. هرچند این تعریف کوتاه و ناقص است اما نکته ای مهم را در برگرفته است. فلسفه و به طور جامع اندیشیدن مسئله ای بسیار با ارزش در کل حیات آدمی است. اگر توان این را داشته باشیم که در هر موردی بیندیشیم آن گاه می توانیم به آسانی در طول کل زندگی خود فردی ایستاده و به روز باشیم. اندیشیدن اکنون دیگر روشی خاص و منحصر به فرد ندارد و ما تنها می توانیم نیش هایی که به ما آسیب خواهند رساند را کشف و از آن ها برای پای گذاشتن به فرای آن ها استفاده کنیم.

آن چه امروز شما را درگیر خود می کند هرگز هدف و مقصدی برای زندگی نیست. این ها تنها بخش هایی از مسیر حرکتتان هستند. با توجه به این نکته باید در خاطر داشته باشیم که هرگز تنها به فراگرفتن اندیشه ی دیگران نپردازیم مگر آنکه تنها این کار را دوست داشته باشیم. آنچه در این میان ارزشمند است ساعتی تامل شما در نهان جمله یا آن چیزیست که حس کرده یا از هر طریقی دریافت کرده اید و سسپس اندیشیدن در مورد معیار های ارزشی و چرایی و چگونگی مسئله ی مورد بحث.

یک روش مفید برای روان کردن سیلی از سوالات به ذهن خویش می تواند این گونه باشد که شما ذهن خود را از ارزش ها و دانسته ها و هر داده ای که از گذشته ی خود دارید پاک کنید. هر چند چنین چیزی به واقعیت نخواهد پیوست اما می تواند راه گشای خوبی برای مسیر حرکتمان باشد. بعد از پاک کردن ذهن، به خود، جهان، ماده، فکر و هر چیزی که وجود دارد و یا نمودی از وجودش را میابید، بنگرید. حال زمان تعجب است. ممکن است حالا دستان و اندام خود و حتی جهان را بیگانه بیابید. لحظه ای شگفت انگیز است و تعجب تمام وجودتان را فراخواهد گرفت.

اولین کتاب خوبی که برای آغاز مطالعه ی فلسفه تا به اکنون یافتم دنیای سوفی نوشته یوستین گردر است. کتاب دیگری که برای اندیشیدن مفید یافتم کتاب فلسفه در عمل (مدخلی بر پرسش های عمده) نوشته ادم مورتون است که از کتاب اول که ساده می باشد، سنگین تر است. اما آنچه بیش از مطالعه ارزش دارد تفکر خودتان است. بعد از آنکه با مطالب مطرح شده فلسفی آشنا شدید معمولا هر کس بنا بر عواملی به سمت نوعی تفکر خاص در باب مسائلی خاص بیش تر تمایل پیدا خواهد کرد. عده ای به ماده و چرایی جهان علاقه دارند عده ای مسائل مربوط به انسان را محور قرار می دهند و یا عده ای سیاست، یا زبان، یا علم، یا خلاق، اجتماع، ادبیات را محور تفکرات اصلی خود قرار می دهند. و هر شخص هم معمولا شخصی خاص از بین فیلسوفان را به عنوان استاد خود برمی گزیند. کتاب ساده و جالب دیگری که در مورد فیلسوفان تا به عصر معاصر وجود دارد کتاب کوچک فلسفه است نوشته گریگوری برگمن است و کتاب مردان اندیشه (پدید آورندگان فلسفه معاصر) نوشته براین مگی می تواند از جنبه های فراوانی بسیار مفید واقع شود.

در زمان های اولیه ی اندیشدن و آغاز پرسش های اصیل فلسفی خود، وارد دنیایی عجیب شده و گویی در فضای آن بدون آن که بندی همراه داشته باشید روان هستید.  این آزادی از شکستن عادات و بندهایی که تاکنون داشته اید به دست می آید و آغازیست برای نگاه کردن از درچه ی چشم خود به جهان. گاهی شکستن عذاب آور خواهد شد و گاهی لذت بخش اما این ها همه جزئی از مسیری هستند که می خواهید بپیمایید و آن را تجربه کنید. بعد از رهایی خود، تازه جهانی دیگر را میابید. در این زمان آزادی شما یا به بزرگ ترین گرفتاریتان تبدیل شده و به عبارتی وارد دنیای زنجیر های تغییر ناپذیر شده اید و یا وارد جهانی رها می شوید. شاید هم چیزی بینابین و یا چیزی غیر از آنچه بیان شد.

گاهی شاید برخی از پرسش ها و درگیری های فلسفی گوناگون که دیگران را به خود مشغول کرده است برایتان بی ارزش جلوه کند. اما تجربه نشان خواهد داد که شاید نه خود مسئله بلکه نمود های فراوان آن تاثیری ژرف بر تمام مجموعه بگذارد. تاثیری که پشت آن دنیایی شگفت انگیز، خفته است.

+ نوشته شده در  88/04/04   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نیچه شوپنهاور

هنر داريم تا حقيقت ما را نابود نكند." اين جمله نيچه مانند بسياري از گفته هاي او در گوش ما طنيني غريب دارد. نيچه، فيلسوف كسي را مي داند كه سخن نابهنگام مي گويد. آن كه اقوال مشهور و متعارف مي گويد، هر چه بگويد در مقام فيلسوف سخن نمي گويد. چرا اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مي كرد؟ هنر چيست؟ حقيقت چيست؟ اين قول كه حقيقت مي تواند به نابودي ما بينجامد، قولي نابهنگام است . سخن از حقيقت و تعريف حقيقت را سابقه اي لااقل به درازاي تاريخ متافيزيك غربي است. اما در جمله نيچه نسبتي بين حقيقت، هنر و زندگي برقرار است. نسبتي كه از مهمترين دلمشغولي هاي نيچه در تمامي عمر انديشه ورزي اوست. به همين جهت است كه نيچه را مي توان در عين حال هم فيلسوف زندگي و هم فيلسوف هنر و هم فيلسوف حقيقت دانست. البته نسبت نيچه با زندگي و هنر نسبتي ايجابي و با حقيقت نسبتي سلبي است. او دشمن حقيقت است كما اينكه مدافع سرسخت زندگي است. حقيقت را معارض زندگي مي بيند و هنر را اميدبخش و نجات دهنده زندگي و بهترين انگيزه براي زندگي... سخنان عجيبي است. چرا نيچه دشمن حقيقت است؟ معمولاً به انسانهاي مغرض، منفعت طلب، گمراه و معاند ، دشمن حقيقت گفته مي شود. آيا مي توان نيچه را از زمره چنين افرادي دانست؟ نيچه به هيچ عنوان متصف به چنين صفاتي نيست. او يك متفكر است و آثار او گواه آشكار اين ادعاست و مقام تفكر، مقام گذشت از غرض و منفعت طلبي و عناد است. آنچه مسلم است «دريافت» نيچه به عنوان يك فيلسوف از حقيقت و تاريخ حقيقت است. او دريافته است كه تاكنون دروغ حقيقت ناميده شده است، و خود را اولين كسي مي داند كه حقيقت را كشف كرده است، يعني دروغ را به صورت دروغ حس كرده است. نيچه به ما مي گويد كه از همان ابتداي زندگي مسئله نسبت هنر و حقيقت را جدي گرفته است و در مواجهه با مخالفت هنر و حقيقت خوفي مقدس در دل خويش احساس مي كند. حقيقت به انسانها زيان مي رساند زيرا زشت است چرا حقيقت دروغ، زشت و مخالف با زندگي و هنر است؟

 
به نظر نيچه مفهوم متعالي و جهان حقيقي به اين جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهاني را كه هستي دارد، از ارزش محروم كند، تا براي واقعيت اين جهاني (زميني) هيچ هدف و وظيفه اي باقي نماند.


آنچه اصيل است زندگي است. همه چيز بايد در خدمت زندگي باشد و هر آنچه ضد زندگي است حتي اگر حقيقت باشد زشت و ناروا است. اما زندگي چيست؟آيا منظور نيچه زيستن به هر قيمتي است؟ آيا با پستي و زبوني سعي در ادامه حيات دادن مورد نظر اوست؟ اگر اينگونه بود سخن از انحطاط و تعالي كه به كرات به آن اشاره مي كند بي معنا مي بود. زندگي اصل و اساس است، اما زندگي منحط ارزش زيستن ندارد. نيچه را به درستي مي توان صاحب نظر در آسيب شناسي فرهنگي نيز دانست. كسي كه كوشيده عوامل انحطاط و زبوني تاريخي و فرهنگي غربي را(با تأكيد بر فرهنگ آلماني عصر خويش) باز شناسد.


بايد از انحطاط رهيد و جهان را به گونه اي ديد كه قابل زيستن باشد. زيستني در كمال نشاط و در اوج كمال و اين امر هنگامي ميسر خواهد بود كه زندگي اساس و پايه هر ارزشي باشد و ملاك و ميزان ارزشها گردد و نه بالعكس. هنگامي كه عقل و اخلاق به تعريف زندگي و تعيين ملاك و ميزان براي آن بپردازند، زندگي مي پژمرد و نفي مي شود و جهان غيرقابل تحمل مي گردد. زيرا عقل از دريافت حقيقت زندگي كه عين سيلان و بالندگي است ناتوان است، چرا كه به آنچه مي انديشد ثبات مي بخشد و اين يعني نفي زندگي. بر اخلاق نيز كه مبتني بر عقل است همين حكم صادق است.
به نظر نيچه به جاي آنكه زندگي در خدمت عقل باشد بايد عقل در خدمت زندگي قرار گيرد و زندگي يعني فزوني و شور و شعف و سرمستي و از خودبيخودي و آنگاه در پرتو اين شور و نشاط و بيخودي، به روزمرگي سامان دادن. به همين جهت است كه نيچه به آيين ديونيسوس توجه دارد، يعني تأييد زندگي حتي در شگرف ترين و سخت ترين مسائل آن.
اگر نيچه عقل را در خدمت زندگي مي خواهد اين البته بدان معنا نيست كه عقل بايد اسير احساسات باشد و احساسات بايد بر زندگي غلبه داشته باشد. نيچه در برخي مواضع و بخصوص در نقد موسيقي واگنر به احساساتي بودن و اصالت دادن به احساسات سخت مي تازد و حتي مغلوب احساسات گرديدن را نشانه اي از انحطاط مي داند. به نظر او حتي اگر هنر را از جنبه تمتع از لذايذ دنيوي بنگريم و بدان به عنوان وسيله اي براي كسب لذت نگاه كنيم، به انحطاط دچار خواهيم شد و اين وضعي است كه در قرن هيجدهم پيش آمده است. به همين دليل هنر واگنر را بيمار مي شمارد و سرشت متشنج كننده عواطف اين هنر و ايجاد هيجانات شديد توسط آن را نمايانگر بيماري مي داند.


آنچه زندگي را ممكن و قابل تحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همه رنجها و مشقت هايش تنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود.


نيچه نه زبون انديش است كه مبلغ چسبيدن به زندگي حيواني و نباتي يا گله وار باشد، بلكه از تعالي و فزوني زندگي دفاع مي كند و ارزش آن را نيز به همين تعالي و تصاعد آن مي داند و نه در مخالفت با عقل جانب احساسات را مي گيرد و مي خواهد كه زندگي تابع احساسات باشد. البته از حسي سخن مي گويد كه آن را مي توان به نوعي شهود تعبير كرد كه در خدمت غريزه زندگي است. اما غريزه هنگامي كه خود را عقلاني كند ضعيف مي شود.
اهل عقل در هر زمان زندگي را بي ارزش معرفي كرده اند و با زندگي از روي شك و اندوه سخن گفته اند و سخن آنان سرشار از خستگي از زندگي و ضديت با زندگي است. حتي سقراط به هنگام مردن گفت: زيستن يعني زماني دراز بيمار بودن. سقراط فلسفه را مشق مرگ مي دانست. زندگي بخودي خود سخت و دهشت زاست، فراز و نشيب،انحطاط و بالندگي ذاتي زندگي است. مهم نگاه انسان است به زندگي. با نوع نگاهي كه به جهان مي افكنيم يا آن را قابل تحمل و ارزشمند براي زندگي مي يابيم، يا غير قابل تحمل و بي روح و سرد وبي ارزش مي بينيم.


آنچه زندگي را ممكن و قابل تحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همه رنجها و مشقت هايش تنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود. نيچه در زايش تراژدي با طرح دو نحوه نگرش ديونيسوسي و آپولوني در يونان باستان كه در آثار هنري آنان هويداست مي خواهد نشان دهد كه چگونه يونانيان از راه هنر بر سيل فنا كه بنياد هستي را تهديد مي كند، غلبه كردند. نگرش آپولوني نشانه عالم خيال و جهان زيباي روياست. در روياها بود كه پيكره هاي شكوهمند الهي براي نخستين بار در مقابل جان انسان ها ظاهر شدند، در رؤياها؛، شكل بخشنده بزرگ، اندامهاي با شكوه و موجودات فوق انساني را نظاره مي كردند. يونانيان اين تجربه خويش را كه در رؤيا بدان دست يافتند در آپولون مجسم مي كردند. آپولون ايزد انرژي هاي قالب پذير و در عين حال ايزد پيشگوست. آپولون يكتاي درخشنده ، الوهيت نور و نيز فرمانرواي توهم زيباي جهان دروني خيال است. نيچه نگرش آپولوني را سرچشمه هنرهاي تجسمي و بخش مهمي از شعر مي داند. آپولون مظهر اصل تفرد و آسودگي و آرامش انساني . آپولون تصوير شكوهمند و مقدس اصل تفرد است كه شادي و فرزانگي خيال، همراه با زيباي اش از راه حركات چشمان او با ما سخن مي گويد. ديونيسوس خداي باروري و شراب است كه آئين پرستش او همراه با رقص و ميگساري بود. پيروان آئين ديونيسوس رهايي آدمي را در مستي و از خود بيخودي مي ديدند و معتقد بودند كه ديونيسوسي مي تواند به آدمي خلاقيت خدايي عطا كند. در حالي كه نگرش آپولوني نگرشي روشن بين و طالب شفافيت است. در نگرش ديونيسويي جذبه و بيخودي و مستي غلبه دارد و همانطور كه نگرش آپولوني منشأ هنرهاي تجسمي است، نگرش ديونيسوسي و موسيقي و آواز آئيني آن منشأ اشعار هجايي و درام يوناني است. هر دو نگرش البته متكي بر نسبت به واسطه يونانيان با مسائلي است كه در زندگي خويش با آنها روبه رو هستند. يونانيان همچون ساير انسانهاي عصر اسطوره از راه خيال و انكشافاتي كه از اين طريق براي آنان حاصل مي شود با هستي مواجه مي شوند، آنان اهل دل اند نه اهل عقل، اهل كشف و شهود و آشنايي با رازند، نه مفهوم پردازي و تعقل و استدلال و برهان. اين ويژگي در نگرش آپولوني و ديونيسوسي البته مشترك است. انسان يوناني به زعم نيچه با موسيقي ديونيسوسي از غم دنيا و رنج و مصائب زندگي احساس رهايي مي كند و زندگي را علي رغم تمام رنجها و مشكلات آن پرقدرت و لذت بخش مي يابد. بنابر اين هنر، او را نجات مي دهد و زندگي را براي او تحمل پذير و لذت بخش مي سازد.
جهان رازآلود و رمزآميز اسطوره ها كه همزاد خيال آدميان بود و آدمي با دل بدان اتصال داشت، با پيدايش نگرشي نو كه ويژگي آن شكاكيت و نقد و بررسي مفهومي امور بود، نه به يكباره كه به تدريج فرو ريخت و همه چيز آن مضمحل شد و حتي هنر نيز كه محصول بيخودي و مستي خوانده مي شد، با آگاهي و هشياري پيوند خورد و نگرش زيباشناسانه ديگري بوجود آمد كه طبق آن براي آنكه اثري زيبا باشد بايد عناصر آن داراي نسبتي سنجيده و منطقي با يكديگر باشند. سقراط نگرش علمي اي را عرضه كرد كه براساس آن همه چيز بايد به داوري خرد سنجيده شود و چيستي آن معلوم گردد. حقيقت هر چيز را به عقل مي توان شناخت، زيرا داور نهايي عقل است. تراژدي يعني مهمترين و بزرگترين هنر يونانيان چون از حقيقت سخني به زبان نمي آورد بايد كنار گذاشته شود. روح علمي كه سقراط مبشر آن بود مقتضي در حاشيه راندن هنرها است.
با سقراط و ايمان او به قابل توضيح بودن طبيعت و اينكه با روش ديالكتيكي عقلي مي توان به شناسايي هرحقيقتي دست يافت، جهان اسطوره نابود شد و با نابودي اسطوره شعر بسان موجودي بي خانمان از خاك آرماني طبيعي خود بيرون رانده شد. با انديشه سقراطي هستي و جهان به موضوعات شناسايي آدمي تبديل شدند و اين يعني جدايي انسان از جهان و از هستي و اين جدايي به تحقير و نهايتاً نفي اين جهان انجاميد. نيچه در عوض نگرش زيباشناسانه از هستي و جهان را پيشنهاد مي كند و به نظر او هستي و جهان تنها به عنوان يك پديده زيباشناسانه قابل توجيه است. به عبارت ديگر جهان را بايد چونان بازي هنرمندانه اي بنگريم كه حتي زشتي ها و ناهماهنگي هاي آن نيز بخشي از اين بازي فناناپذير لذت بخش است. چرا موجه ترين تفسير از هستي و جهان تفسير آن به مثابه يك اثر هنري و يك بازي هنرمندانه است؟ نيچه براي تأييد نظر خويش به سخن هراكليت اشاره مي كند كه او نيز نيروي جهان ساز را با كودكي در حال بازي مقايسه مي كند كه سنگ ريزه ها را اينجا و آنجا مي گذارد و تپه هاي شني مي سازد تا دوباره آنها را ويران كند... نگرش زيباشناسانه به هستي و جهان در مقابل نگرش عقلي بدان است. در نگرش عقلي گويي آدمي بر فراز جهان ايستاده است و از بالا بدان مي نگرد و محيط بر عالم است، در حالي كه في الواقع عالم و هستي برآدمي احاطه دارد و تصور چنين جايگاهي براي آدمي صرفاً نشانه خود بزرگ بيني توهم آميز او است. با اين نگرش ميل به تعيين تكليف همه چيز و حل همه مسايل و مجهولات در انسان بوجود مي آيد. نتيجه عملي اين نگرش به نظر نيچه نفي زندگي و بي ارزش دانستن آن بوده است. در نگرش عقلي همه چيز بر اساس اصل عليت توضيح داده مي شود. اصل عليت مي خواهد اساس علت همه چيز را توضيح دهد ولي اساس بي اساس هستي را با اصل عليت نمي توان توضيح داد. تنها مي توان آن را چون بازي نگريست. بازي كنشي است كه از هرگونه مفهوم پذيري گريزان است، در قالب تعريف نمي گنجد، مقصودي وراي خويش دارد، بر بازيگران محيط است، با لهو و لعب و بيهودگي و پوچي نيز نسبتي ندارد. آدمي بازيگر بازي عالم است و آنانكه جاي داور و قاضي را اشغال مي كنند، به شكل بدتري بازيچه بازي عالم مي شوند. فيلسوفان از سقراط تاكنون به جاي شركت در بازي عالم خواسته اند قضاوت بازي را بر عهده گيرند، حال آنكه خود نادانسته سخنگوي اراده به قدرت كه بازيگردان اصلي بازي است شده اند. اراده به قدرت به زبان آنان و براي تحكيم خويش ارزش هايي را وضع كرده است كه به نام حقيقت معرفي شده است. حقيقت صرفاً ارزش هايي است كه براي حفظ و بقاي زندگي آفريده شده است. حقيقت آن نوعي از خطاست كه بدون آن زندگي امكان پذير نخواهد بود. نيچه ميل فيلسوف و اشتياق او به حقيقت را كه محصول وسعت بينش اوست، عامل ايجاد ارتباط بين موجودات و اتخاذ بينش منطقي مي داند كه اين امر نيز موجب نوعي خوش بيني متافيزيكي مبتني بر منطق مي شود كه به تدريج به همه چيز سرايت مي كند و همه چيز را زير حجاب دروغ پنهان مي سازد. از آنجا كه منطق يگانه حاكم و ملاك و معيار نيست، دروغ به عنوان حقيقت معرفي مي شود.


منظور نيچه البته مخالفت با شناسايي و علم نيست، بلكه ماهيت شناختن را چيزي جز كاركردن با استعاره هاي محبوب، يعني تقليدي كه ديگر تقليد محسوب نمي شود و لذا نسبتي با حقيقت ندارد، نمي داند. آنچه شناسايي مي خوانيم حصول صورتي از حقيقت اشيا نزد ما و به طريق اولي وصول به عين آنها نيست، بلكه نقشي است كه از خويش بر جهان مي زنيم و خود را در جهان و اشيا مي بينيم و طرفه آنكه آن را حقيقت مي ناميم. نيچه اين معنا را چنين توضيح مي دهد: آنچه فيلسوف مي جويد حقيقت نيست، بلكه بيشتر استحاله جهان به انسانهاست. او مي كوشد تا با خودآگاهي به فهمي از جهان دست يابد. تلاش او معطوف به جذب و ادغام (جهان در ذهن بشري) است. او زماني راضي مي شود كه امري را براساس قياس به نفس توضيح داده باشد. درست همانطور كه ستاره بين همه جهان را خادم فردي واحد مي انگارد، فيلسوف نيز به جهان چونان يك انسان مي نگرد.


اكنون به درك نيچه از حقيقت نزديك تر مي شويم. اولاً به نظر نيچه چيزي به نام ميل به معرفت و حقيقت وجود ندارد، آنچه هست صرفاً ميل به باور حقيقت است. معرفت ناب هيچ ميل و غريزه اي ندارد. به عبارت ديگر در آدمي صرفاً كششي به سوي باور كردن حقيقت و درستي شناسايي وجود دارد. به طور طبيعي ميل داريم چيزهايي را حقيقت بپنداريم و با اعتقاد به شناخت آنها به آسايش خيال برسيم. اين امر براي زندگي ما ضروري است و بدون آن زندگي نشاط خود را از دست مي دهد. به همين جهت است كه نيچه اهميت حقيقت را براي انسان در اين مي بيند كه والاترين و نابترين زندگي با اين باور ممكن مي گردد كه آدمي مالك حقيقت است و انسان را نيازمند به باور به حقيقت مي داند. هرچند ما هنوز نمي دانيم اين ميل از كجا ناشي مي شود. ثانياً حقيقت به تمامي متكي بر قياس به نفس است. آنچه حقيقت مي خوانيم و در طول تاريخ چنين خوانده شده است متكي است بر فرافكني احوال و صفات خويش بر جهان و موجودات جهان و لذا كاملاً بشري و آفريده فكر و خيال و زبان بشر است. حقيقت سپاه متحركي از استعاره ها، مجازهاي مرسل و انواع و اقسام قياس به نفس بشري است. مجموعه اي از روابط بشري است كه به نحوي شاعرانه و سخنورانه تشديد و دگرگون و آرايش شده است و اكنون پس از كاربرد طولاني و مداوم در نظر آدميان امري ثابت و قانوني و لازم الاتباع مي نمايد. به همين جهت نيچه حقيقت را توهماتي مي داند كه ما موهوم بودنشان را از ياد برده ايم، استعاره هايي كه از فرط استعمال فرسوده و بي رمق گرديده اند، سكه هايي كه نقش آنها سائيده و محو شده است و اكنون ديگر فقط قطعاتي فلزي محسوب مي شوند و نه سكه هايي مضروب و ثالثاً حقيقت را اراده به قدرت براي تحكيم و استمرار خويش وضع مي كند. نيچه وجود موجودات را اراده به قدرت مي داند. همه موجودات مظاهر اراده به قدرتند و اراده به قدرت اراده به قدرت بيشتر است و لذا در ذات اراده به قدرت افزايش قدرت نهفته است. اما اين افزايش بي نهايت نيست و حتي ممكن است ضعف و سستي نيز عارض آن گردد. اراده به قدرت براي مقابله با اين وضعيت به وضع ارزش ها مي پردازد. ارزش ها همانها است كه حقيقت ناميده مي شود. عالم مثل افلاطوني، خداي مسيحي، عقل و علم و پيشرفت و عدالت در دوره جديد (كه جملگي حقيقت خوانده شده اند) چيزي جز وضع ارزش ها توسط اراده به قدرت براي حفظ و تحكيم خويش نبوده است. بنابر اين آنچه حقيقت دانسته شده است صرفاً جعل اراده به قدرت است و فيلسوفان و انديشمندان كه از حقيقت دم زده اند، زبان ارده به قدرت بوده اند و بالاخره حقيقت نوعي از خطاست كه بدون آن، گونه معيني از زندگي امكان پذير نخواهد بود. به عبارت ديگر نيچه حقيقت را نه متضاد خطا بلكه مرتبه اي و شكلي از خطاهاي گوناگون مي داند. حقيقت چشم انداز است و چشم اندازهاي بسيار گوناگون وجود دارد و در نتيجه حقيقت انواع بسيار گوناگوني دارد و لذا حقيقتي وجود ندارد.
به هنر محتاجيم تا بتوانيم زندگي كنيم. هنر بزرگترين انگيزه زندگي است. هنر و فقط هنر وسيله مهمي براي ممكن ساختن زندگي است، اغواي مهمي در جهت زندگي است، محرك بزرگ زندگي. هنر برترين نيروي مخالف كل اراده به انكار زندگي است. به عبارت ديگر هنر در مقابل انديشه هاي ضد حياتي مسيحي، بودايي و به طور كلي نيست انگارانه، زندگي را معنا مي بخشد. هنر نجات بخش انساني است كه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي را مي بيند و نيز نجات بخش انسان اهل عمل است كه مي خواهد علاوه بر ملاحظه خصلت پرسش برانگيز و هراس انگيز هستي آن را زندگي كند. به طور كلي نيچه اراده به نمود، خيال، شدن و تغيير را ژرفتر و متافيزيكي تر از اراده به حقيقت مي داند و بنابر اين هنر را برتر از حقيقت مي نشاند.
و اما پرسش مهمي كه همچنان باقي است اين است كه آيا نيچه با تلقي خاصي كه از حقيقت دارد يعني آن را وجهه نظر، دروغ، جعل و اراده به قدرت، مي داند از تلقي رايج و متعارف از حقيقت كه در طول تاريخ مابعدالطبيعه بسط پيدا كرده است نيز گذشت حاصل كرده است؟ آيا نيچه متعرض پرسش از ذات حقيقت شده است؟ حقيقت در تاريخ متافيزيك غربي به مطابقت ميان ذهن و عين تأويل شده است و به عبارت ديگر حقيقت به صدق تنزل پيدا كرده است ولي نيچه حقيقت را دروغ (مخالف صدق) مي داند.


همواره انسانها آنچه را يافته اند عين حقيقت انگاشته اند و حقيقت را نيز مطابقت بين يافت خويش و عين خارجي دانسته اند. نيچه نشان داده است كه يافت ما صرفاً مبتني بر وجهه نظر ماست و لذا مطابقي در عالم خارج ندارد و همين معنا حقيقت را دروغ مي داند. اما با اين همه نيچه همچنان در محدوده همان تلقي متافيزيكي از حقيقت باقي است و از ذات حقيقت پرسش نمي كند.


پرسش از ذات حقيقت را تنها با گذشت از مابعدالطبيعه مي توان مطرح كرد. گذشت از مابعدالطبيعه هنگامي حاصل مي شود كه مفاهيمي كه اساس انديشه مابعدالطبيعي است به عيار نقد سنجيده شود. البته نيچه بسياري از اين مفاهيم را جسورانه مورد نقادي قرار داده است، اما هنوز از مابعدالطبيعه نگذشته و برآن غلبه نكرده است. نيچه كه مفاهيم حقيقت، عقل، سوژه، عليت، جوهر و ... را نقد كرده است چرا هنوز در قلمرو مابعدالطبيعه قرار دارد؟


نيچه تلقي فيلسوفان از انسان به مثابه حيوان ناطق و فاعل شناسا را نقد و رد كرده است. از طرف ديگر به نقد شناسايي و نيز شناخت شناسي پرداخته و بر متناهي بودن شناسايي آدمي و عدم كفايت آن براي زندگي صحه گذاشته و نيز تلقي متعارف نسبت به حقيقت را نقد كرده و حقيقت را خطا دانسته است، اما با همه نقدهايي كه بر اين مفاهيم بسيار اساسي متافيزيكي وارد كرده است، همچنان در محدوده متافيزيك باقي است، زيرا به نسبت بين حقيقت، هستي، ذات آدمي، شناخت هستي آدمي و خطا تعرض نكرده است و البته تعرض به چنين نسبتي مستلزم گذشت از متافيزيك و بلكه عين آن است. نيچه در آستانه دروازه گذشت از متافيزيك غربي قرار دارد.

منبع

+ نوشته شده در  87/06/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نیچه پاول ره لوسالومهنيچه در كتابش فراسوي نيك و بد مطرح مي كند كه بايد از دگم گرايي ها در انديشه فلسفي دوري كرد. او حقيقت گرايي مطلق افلاطون را زير سئوال مي برد و جستجوي خير و حقيقت مطلق را باطل مي داند. وي مي گويد كه براي بشر بنيادي تر از بررسي حقيقت جستجوي ارزش آن بوده است و متافيزيسين ها همگي به دنبال ارزش گذاري مفاهيم متضاد بوده اند. نيچه مي گويد كه بايد در تضادهاي دوگانه شك كرد. نيز مي گويد از كجا معلوم كه اين تضادهاي دوگانه اصلا وابسته به هم و يكي نباشند؟ در فلسفه معين ارزشي بيشتر از نامعين دارد همان طور كه ارزش نمود كمتر از حقيقت است. اگر چه نيچه مطرح مي كند كه چه بسا اين ارزش گذاري ها اشتباه و ظاهربينانه است. از نظر وي نادرستي يك حكم باعث نمي شود كه آن حكم را رد كنيم. او احكام نادرست را براي زندگي بشري ضروري مي انگارد و رد كردن آنها را به معناي رد كردن زندگي مي داند. از نظر او فلسفه فراسوي نيك و بد ضروري ست.

 

نيچه مخالف عرفاست و نظر آنان را مبني بر قرار دادن شهود به عنوان مبناي جستجوي دروني باطل مي داند. او همچنين معتقد است كه كساني كه به شهود دلايل منطقي را متصل مي كنند راه به خطا رفته اند. از نظر او بشر به دليل خواست قدرت به دنبال شناخت است نه به دليل تشنگي عقل ناب. نيچه از كانت و اسپينوزا كه در پي يافتن مباني اخلاقي براي فلسفه خود بوده اند انتقاد مي كند و تلئولوژي يا غايت انگاري اسپينوزا را باطل مي داند. وي مي گويد كه نمي توان از همساز با طبيعت بودن يك اصل اخلاقي براي خود ساخت. زيرا او طبيعت را بي رحم مي داند و معتقد است اگر آدمي بخواهد مطابق با طبيعت زندگي كند بايد بي رحم باشد و او از رواقيون كه در اخلاق سختگير بودند و مي گفتند كه بايد زندگي با طبيعت سازگار باشد انتقاد مي كند. نيچه مي گويد كه غرور و فريب رواقيون دليل علاقه آنها به اخلاق و آميختن آن با طبيعت است. زيرا تفكر رواقي درواقع نوعي استبداد راندن بر خويشتن است و چون فرد جزئي از طبيعت است پس طبيعت نيز استبداد را بر او حاكم مي كند.

 

از نظر نيچه فيلسوفي كه درصدد آفرينش جهان بنابر تصور خويش است مي خواهد همه به فلسفه اش ايمان بياورند و اين همان روا داشتن استبداد بر ديگران است. پس از نظر وي فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستين. او معتقد است كه بايد بيش از خواست حقيقت جستجو كنيم. نيچه مسيحيت و متافيزيك را نيهيليسم يا انكار زندگي و جهان گذران به نام حقايق جاويدان و ثابت مي داند زيرا خشك مذهبان به دنبال هيچ مطمئن هستند تا چيز نامطمئن.

 

نيچه در انتقاد از فلسفه كانت معتقد است كه او در يافتن حكم تاليفي ماتقدم نيز اشتباه كرده است و اين حكم را نمي توان يك قوه تازه بشري دانست اگرچه كانت به يافتن آن مغرور بود. او به جاي اين پرسش كانت كه "احكام تاليفي ماتقدم چكونه ممكن هستند؟" اين سئوال را كه "چرا اصلا بايد باور به اين نوع احكام ضروري ست؟" لازم براي پاسخ دادن مي داند. نيچه اين احكام را نادرست مي داند. او كانت را به دليل جستجوي قوه اخلاقي براي بشر شايسته انتقاد مي داند. همچنين شلينگ را به دليل شهود عقلي ناميدن قوه حسي آدمي جهت راضي كردن دينداران استهزا مي كند. نيچه اين رمانتيسم را عامل فريب روح آلماني مي داند و مي گويد كه بايد بر فريب حواس خود پيروز شويم همان طور كه كوپرنيك حركت زمين را ثابت كرد با وجود آن كه به حواس ما درنمي آيد. نيچه نياز آدمي به متافيزيك را باطل مي داند. او ابدي و بخش ناپذير بودن روح را كه طبق انديشه مسيحي ست به تمسخر مي گيرد اگرچه علم به جاي روح ذهن و عاطفه را جايگزين كرده است. از نظر نيچه علم جهان را توضيح نمي دهد بلكه تفسير مي كند و در واقع معنايي براي وجود نبايد در نظر گرفت.

 

نيچه از دكارت و شوپنهاور هم انتقاد مي كند. او اطمينان "من فكر مي كنم" دكارتي و نيز خرافه "من اراده مي كنم" شوپنهاوري را باطل مي داند. من به عنوان فاعل و انديشيدن به عنوان فعل هر دو مورد شك هستند و نمي توان قطعيتي درباره شان صادر كرد. درباره اراده نيچه توجه ما را به اين نكات معطوف مي كند كه اراده يك احساس نيست بلكه شامل احساس هاي متعدد است و نمي توان آن را از انديشه جدا كرد. در عين حال اراده يك شور است و كسي كه اراده مي كند به اشتباه اراده را با عمل يكي در نظر مي گيرد. از نظر نيچه علت و معلول را بشر جعل كرده است و اشياء في نفسه معلول نيستند بلكه مفاهيمي مانند علت تقابل اجبار قانون انگيزه آزادي را ما جعل كرده ايم. وي همچنين معتقد است كه قدرت خواهي بشر و نه ميل به شناخت اولين عامل براي گرايش او به فلسفه بوده است.

 

نيچه مي گويد كه بشر براي فرار از خدا طبيعت را عامل همه چيز مي داند و قانوني در طبيعت در كار نيست بلكه پديده هاي طبيعي به دليل قدرت به وجود مي آيند. نيچه بشر را مشتاق زندگي ساده و همراه با رياكاري اخلاق گرايانه مي بيند. او از فلاسفه مي خواهد كه به دنبال حقيقت نروند چون حقيقت نياز به پشتيبان ندارد. پيشداوري درباره اخلاق به اين معناست كه نيت اعمال را منشاء آنها مي دانيم. نيچه ما را به كنار نهادن اين پيشداوري دعوت مي كند و برگذشتن از اخلاق را توصيه مي كند زيرا از نظر او ارزش يك عمل ربطي به نيت آن ندارد. زيرا نيت به خودي خود معنايي ندارد و ارزش دادن به آن يك پيش داوري ست. او همچنين احساسي را كه به لذت بينجامد نكوهش مي كند و مي گويد كه باور داشتن به يك عقيده يا واقعيت به دليل لذت داشتن آن است نه حقيقت داشتن آن. نيچه ذهن و ادنيشه را مسئول به خطا افتادن بشر مي داند و اين جهان را اشتباه مي داند. او ما را به گذشتن از ارزش گذاري هاي اخلاقي دعوت مي كند زيرا معتقد است كه بايد وراي اين ارزش گذاري ها زندگي كرد. او مي گويد كه بايد اخلاق را بدون اين ارزش گذاري ها يعني بدون پيش داوري بررسي كرد. همچنين مي گويد كه فيلسوف بايد از ايمان به زبان فراتر رود زيرا مفاهيم در چارچوب زبان اسير مي شوند و نمي توان آنها را كاملا با زبان توضيح داد.

 

نيچه جهان را بر اساس خواست قدرت مي داند. او سخت ترين و خطرناك ترين آزمون را دور كردن خود از همه وابستگيها مي داند. او مي گويد كه فلسفه اي كه ادعا كند حقيقت براي همه است جزمي ميشود. خير نبايد همگاني باشد وگرنه ديگر خير نيست زيرا چيزهاي همگاني ارزشي ندارند. نيچه حتي جذب شدن افراد به يك فرد زاهد را به دليل خواست قدرت در آنها مي داند. قدرتي كه ضديت آنها با طبيعت را سبب مي شود تا طبيعت وجودشان را ناديده بگيرند. نيچه مفاهيمي مانند خدا و گناه را بازيچه هاي كودكانه براي بشر مي داند. او عبادت ديني را نتيجه بيكاري و فراغت آدمي مي داند و مي گويد كه كساني كه بدون دين زندگي مي كنند افرادي پركار هستند كه وقتي براي عبادات ديني ندارند ولي نسبت به آن بي تفاوتند و اگر از آنها بخواهند آن را انجام مي دهند. نيچه خداگرايي انسان را نشانه ترس او از دست يافتن به حقيقت و گرايش او به تحريف معناي زندگي مي داند. از نظر نيچه دين براي فرانروايان وسيله رسيدن به قدرت است. دين به فرمانبران انگيزه و وسوسه قدرت طلبي در آينده و به مردم عادي احساس آسايش و رضايت از زندگي را مي دهد. نيچه مي گويد كه دين براي پرستاري كردن از آدمي و پايان دادن به رنج هاي او آمده ولي بر رنج هايش مي افزايد! و آنچه را كه بايد نابود شود را نگه داشته و سبب پست شدن آدمي شده است طوري كه بيمارگونه احساس عذاب وجدان مي كند.

 

نيچه نتيجه عشق به يك نفر را به زيان ديگران مي داند و نتيجه مي گيرد كه عشق به خدا هم چون عشق به يك نفر است به زيان ديگران تمام مي شود. وي همچنين مي گويد كه آنچه آدمي را والا مي كند مدت احساس هاي والا در اوست نه شدت آن احساس ها. او مي گويد كه كسي كه جنگجوست بايد همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگير خواهد شد! و كسي كه خود را خوار بشمارد به عنوان خوارشمارنده باز هم خود را بزرگ خواهد دانست. او حقيقت را به دريا تشبيه مي كند كه چون نمك آب دريا زياد است تشنگي را رفع نمي كند. اگر حقيقت آدمي تحريف شود مثل آب شور دريا خواهد بود كه تشنگي اش را رفع نخواهد كرد. انسان نمي تواند از غرايز خود فرار كند. وقتي از خطر جاني دور شود دوباره به غرايزش برمي گردد. كسي كه دلش را به بند بكشد جانش را آزاد كرده است. گاهي ظواهر انسان را فريب مي دهد مثلا سردي بيش از حد و يخ زدگي مي تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آيد! آدمي كه از بي اخلاقي اش شرمگين است در نهايت از اخلاق خودش هم شرمگين خواهد بود. از نظر نيچه مردان بزرگ فقط آرمان هاي خود را نمايش داده اند. خطر خوشبختي در اين است كه آدمي در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هركسي را نيز. هيچ پديده اي اخلاقي نيست بلكه ما آن را اخلاقي تفسير مي كنيم. كسيكه بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله مي گيرد. استعداد آدمي را مي پوشاند و وقتي استعدادش كاهش يافت آنچه هست نمايان مي شود. كسي كه آرمان نداشته باشد كمتر لاابالي ست تا كسي كه راه رسيدن به آرمانش را نمي داند. آدمي به خاطر نياز به مراقبت و كمك ديگران با آنها ارتباط برقرارمي كند. نسبت به فرد پايين تر از خود نفرت نداريم بلكه نسبت به فرد برابر با خود يا بهتر از خود.

 

نيچه معتقد است كه فلاسفه تا قبل از او اخلاق را نشكافته اند بلكه برايش حجت آورده اند و آنچه گفته اند فقط بر مبناي تجربه محدود خودشان بوده است. هر اخلاقي درباره آفريننده اش است كه يا مي خواهد خود را پنهان كند يا برتر نشان دهد يا از ديگران انتقام بگيرد. هر دستگاه اخلاقي تحت سيطره جبر است و همه از قوانين تو در توي سخت فرمان مي برند. هر اخلاق و دستور اخلاقي طبيعت بردگي و حماقت را پرورش مي دهد زيرا روح را با انضباط تحميلي خود خفه و نابود مي كند. از نظر نيچه اخلاق افلاطوني كه همه چيزهاي سقراطي را جستجو و تبليغ مي كند بي پايان و ناممكن است. زيرا سقراط مساله قديمي ايمان و دانش يا به عبارت ديگر غريزه و عقل را براي اخلاق اينطور مطرح كرده بود كه نمي توان غرايز را رها كرد و عقل مجبور است از غرايز پيروي كند و به كمك آنها بيايد. افلاطون اين هر دو را با هم پيوند داد تا به سوي يك خدف يعني به سوي خير و خدا حركت كنند. اگرچه دكارت فقط عقل را در نظر گرفت و چون عقل وسيله است پس نظر دكارت سطحي بود.

 

نيچه مي گويد كه ابتداي تاريخ هر دانشي ايجاد ايمان و دوري از بدگماني بوده است و چون حواس ما دير ياد مي گيرند بنابراين خطا مي كنند. به عنوان مثال براي گوش هاي ما شنيدن صداهاي آشنا خوشايند است اما شنيدن صداهاي ناآشنا جالب نيست. چشمان ما هم بيشتر كلمات يك كتاب را نديده رد مي كنند. قيافه افراد را آن طور كه ما دلمان مي خواهد مي بينيم. ما به دروغ عادت كرده ايم و به عبارتي به هنر!

 

نيچه تعريف مي كند كه در روم قديم ترحم به ديگري از اخلاق نبود بلكه ماوراي اخلاق بود. او در جامعه اروپاي عصر خود دو عامل ترس و ترحم را مي بيند كه شكل دهنده آن روز اروپا بود. سوسياليسم و ادعاي جامعه آزاد در نظر نيچه يك گرايش بيمارگونه است كه مردم را با ضعف روحي بار مي آورد و ترحم را در آنها برمي انگيزد. چنين جامعه اي از نظر او رو به تباهي ست و فيلسوفان آينده بايد چاره اي براي آن پيدا كنند.

 

نيچه مي گويد كه علم كه زماني زيردست خداشناسي بود اكنون ادعاي برتري بر فلسفه را دارد و مردم در دوره او به دليل اشتباهات يك فيلسوف از فلسفه رويگردان مي شوند. او معتقد است كه فيلسوف بايد خطر كند و بي پروا زندگي كند اگرچه اين نوع زندگي را ديگران نپسندند. او مرد علم را بي تفاوت نسبت به زندگي خودش مي داند زيرا غرق در دنياي عينيات است. يك دانشمند حتي براي عشق زميني هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او كمال بخش نيست. سرآغاز هم نيست. او فردي بي خويشتن است.

 

از نظر نيچه شك آوران به دنبال نه يا آري نيستند. آنها از هر قطعيتي گريزانند. نيچه شك آوري را نتيجه وضعيتي فيزيولوژيك در اروپا مي داند كه از آميزش نژادهاي مختلف اروپايي حاصل شده است و افرادي اين چنين اراده ندارند و درباره آزادي اراده شك دارند. در نتيجه يك روح بيمار در اروپا رشد كرده است و كشورهاي اروپايي براي به دست آوردن اراده جنگ طلب شده اند. او شك آوري جديد را در فلسفه انتقادي كانت يعني سنجش گري مي داند كه مثبت است. از نظر وي اين شك آوري خاص فيلسوفان آينده است. نيچه مي گويد كه چنين فيلسوفاني به تجربياتي دست خواهند زد كه از ذوق مردم نرمخو كه به مردمسالاري (دموكراسي) گرايش دارند فراتر است. آنها بزرگي افراد را به دليل زيبايي اثر هنريشان نخواهند پذيرفت و چيزي را كه جذب كننده باشد حقيقت نخواهند دانست. يعني برعكس فيلسوفان عصر خواهند بود كه حقيقت يك اثر را بر اساس احساسي كه مي دهد مي پذيرند. با اين وجود نيچه مي گويد كه اين افراد سنجش گرانند و خود را فيلسوف نمي دانند بلكه ابزار فيلسوف مي دانند. نيچه كانت را يك سنجشگر مي داند نه فيلسوف.

 

نيچه معتقد است كه يك فرد براي فيلسوف شدن بايد سلسله مراتبي را طي كند و سنجشگر شك آور جزم باور و تاريخگزار باشد و نيز شاعر و جهانگرد و... تا از تجربياتي كه كسب كرده بتواند از عمق به بلنداي معاني برود و اينها لازمه فيلسوف شدن است اما شرط لازم آن آفرينش ارزش هاست. نيچه مي گويد كه فيلسوفان آينده بايد زمان را كوتاه كنند و همه حقيقت ها و ارزش هاي تعريف شده در گذشته را بررسي كنند و ارزش هاي جديد بيافرينند. آنها فرمانروا و قانونگذار هستند و بايدها را تعيين مي كنند كه بشر از كجا شروع كند و به كجا برود. خواست حقيقت آنها خواست قدرت است. نيچه وجود اين نوع فيلسوفان را لازم مي داند. فيلسوف بايد به جاي دوستدار خردمندي ديوانه اي با پرسش هاي خطرناك باشد كه قصد رفتن راه هاي نرفته را دارد و از ارزش گذاري هاي امروزين كه رياكارانه است دوري كند و آرمانش عظمت باشد كه همانا قوت اراده است و بشر سست اراده امروز از آن دور است و چه بسا فضيلت هايي كه به دليل فضيلت هاي جستجو شده بشر امروز در خاك دفن شده است و فيلسوف بايد به دنبال پيدا كردنش باشد. چنين كسي سرشار از اراده است. فراسوي نيك و بد و سالار فضايل خود است.او تنهاترين است و عظمتش در همين است يعني چنان پهناور كه پر. فلسفيدن از نظر نيچه دشوار است چون آموزاندني نيست بلكه به تجربه حاصل مي شود.

 

نيچه درباره فضيلت خود كه وجدان نيك مي نامد مي گويد كه از نوع فضيلت نياكان وي نيست. او رفتار بشر مدرن را متغير مي داند مثل ستارگان كه از نور خورشيدهاي متعدد رنگ مي گيرند. فراسوي نيك و بد وراي ارزش ها نگريستن بشر به وجود خود رسيدن به ابر انسان يا انسان كامل است كه به خدا نزديك تر است تا بشر. دريافت اخلاق مثل يك وضع يعني اخلاق را نسبي و مربوط به وضع بشري دانستن سبب دلزدگي از آن شده نتيجه درباره دين هم چنين است. كساني كه مردم از آنها به صاحبان اخلاق ياد مي كنند اگر ما اشتباهشان را ببينيم از ما به بدي ياد خواهند كرد حتي اگر دوست ما باشند. نيچه روانشناسان را دروغگو و رياكار معرفي مي كند كه مردم را با مكر خود سرگرم مي كنند. نيچه حكم اخلاق كردن و به اين حكم محكوم كردن را مخصوص افراد تنگ جان مي داند كه براي گشاده جانان در نظر مي گيرند تا با صدور اين حكم به معنويت برسند. نيچه رابطه بين معنويت و اخلاق آنان را زير سئوال مي برد.

 

نيچه مي گويد كه همه به چيزي دلبستگي دارند و افراد والاتر به چيزهاي والاتر اما افراد فرومايه فكر مي كنند كه افراد والاتر به چيزي دلبستگي ندارند و ظاهربيني افراد فرومايه در نظر نيچه از سطحي نگري و رياكاري آنهاست و برپايه هيچ شناخت اخلاقي نيست. حرف كساني كه مي گويند عشق بري از خودخواهي ست براي نيچه خنده دار است زيرا او همه چيز را طبق خواست قدرت مي داند. مطلق بودن احكام اخلاقي از ديگر مواردي ست كه نيچه با آن مخالف است. او مي گويد كه آنچه براي يك نفر سزاوار است نمي توان گفت براي فرد ديگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انكار نفس و افتادگي سزاوار يك فرمانده نيست و برايش فضيلت محسوب نمي شود. حكم يكسان صادر كردن براي همه از نظر نيچه غير اخلاقي ست. نيچه درباره ترحم معتقد است كه كساني كه در خود احساس حقارت مي كنند به ديگران رحم مي كنند اما به دليل غرورشان دم نمي زنند! يعني درد مي كشند و مي خواهند با ديگران هم دردي كنند. از نظر او كساني كه با ديگران همدردي مي كنند به دليل دردمند بودن خودشان است.

 

نيچه بر اين عقيده است كه آدم هاي عادي فكر مي كنند كه آدمهاي والا دلبستگي به چيزي ندارند در حالي كه اشتباه فكر مي كنند! او مي گويد كه اخلاق ها را بايد به صورت سلسله مراتب در نظر گرفت و بينشان درجه بندي قائل شد. نيچه فلسفه اپيكوري لذت را به باد تمسخر مي گيرد و انديشه رنج و لذت را سطحي مي داند. او فايده باوري بنتام را زير سئوال مي برد و نيز مي گويد كه آنچه يك نفر را سزاوار است مي تواند سزاوار ديگري نباشد. او مي گويد كه لذت بيرحمي در ديدن رنج ديگران است اما فردي كه بيرحم است اين بيرحمي گريبانگير خودش هم مي شود و به خويشتن آزاري مي رسد.

 

از نظر نيچه قدرت روح در از آن خود گرداندن است و احساس رشد به احساس قدرتمندي مي رسد. او مرد را خواهان حقيقت مي داند اما زن را موجودي سحطي نگر معرفي مي كند. نيچه مخالف دموكراسي ست و نتيجه آن را پرورش بردگي و جباري مي داند.

 

او روح آلماني را داراي تضاد و ناپايداري و بي ثباتي مي داند و موسيقي آلماني را به دو نوع اروپايي و وطني تقسيم مي كند. او نبوغ را بر دو نوع مي داند: يا بارور مي كند (مثل مرد) يا بارور مي شود (مثل زن). نيچه خود را آلماني خوب نمي داند بلكه اروپايي خوب مي داند و از ميهن گرايي افراطي آلماني ها بيزار است. از نظر او انگليسي ها مردمي سرسخت و جدي هستند در حالي كه فرانسوي ها ظريف و رمانتيك اند و آلماني ها دچار تضاد فكري هستند. نيچه اختلاف طبقاتي را از ضروريات جامعه براي اشتياق به پرورش حالت هاي والاتر كمياب تر دورتر و عامل چيرگي بر نفس مي داند. او آغاز همه فرهنگ ها را بربريت مي داند. از نظر او تكان خوردن بنيان عواطف يعني زندگي در اثر آشوب غرايز باعث تباهي مي شود. او جامعه را براي جامعه نمي داند بلكه براي هستي بالاتر مي داند. اجحاف نكردن و آسيب نرساندن به ديگران براي رسيدن به برابري اصل بنيادي جامعه است ولي خواست نفي زندگي ست چون زندگي بهره كشيدن از ديگران است كه ناتوان ترند. زندگي از نظر نيچه خواست قدرت است و بهره كشي به ذات زندگي تعلق دارد و كاركرد بنيادي اورگانيسم است. نتيجه خواست زندگي خواست قدرت است كه باعث خواست بهره كشي مي شود.

 

نيچه اخلاق را به دو نوع اخلاق فرمانروايان و اخلاق بردگان يا زيردستان تقسيم مي كند. اخلاق فرمانروايان تعيين كننده والا و پست است. او خود انسان والا را معيار ارزش مي داند و اوست كه ارزش آفرين است نه كردار او. او از زيردستانش دستگيري مي كند نه به خاطر دلسوزي و رحم بلكه به خاطر قدرتمندي اش. او ضد از خود گذشتگي و نرمخويي ست و به خاطر خودخواهي اش بالاتر از خود را نمي بيند بلكه پايين تر از خود را مي بيند.او به سنت و ديرسالي تعلق دارد. در مقابل چنين اخلاقي اخلاق بردگان است كه بدبين هستند و قدرتمندان را محكوم مي كنند. آنها براي كشيدن بار زندگي اخلاق شكيبايي رحم و سودمندي را دارند. از نظر آنها هر چه ترس انگيز است شر است. پس فرد بي ضرر و احمق خوب است. فرق بين اين دو اخلاق اشتياق به آزادي و شادي از آن است. نيچه عشق را فريبنده و ويرانگر مي داند نه نجات بخش. او مي گويد كه با رنج عميق دروني آدمي از ديگران جدا مي شود و والا مي شود. انسان هاي آزاده دل شكسته و پر غرور خود را پنهان مي كنند. نيچه معتقد است كه پاكي نفس جدايي مي آورد. او هر امتيازي را وظيفه دانستن و از مسئوليت فروگذار نكردن و آن را به ديگران محول نكردن را از نشانه هاي والا بودن مي داند. آدم هاي والا كمتر زخم و آسيب مي بينند. او مي گويد كه با ديگران بودن آلودگي مي آورد. چهار فضيلتي كه نيچه مطرح مي كند عبارت است از: دليري درون بيني همدلي و تنهايي كه گرايش به آنها سبب پاكي مي شود. از نظر او آنچه والا بودن يك فرد را ثابت مي كند كرده هاي او نيست چون بيخ و بن آنها معلوم نيست و معاني مختلف دارند بلكه ايمان اوست. فرد خلوت نشين مي گويد كه واقعيت در كتاب هاي نيست و فيلسوف آن را پنهان مي كند. فرد والا از فهميده شدن توسط ديگران در هراس است نه از بد فهميده شدن چون مي داند كه كساني كه او را بفهمند به سرنوشت او يعني رنج كشيدن در دنيا دچار خواهند شد.

منبع

+ نوشته شده در  87/06/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

متافیزیک ماورااغلب در زندگي روزمره خود ملاحظه مي‌كنيم كه در اثر وجود يك ناسازگاري بين ذهن ما و جهان خارج ، نظريات عجيب و غريبي اظهار مي‌كنيم. اين نظريه پردازي از سرشت مبهم و ناموزون ما ناشي مي‌شود. البته بايد توجه داشته باشيم كه نظريه پردازي علمي چيزي كاملا متفاوت از اين موردي است كه اشاره شد. در نظريه پردازي علمي ، انسان به صورت مستقيم با جهان خارج درگير مي‌شود و ذهن در مواجهه مستقيم با آن آزاد است و لذا جهان در حكم فاعل و ذهن در حكم منفعل مي‌باشد. اما در نظريه پردازي كه ما اشاره كرديم، جاي اين دو عوض مي‌شود. در علم فلسفه از اين نوع نظريه پردازيها عموما تحت عنوان متافيزيك ياد مي‌شود.

اگر تاريخ علم را مرور كنيم، ملاحظه مي‌كنيم كه همواره از روزگارهاي قديم رابطه بين علم و فلسفه ، خصوصا بين فيزيك و متافيزيك در نوسان بوده است. به عنوان مثال در زمان گاليله به دليل حكومت افكار ارسطويي ، دانشمندان در ارائه نظريات علمي با مشكلات بسياري مواجه بوده‌اند. اما تاريخ فلسفه ، مخصوصا بعد از دكارت تحولاتي در اين زمينه پديدار شد. فلسفه بعد از دكارت فلسفه‌اي است كه نقش علوم تجربي ، خصوصا فيزيك را در براندازي نظامهاي فلسفي مهم مي‌داند. مثلا نظريه‌هايي در باب زمان و مكان و حركت كه توسط نيوتون ارائه گرديد، در فلسفه نيز تاثير گذار بودند. به همين ترتيب در اوايل قرن بيستم نظريه نسبيت عام انيشتين طلوع كرد كه برداشتي بديع و متفاوت از زمان و مكان و حركت ارائه داد و تاثيرات ديگري را در حوزه فلسفه به همراه داشت.

در اين دوران فيلسوف ذهن خود را در برابر جهان خارج و تاثيرات آن منعطف مي‌گرداند. بنابراين متافيزيك نيز جنبه‌هاي واقع بينانه انديشيدن را مد نظر قرار مي‌دهد. پس در اين دوران فيلسوف شخصي واقع گرا است كه ذهن خود را از دام وسوسه‌هاي تخيل رهانيده و به جهان مانند يك پديده عيني و نه ذهني نگاه مي‌كند و لذا تعجب او و طرح پرسشهايش راهگشاي علوم تجربي است و ديگر علم تجربي را كفر و عالم تجربي را كافر نمي‌پندارد.

رابطه فيزيك و متافيزيك در قرن بيستم

پس از اينكه آراء اعضاي حلقه وين ، همچون پتكي سخت و سنگين بر سر متافيزيك رايج فرود آمد و آن را بي‌معني اعلام داشت، حريف ديرينه و سر سخت حلقه وين ، كارل ريموند پوپر بر آن شد تا متافيزيك را دوباره احيا نمايد. در قرن بيستم ما شاهد تحديد ميان علم خصوصا فيزيك و متافيزيك هستيم. علم گزينه با معناي فعاليتهاي دانشمندان تجربي بوده و متافيزيك امري نظري و بي‌معنا است كه سرگرمي عمده فلاسفه مدرسي است. اين تحديد همواره به صورتهاي گوناگون مطرح شده است. حتي مي‌توان در نظريات ويتگنشتاين نيز رد پاهاي آن را يافت.

او در رساله خود گزاره‌هاي متافيزيكي را بي‌معني دانسته و در پژوهشهاي فلسفي كه خود ردي است بر رساله منطقي- فلسفي جانب معنا را گرفته و باز راي پيشين خود را حفظ مي‌كند. اما از نظر دانالد گيليس در كتاب فلسفه علم در قرن بيستم ، ويتگنشتاين مرتكب اشتباهي فاحش شده است. او از رياضيات محض مثال مي‌زند كه در يك فعاليت و پژوهش كاملا نظري و فارغ از تجربه شكل مي‌گيرد و بعد در فيزيك بكاربرده مي‌شود و پس از آنكه فرضيه‌اي ارائه شد، در عمل مورد آزمون واقع مي‌شود و اگر از آزمون به سلامت بيرون آمد ثبت مي‌گردد. آيا مفاهيم و يافته‌هاي رياضيات محض قبل از اينكه در فيزيك الهام گر فرضيه‌اي جديد باشند، بي‌معني هستند؟ حال و روز گزاره‌هاي متافيزيكي نيز اين چنين است.

پوپر در كتاب منطق اكتشاف علمي ، فصلي را به رابطه ميان علم و متافيزيك اختصاص داده است. او مثالهاي فراواني را در دفاع از متافيزيك ارائه مي‌كند. به عنوان مثال نظريه اتمي در زمان متفكران قبل از سقراط مثل لوكيپوس و ذيمقراطيس يك مورد كاملا متافيزيكي بود. اما همين نظريه كه جنبه متافيزيكي داشت، در ابتداي قرن نوزدهم توسط دالتون براي حل برخي مسائل در شيمي بكار گرفته شد. پس از آن در اواسط قرن نوزدهم ، ماكسول آن را در نظريه جنبشي گازها وارد رياضي فيزيك كرد. اين مثال خود دليل محكمي بر معني‌دار بودن گزاره‌هاي متافيزيكي است.

عقيده پوزيتيويسم

اساس پيدايش پوزيتيويسم منطقي به قرن بيستم و به حلقه وين و اعضاي فعال و انقلابي آن بر مي‌گردد. حلقه وين عبا رت از جلسات هفتگي عده‌اي فيزيكدان و رياضيدان بود كه راجع به مسائل فلسفي به بحث و تبادل نظر مي‌پرداختند. از جمله اين افراد مي‌توان به شليك ، نويرات ، وايزمن ، هانس هان ، هربرت فايگل و برخي ديگر اشاره كرد. پس از اينكه آرا و عقايد اعضاي حلقه انتشار يافت، دانشمندان و فلاسفه ديگري از جمله كارناپ و گودل نيز بدان گرويدند.

كارناپ بعدها در سال ۱۹۲۶ يكي از تاثير گذارترين پوزيتيويست‌هاي منطقي شد. نشريه شناخت ، مجموعه‌اي بود كه مقالات پوزتيويست‌ها را منتشر مي‌ساخت. پوزيتيويسم منطقي بر پايه سه اصل عقيدتي عمده قرار دارد كه شامل تمايز ميان تحليل و تركيب ، اصل تحقيق پذيري ، برنهاد فرو كاستي و نقش مشاهده است.

سخن آخر

البته آنچه ارائه شد مجومه‌اي از مطالبي است كه افراد گوناگون در باب فيزيك و متافيزيك ارائه دادند. شايد كم نباشند تعداد فيزيكداناني كه مسائل متافيزيكي كاملا پذيرفته و به آن اعتقاد دارند. اما آنچه مهم است، ياد آوري اين دو مطلب است كه اولا اظهار نظر قطعي در اين باب مستلزم داشتن اطلاعات بسيار وسيع و گسترده از هر دو مورد مي‌باشد. و شخص بايد هم در زمينه فيزيك و هم در زمينه متافيزيك صاحب نظر باشد تا بتواند نظري قاطع و راسخ در اين باب داشته باشد.

نكته ديگر اين كه اگر ذهن و علم ما قادر به توجيه برخي رويدادها نيست، دليلي براي رد آن وجود ندارد. چه بسا در تاريخ علم موارد متعددي وجود داشته است كه در زمان مطرح شدن به دليل ناقص بودن علم بشري ، دانشمندان قادر به قبول آنها نبوده‌اند. اما پيشرفت علم در زمانهاي بعد اين مورد را به اثبات رسانده است.

منبع

+ نوشته شده در  87/06/28   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مقدمه از عصر باستان يونانيان به فلسفه پردازي در جهان مشهور بودند. زيرا در تمام سالها و قرون آن دوره فيلسوفان زيادي از ميانشان سر بر آورده بوند و پايه و اساس فلسفه را ريخته بودند. اين عامل باعث شده بود تا آكادمي هاي زيادي از جمله آكادمي معروف افلاطون در آنجا تاسيس شود. و در آنها به آموزش علوم آن دوران پرداخته شود. همين طور مي توان به جرات گفت كه آكادمي هاي يونان سر منشاء فلسفه در خاورميانه و اروپا شدند. درآن دوران به علت عدم وجود امكانات و تكنولوژي براي پژوهش علمي ، روش علمي روش قياس عقلي و منطق بود. چون تنها راه معرفت به اشيا از اين طريق امكان بود. در همين دوران اين روش كه به عنوان فلسفه شناخته مي شد به عنوان علم العلوم مشهور شد. اما پس از تصرف يونان توسط امپراطوري روم و سپس حمله ي اقوام وحشي " گال " به روم غربي امپراطوري بزرگ از هم پاشيد و حكومتهاي محلي تشكيل شد. و اين در حالي بود كه مسيحيت و كليساها گسترش بسياري يافتند. اما در اثر جهالت عده اي از مبلغان مسيحيت و پيروي مردم از آنها به آرامي پرداختن به علم و فلسفه در اروپا به شدت محدود شد و تنها نظام فلسفي پايدار در آن دوران اروپا انديشه هايي بود كه در كليسا تدريس مي شد. به همين دليل به مرور زمان در جوامع اروپايي خرافات و عقب ماندگي چيره شد و عصر تاريكي را شكل داد. نفوذ كليسا در سرزمينهاي اروپايي به قدري افزايش يافت كه تمامي قوانين جامعه بوسيله ي آن تعيين مي شد. آنها فكر مي كردند كلام مسيحيت بايد اساس شناخت جامعه باشد و براي آن كافيست. آنها نمي توانستند با برهان عقلي صحت افكار و عقايد خود را توجيه كنند به همين دليل به مرور زمان به فلسفه روي آوردند و براي اولين بار در قرون وسطي نظامي نسبتا منسجم شكل دادند.

 

اولين فردي كه براي اين كار تلاش كرد " فلوطين " بود. او تلاش كرد كه فلسفه ي نوافلاطوني را با كلام مسيحيت يكپارچه سازد و آن را با برهان منطقي توجيه كند. بعدها كليسا با اتكا بر همين روش اساس نگرش فلسفي مسيحيت را شكل داد كه در تاريخ فلسفه به نگرش " اسكولاستيسيسم " ( فلسفه ي مدرسي) مشهور است. علت اين نامگذاري اين است كه اين فلسفه تنها فلسفه اي بود كه در تمام طول قرون وسطي در سرتاسر اروپا در كليساها تدريس مي شد و به همين دليل آن را درسي مي دانستند و در ميان ساير مكاتب از تقدس ويژه اي برخوردار بود. امروزه پس از ظهور عصر " رمانتيك " و انتقادات فلاسفه به خصوص فيلسوف آلماني ايمانوئل كانت اين انديشه ديگر رواج ندارد. در عصر رمانتيك مباني تفكرات ايده آليستي تغيير بسيار كرد و در ابتداي آن شاخه ي ايدئاليسم استعلايي ( محدوديت گرا) پايه گذاري شد كه خود در اين مقوله جاي نمي گيرد و جاي بحثي ديگر دارد. بحث درباره ي تاريخ و تكامل فلسفه ي اسكولاستيسيسم جاي تاملات فراوان و نوشتن كتابها دارد. هدف من در اين مختصر فقط ذكر مقدمه و كليتي از جريانهاي فلسفي اين عصر است. برهان افلاطون: در يونان باستان اعتقاد به خدايان چندگانه يا " رب النوع " وجود داشت. آنها براي هر چيزي خداياني تصور مي كردند كه ويژگي اصلي آن خدا اين بود كه در زمينه ي مورد نظر در بالاترين حد كمال بود. مانند خداي جنگ ، خداي سرعت ، خداي قدرت و ... . بايد بدانيم كه علت اين طرز تفكر در يونانيان را بايد در نگرش افلاطون جستجو كرد. او تصور مي كرد كه در خصائل هر موجودي نوعي نقص وجود دارد. براي مثال هر موجودي داراي قدرت معيني است. اما قدرت هر موجودي محدود است. يعني مي توان قدرتي از آن بالاتر تصور كرد. در دنياي واقعيت هيچ چيز قدرت مطلق نيست و هر ويژگي اي بسته به اينكه در چه موجودي تعريف شود تا حدود مشخصي معنا دارد. در حقيقت هر شي نمونه ي ناقصي است از يك نمونه ي بي نقص كه يك كلي تامه به حساب مي آيد. كلي به خاطر اينكه جزئي نيست زيرا در جهان خارج قابل مشاهده و درك نيست و كامل به اين خاطر كه وقتي موجودي ناقص وجود داشته باشد نمونه ي كامل و بي نقص آن هم قابل تصور است كه تمام ويژگي هاي شي ناقص را در برگيرد بنابراين براي مثال تمام موجودات در حركت داراي حداكثر سرعت معيني هستند و همگي نمونه ي ناقصي از يك سرعت نام متناهي و بي نقص هستند كه در يونان به آن " اخيلوس " (خدايان سرعت) مي گفتند. تثليث فلوطين: فلوطين آخرين فيلسوف رومي و پايان دهنده ي تاريخ فلسفه ي باستان بود. تلاش او اين بود كه بين دين ، فلسفه و شريعت وحدت ايجاد كند. او معتقد بود در شرايطي كه اين دو يكپارچه شوند مي توانند حقايق بسيار مهمي را روشن كنند. او تصميم داشت كه با برهان و قياس عقلي به كلام مسيحيت رنگ منطقي دهد. بنابراين در ابتدا در جستجوي وجه مشتركي در بين حكمت نوافلاطوني و كلام مسيحيت مي گشت. مي دانيم كه در بينش مسيحي سه مرتبه و پله به سوي كمال وجود دارد كه با سه مفهوم اصلي پدر ، روح القدوس و پسر بيان مي شود. كه در آن مقصود از پدر بنيان گذار و صانع جهان است كه همان خداست كه جهان از او تولد يافته است. پسر همان موجودات يا انسان است كه در آن حضرت عيسي (ع) به عنوان حد اعلي شناخته مي شود. و در نهايت روح القدوس و يا رابط ميان پدر و پسر يا خداوند و انسان است. سپس به منظور تطبيق فلسفه ي نوافلاطوني و كلام مسيحيت ابتدا آنها را با هم مقايسه كرد و سپس بر هم منطبق كرد. از مشتركات آنها مي توان از اعتقاد به خداي نا محدود نام برد كه سرچشمه ي هستي است. اما اين مفهوم در فلسفه ي نوافلاطوني قالب كثرت به خود گرفته است و قائل به وجود خدايان متعدد شده است اما در كلام مسيحي اعتقاد به خداي يگانه مرسوم است. در نتيجه اگر مي توانست ارباب الانواع را با هم جمع كند و يكپارچه سازد شريعت مسيحي قالب نوافلاطوني مي گرفت و مي شد مراتب آن را با توجه به مكتب افلاطون تشريح كرد. به دنبال آن مراتب ديگر وجود را نيز به گونه اي جديد و با توجه به تعبير نوافلاطوني بيان كرد كه اين تعبير بعدها تثليث فلوطين نام گرفت. بر اساس آن سه مرتبه ي تكاملي وجود نام دارد كه عبارتند از: احد ، روح و نفس. در صورتي كه بخواهيم اين تثليث را با مراحل وجودي كلام مسيحيت مقايسه كنيم مي توانيم مفهوم " احد " را مترادف با " پدر " در نظر بگيريم. " روح " را با " روح القدوس " مترادف بگيريم. منظور از "نفس " هم پسر است يعني رو نوشتي از قوانين وعظي خداوند. و حالا مي رويم سراغ ارتباط مراتب سه گانه ي فلوطين. احد به معناي خداوند يگانه است كه اجزاي جهان نمونه هاي ناقصي از آن هستند و بنابر كلام مسيحي يگانه است. روح به معناي معرفت الهي است كه بر ماهيت اشيائ تعلق مي يابد و ارتباط بين احد و محور تشكيل دهنده ي اين جهان است. نفس همان رونوشت عالم فوقاني است كه اجزاي جهان بر محور آن شكل مي گيرند.( و صرفا شامل انسان نيست بلكه تمام عالم آفرينش را شامل مي شود. ) از آنجايي كه اين مراتب به هم پيوسته اند هر كدام به عبارتي مراحل شكل گيري معرفت هستند كه از سرچشمه شروع مي شود و در ما مخلوقات جلوه مي يابد و دست يابي به آن در گروي تكامل معنوي و عرفاني است و انسان با رجوع به نفس خويش و تعمق در آن مي تواند اين مراتب را طي كرده و به بالاترين درجه ي معرفتي برسد و زيربناي جهان را درك كند. برهان وجودي: مي توان به جرات گفت كه اين برهان مهم ترين برهان براي اثبات وجود خداوند در تاريخ فلسفه ي مدرسي است. به همين دليل بيان آن ضروري است. مهم ترين نكته در مورد اين برهان اين است نمونه ي آن در هيچ فلسفه و نگرش مذهبي اي از جمله اسلام و يهوديت ديده نمي شود و از اين جهت اختصاصي است. اما براهيني از جمله عليت و نظم در ساير مذاهب و اديان نيز ديده مي شود. اين برهان توسط قديس انسلم مطرح شد و تا مدتها مورد قبول مردم و فلاسفه بود تا جايي كه پس از ظهور كانت ضربات هولناكي به آن وارد شد. هر چند امروزه افرادي چون پروفسور پلانتيجا با نگرش جديدي به بازسازي اين برهان پرداختند اما ذكر آنها و بحث درباره ي آنها از حد اين مقاله فراتر است و لازم است كه تفصيلا در جايگاه خودش بحث شود. در اين برهان مراتب وجود كاملا رعايت شده است. انسلم همچون فلوطين معتقد بود كه نمونه هاي ناقص در اين جهان وجود دارند و از اين رو يك نمونه كلي كامل قابل درك است. اما او چيزي بيشتر از فلوطين اضافه مي كند و آن اين است: دو حالت براي وجود يك شيئ قابل درك است. يكي از حالات وجود در ذهن است و ديگري وجود در جهان عين و خارجي. اما چيزي كه مسلم است اين است كه اين شئ ( وجود كامل كلي ) از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد اما سوال اينجاست كه وجود اين شئي شامل كدام حالت وجود مي شود؟ چون حتما بايد در يكي از دو قلروي زير تعريف شود. پس استدلالمان را اينگونه انجام مي دهيم. 1- اين شئ از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد. 2- بر اساس اصل طرد شق سوم در منطق هيچ شقي خارج از محدوده ي يك گزاره و متناقضش تعريف نمي شود. در نتيجه يك جسم اگر وجود دارد نمي تواند نه در ذهن باشد و نه در خارج از ذهن( عين ) بلكه بايد در يكي از قلمروها وجود داشته باشد. نتيجه: اين شئ يا در ذهن وجود دارد يا در خارج از ذهن ( عين ) انسلم تلاش كرد تا اثبات كند كه اين شئ كلي و كامل نمي تواند در ذهن موجود باشد و در نتيجه بنابر استدلال فوق بايد در عالم عين موجود باشد. مبناي استدلال انسلم اين است كه اگر شئي كامل و نامحدود مي توانست در ذهن مطرح شود براي ذهن قابل درك نبود. زيرا هر كميتي در ذهن قابل افزايش و كاهش است و هر تصوري كه از اين شئ بخواهيم در ذهن ايجاد كنيم از آن كامل تر قابل تصور است. براي مثال اگر بخواهيم اين شئي كامل را در نهايت زيبايي بدانيم باز هم از آن زيباتر قابل تصور است پس در نتيجه ذهن نمي تواند كامل ترين را تصور كند پس شئي با چنين مشخصاتي در ذهن قابل تصور نيست. در نتيجه بنابه حكم منطقي اي كه گرفتيم بايد در عالم خارج از ذهن و عين وجود داشته باشد. اين شئي را كه در عالم عين موجود است و همين طور درنهايت تكامل است خدا مي ناميم. نقد برهان وجودي: به اين برهان چند نقص اساسي وارد است. اول نقص برهان مغلطه در بكاربردن تعاريف است كه باعث گرفتن نتايج اشتباه مي شود. اول اينكه بين تعريف يك شئ و ذات شئ تفاوت بسيار است. براي مثال شما مي گوييد فلاني بازيگر است. اما مفهوم اين جمله شامل شخصيت آن فرد ، سبكي كه بازي مي كند ، نقشهايي كه مي گيرد و ... نمي شود يعني ما مفوم كاملي از آن بازيگر را نتوانستيم تداعي كنيم در نتيجه تصوري از آن نداريم. بلكه فقط او را به عنوان يك بازيگر تعريف كرديم اما از آنجايي كه مفهوم كاملي از آن بيان نكرديم و نمي توان از آن تصور كاملي بدست آورد تعريف ما يك تعريف ناقصه است . وقتي كه تعريف ما از شئ به تصور كاملي از آن بيانجامد تعريف ما يك تعريف تامه خواهد بود. در اينجا انسلم تمايز ميان اين تعاريف را مشخص نمي كند در نتيجه استدلالش به سفسطه مي انجامد. بر مي گرديم به جايي كه انسلم اثبات كرد كه اين كلي كامل نمي تواند در ذهن تصور شود. در اينجا مقصود او تصور ماهيت و ذات شئي بوده است . يعني براي مثال در مورد زيبايي ، تصور يك موجود در نهايت زيبايي يعني يك تصور تامه از شئ كه بر اساس نظر انسلم در ذهن ممتنع است. و از آن نتيجه مي گيرد كه پس قطعا اين شئ در عالم خارج وجود دارد. اين در صورتي براساس استدلال انسلم درست خواهد بود كه ثابت شود نمونه ي عيني تعريف تامه يا ذات شئ قطعا وجود دارد و در نتيجه براساس برهان منطقي انسلم از آنجايي كه در عالم ذهني ممتنع است پس در عالم بيرون ذهن يا همان عالم عين وجود دارد. اما پرسش اينجاست كه آيا انسلم وجود ذات و صادق بودن تعريف تامه ي شئ را اثبات كرده است كه چنين نتيجه اي مي گيرد؟ بر مي گرديم به قسمت اول برهان انسلم كه از وجود نمونه هاي ناقص در جهان وجود نمونه ي كامل و بي نقص را نتيجه مي گيرد. او در آنجا وجود يك تعريف ناقصه از اين شئ را اثبات مي كند و نه يك تعريف تامه را و در نتيجه نمي تواند نتيجه اي درباره ي تعريف تامه ( تصور كامل شئ ) بگيرد. اما از كجا بفهميم كه تعريف انسلم از شئ كلي كامل يك تعريف ناقصه است؟ انسلم نتيجه گرفت كه اگر نمونه هاي ناقصي وجود داشته باشند مي توان وجود يك شئ كامل و بي نقص را نتيجه گرفت. اما مهم اين است كه نمي توانيم تصوري از اين شئ بدست آوريم در نتيجه تعريف ما ناقصه است و همان طور كه گفته شد تعريف ناقصه نمي تواند به تعريف تامه دست يابد در نتيجه هيچ دليلي بر وجود ماهيتي براي اين شئ وجود ندارد. چه در جهان عين و چه در عالم عين. اما چيزي كه مسلم است اين است كه انسلم توانست وجود چنين شئي را نتيجه بگيرد. اما همان طور كه گفته شد هر وجودي يا ذهني است يا عيني و يا هر دو و نمي تواند در هيچ كدام نباشد. اما اگر شئي براي مثال وجود ذهني داشت در نتيجه وجود عيني دارد مانند اشكال و اجسامي كه تصور مي كنيم ولي در عالم واقع وجود ندارد. درست است كه انسلم وجود شئ كلي كامل را نتيجه گرفت اما نمي توانست اثبات كند كه اين وجود ، وجود عيني است. در نتيجه نمي توانيم نتيجه بگيرم كه چنين شئي در عالم خارج نيز وجود دارد. بلكه مي تواند فقط ذهني باشد. و ديگر اينكه اصلا وجود ماهيت براي چنين شئي اثبات نشد كه بخواهيم آن را عيني يا ذهني بدانيم. ( به پاراگراف بالا رجوع شود. ) اما اشكال ديگري نيز بر برهان وجودي وارد است كه توسط كانت ارائه شد و هم اكنون به تشريح آن مي پردازيم. برهان كانت: ايمانوئل كانت فيلسوف آلماني قرن شانزدهم ميلادي و متفكر بزرگ فلسفه ي غرب است. عده ي بسياري بر اين اعتقادند كه تاثير كانت بر فلسفه ي غرب به قدري زياد است كه مي توان فلسفه ي غرب را به دو قسمت پيشا كانتي و پسا كانتي تقسيم كرد. كانت در حين طراحي ايدئاليسم استعلايي خود كه انقلابي در نگرش فلسفي غرب ايجاد كرد به نقد برهان وجودي پرداخت و با رد اين برهان پايه هاي فلسفه ي مدرسي را بسيار متزلزل كرد. هم اكنون به مرور برهان كانت مي پردازيم. كانت به بررسي نظر انسلم مبني بر واقعيت داشتن ( عيني بودن ) شئ كلي كامل پرداخت. اولين نظر كانت اين بود كه اگر شئي وجود داشته باشد مسلما بايد داراي ماهيتي باشد كه اين ماهيت حدود وجود آن را تعريف كند و چيستي آن را نشان دهد. برهمين اساس اگر تصور كنيم كه چنين شئي در عالم خارج وجود دارد بايد داراي ماهيتي باشد كه حدود وجود آن را تعيين كند و گر نه بدون ماهيت وجود آن معني ندارد. در نتيجه شئ كلي كامل ما بايد داراي ماهيتي باشد. در نتيجه اينگونه استدلال مي كنيم. شئ مورد نظر ما يا داراي ماهيت مشخصي است يا نه. اگر نيست پس يعني اصلا چيزي نيست كه بخواهد وجود داشته باشد. و اگر هم داراي ماهيت مشخصي است پس ماهيتش هر چه كه باشد مي توان از آن كامل تر تصور كرد. هر چقدر زيبا باشد زيباتر از آن مي توان تصور كرد. هر چقدر بزرگ باشد بزرگ تر از آن مي توان تصور كرد و ... . در اين صورت ديگر نمي توان آن را شئ بي نقص و كامل دانست و اين با تعريف شئ تناقض دارد. پس مي توانيم بگوييم در هر صورت وجود شئ نقض مي شود.

 

نويسنده : رهام بركچي زاده

منبع

+ نوشته شده در  87/03/21   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است! زندگی، یعنی خشت بر آب زدن؛ زندگی، یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن.

 

چنین یاوه سرایی های باستانی را هنوز حکمت می دانند و از آن جا که کهنه است و بوی نا می دهد، بیش تر آن ها را پاس می دارند. کپک زدگی نیز شرف می بخشد!

کودکان را سزا ست که بگویند از آتش می ترسند، زیرا آنان را سوزانده است! در کتاب های کهن ِ حکمت، کودکی بسیار است.

و آن کس که همیشه خشت بر آب می زند، چرا باید از خشت زدن بد بگوید! پوزه ی چنین دیوانگانی را باید بست!

اینان سر سفره می نشینند و چیزی با خود نمی آورند، حتی اشتهایی خوب! و حال ناسزا می گویند که همه چیز باطل است!

اما، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!

 

منبع: چنین گفت زرتشت(نیچه)

+ نوشته شده در  87/03/13   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چرا چنین سخت؟ _ زغال سنگ روزی به الماس چنین گفت _ مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟

چرا چنین نرم؟ برادران، من از شما چنین می پرسم: مگر شما برادران من نیستید؟

چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا رد و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟

و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سر سخت، چگونه توانید هم پای من فتح کرد؟

و اگر سختی ِ شما نخواهد برق زند و بدرّد و ببُرَد، چگونه توانید روزی هم پای من آفرید؟

زیرا آفرینندگان سخت اند. و سعادت در نظر شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.

سعادت نگاشتن ِ خواست ِ هزاره هاست؛ نگاشتنی هم چون نگاشتن بر مفرغ، بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ. تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.

برادران، من این لوح نو را بر فراز شما می نهم: سخت شوید!

 

منبع: چنین گفت زرتشت(نیچه)

+ نوشته شده در  87/03/12   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امین حمزه ئیان

 

چند روز پیش توی وبلاگی آشنا دو جمله ی جالب زیر را دیدم:

 

1-بزرگترین مخلوق بشر،خدا است.

2-رفتن از ایران خیانتی است به مملکت و خدمتی است به بشریت.

 

جمله ی اول برایم آشنا بود آن را از گذشته به یاد داشتم و بسیار در موردش اندیشیده بودم. اما جمله ی دوم تازگی داشت. هر دو جمله خیلی جالب هستند و جای بحث بسیاری دارند. در مورد جمله ی اول تقریبا موافقش هستم زیرا احساس نیاز به چیزی با تمام قدرت و کمالات در انسان کاملا ژنتیکیست. حالا کار ندارم که اگر احساس را کنار بگذاریم آیا خدا وجود دارد یا خیر، چون توضیح این مسئله خیلی طولانی و بی مورد می شود زیرا هنوز مردم ما پایبند سنت ها ی ساده هستند چه برسد که بخواهند در مورد چنین مسئله ی مهمی که همواره عقل و احساس و ژنتیک و شهود هزار تا مورد در آن دخیل هستند، نظر بدهند.

 

اما در مورد جمله ی دوم کاری به خیانت به ایران و خدمت به بشریت به طوری که در سوال آمده ندارم، می خواهم سوالاتی فراتر را از آن استخراج کنم. اول باید متوجه بشیم که در این جمله کلمه ی خدمت به چه منظور به کار رفته است بیایید فرض کنیم به منظور پیش رفت علمی و فلسفی و به صورت کلی رشد و ترقی و بالا رفتن و برتری و آگاهی، معنا می دهد.

 

ترقی و پیش رفت و آگاهی چیست؟ آیا ترقی ما را به سمت درستی هدایت می کند یا خیر؟ آیا پیش رفت حدی دارد یا خیر؟ اگر حدی باشد آن را کی تعیین می کند و چگونه تعیین می کند؟ کلا انسان برای چه ترقی می کند؟ آیا به دنبال آرامش است؟ آرامش را چه تعریف می کند و چه انتظاری از آن دارد و برای چه؟ اصولا انسان ها چرا تمایل به شناخت بیش تر و تسلط بر همه چیز دارد؟ کلا این تسلط را برای چه منظور استفاده خواهند کرد؟ انسان ها معنای رشد و پیش رفت را چه می دانند؟ به طور کلی این سوالات را بر چه مبنای می پرسیم؟ آیا پاسخی دارند؟ اگر پاسخی باشد بر مبنای چیست؟ نسبیست یا مطلق؟ اگر آگاهی خوب است برای چه چیز هایی خوب است انسان، زمین، گیاه، حیوان؟ بر چه اساسی می گویید خوب یا بد؟ آیا اصلا خوب و بدی وجود دارد؟ اگر انسان ها می میرند چرا عده ی زیادی وقت خود را پای علم می گذارند؟ آیا می خواهند سرگرم شوند؟ علم را چه تعریف می کنند؟ واقعا چرا با وجود پیده ای به نام مرگ انسان ها به سمت علم تا حد بسیار زیادی می شوند؟ مطمئنا باید هدفی داشته باشند؟ این هدف چیست؟ آیا شخصی است یا کلی؟ بر اساس چه این گونه هدف تعین می کنند؟ چگونه به هدف ارزش می دهند؟ ماهیت ارزش گذاری چیست؟

 

دیگر نمی خواهم بیش تر از این سوال کنم. و اگر نه می توان این سوالات را آن قدر ادامه داد تا به خواب برویم. به سوالات بالا جواب نمی دهم زیرا هدفم پاسخ دادن به آنها نبود بلکه پرسش و به وجود آوردن اندیشه است. حال خود بیندیشید. نکته ی مهمی که می خواهم بگویم این است که انسان باید برای خود و کارهای خود این چنین از خود سوال بپرسد. آنگاه است که ممکن است(بستگی به شخص دارد) نسبت به سنت ها و رسم و رسومات و تعارفات و کلا جهان و ماده و انرژی و همه و همه چیز جوری دیگر بیندیشد.

 

در ضمن فراموش نکنید که از خود بپرسید برای چه می اندیشم؟ و اندیشه و عقل چیست؟ و من کیستم؟

+ نوشته شده در  87/03/11   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آیا تا به حال در مورد ادراکات خود از جهان اطراف تفکر کرده اید؟ تفکر کرده اید که چگونه چیزی درون شما به صورت یک عقیده و یا نظر در می آید؟

 

همیشه فهم بشری از جهان و چگونگی آن، برای اندیشمندانِ طول تاریخ سئوال بوده است به طوری که این موضوع را از فلاسفه عهد یونان تا عصر امروز خود، می توانیم آشکارا ببینیم.

بعضی عقیده بر این دارند که ما هنگامی که پا به این دنیا می گذاریم، دارای یک سری دانسته ها هستیم و با خود آنها را از جهانی دیگر می آوریم. این دیدگاه به ویژه در ادیان سامی (مخصوصا مسیحیت و اسلام) مشاهده می شود. بر این اساس ما وقتی به این جهان می آییم خاطراتی را از دنیای دیگر به یاد داریم که پایه و مبنای ادراکات دیگر ما از دنیا می شود.

از این قبیل است اعتقاد به وجود خدا. همانطور که می دانیم اسلام پرستش و در راس آن احساس وجود داشتن خدا در درون هر فردی را، فطری می داند. و بسیاری از اندیشمندان و فلاسفه عقلگرا نیز برای اثبات وجود خدا، از این برهان استفاده کردند که وجود خدا برای بشر به طور فطری اثبات شده است و همانقدر بدیهی هست که وجود خود فرد بدیهی است!!!

از بحث زیاد فاصله نگیریم... . بنابراین عده معتقد شدند که بشر ادراکات خود را به طور ثانویه با توجه به منابع اولیه - که همراه آنها به طور فطری به این دنیا آمده است – بدست می آورند!

عده ای نیز بر این مسئله پافشاری می کردند که بشر تمامی ادراکات خود از جهان را به طور عقلی بدست می آورد. یعنی تفکر ماست که از اتفاقات مختلف برداشت می کند و اینگونه است که ما از جهان آگاهی پیدا می کنیم. اینان همگی عقلگرا بودند و به نظر می آید که دیدگاهی صحیحی داشتند. یعنی برداشت های ما همگی عقلی است. 

اما عده ای بر این عقیده هستند که ادراکات ما از هستی از طریق تجربه صِرف است. اینان عقیده دارند که مثلا نوزادی که به دنیا می آید هیچ تصوری از جهان ندارد، بنابراین با مشاهدات خود کم کم شناختهایش را بیشتر می کند. مثلا کودک اولین بار به وسیله حس بینایی خود، آتش را می بیند و آنرا از لحاظ ظاهری تشخیص می دهد، سپس مثلا دست به سویش دراز می کند تا آنرا لمس کند. وقتی که از طریق حس لامسه خود آنرا حس کرد، از آن شناخت و آگاهی بیشتری پیدا می کند. پس عده ای برای آگاهی و درک جهان قائل به شناخت از طریق حس شدند و تجربه گرایان را تشکیل دادند.

اما عده ای هم عقلگرایی و هم تجربه گرایی را برای درک جهان پیرامون اتخاذ کردند. اینان معتقدند که ابتدا ما جهان اطراف را از طریق حواس درک می کنیم و سپس با توجه به عقلمان، مشاهدات خود را تجزیه و تحلیل می کنیم. مثلا پس از لمس آتش، تجزیه و تحلیل می کنیم که آتش سوزاننده است و باید از تماس با آن دوری کرد! اینگونه عقل و حواس، به طور متقابل باعث شناخت ما از جهان می شود.

 

ولی آیا ادراکات ما از جهان اطراف، بر ادراکات جدید ما تاثیر می گذارد؟ مسلماَ همینطور است. وقتی که از طریق عقل و حواس ادراکاتی را بدست آوردیم، در برخورد با مسائل تازه، با توجه به تجربیات قبلی خود، جهان را درک می کنیم. مثلا وقتی من و دوست شاعرم با هم برای گردش به طبیعت می رویم، اتفاقات را با توجه به تجارب پیشین خود تحلیل می کنیم. یعنی وقتی من که مثلا در کارِ دلالی هستم، جنگل انبوهی را می بینم، از جنگل در ذهنم برداشت اقتصادی می کنم و بدون دریافت زیبایی آن به این فکر می افتم که درختان چه کیفیت چوبی دارند و دنبال بهره برداری از آن هستم. اما دوست شاعرم به سبب داشتن تجربیات متفاوت، از خود بی خود شده و مست طبیعت زیبا می شود، گویی با طبیعت و خداوند به وحدت وجود رسیده است! مستانه در میان درختان می گردد و با در آغوش گرفتن، سعی به احساس کردن آنها می کند!

بنابراین تجارب قبلی بر شناخت بعدی ما از جهان پیرامون تاثیر گذارند!

 

نتیجه گیری کلی و انتخاب دیدگاه صحیح بر عهده خواننده است!

منبع

+ نوشته شده در  87/03/01   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درود

مسئله ای فلسفی را از کتاب 101 مسئله ی فلسفی اثر مارتین کوهن انتخاب کردم که احتمالا برایتان خیلی جالب خواهد بود. این گونه مسائل بسیار کلاسیک هستند و یونانیان باستان بسیار به طرح و بحث در موردشان علاقه داشتند. مسئله ی زیر بحثی را مطرح می کند که بنیاد منطق و استدلال را به چالش می کشد.

 

 

اواتلوس از پروتاگوراس آموخته است که چگونه وکالت کند. این امر بر اساس توافقی بسیار سخاوتمندانه صورت گرفته است که بر اساس آن لازم نیست اواتلوس شهریه ای بپردازد مگر این که در اولین دعوی قضایی اش پیروز شود. با این حال، به رغم رنجش پروتاگوراس که ساعت ها وقتش را صرف آموزش او کرده بود، شاگرد تصمیم می گیرد موسیقی دان بشود و هرگز در دادگاهی به وکالت نپردازد. پروتاگوراس از اواتلوس می خواهد که حق الزحمه اش را بپردازد و وقتی که موسیقی دان نمی پذیرد، تصمیم می گیرد که از او به دادگاه شکایت کند. پروتاگوراس، برنده خواهد بود و از این رو پولش را دریافت می کند و همین طور اگر خودش ببازد، آنگاه اواتلوس برنده ی دعوی خواند بود و با وجود اعتراضش مبنی بر این که اکنون موسیقی دان شده است، چون در اولین دعوی خود برنده شده باید مبلغ شهریه اش را بپردازد.

با این حال اواتلوس اندکی متفاوت استدلال می کند: اگر من ببازم، پس اولین دعوی قضایی ام را باخته ام. در این حالت توافق اولیه، مرا از اجبار به پرداخت هر گونه شهریه ای معاف می کند و اگر برنده شودم پروتاگوراس از حق اجرای توافق محروم شده است، پس مجبور به پرداخت چیزی نخواهم بود.

 

آنها هر دو نمی توانند بر حق باشند، پس در این جا چه کسی مرتکب اشتباه شده است؟

+ نوشته شده در  86/10/26   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امین حمزه ئیان

 

در فلسفه ی اخلاق ما دلایلی را در رابطه با اخلاق می آوریم.فلسفه اخلاق به دو قسمت متفاوت تقسیم می شود:

1_ فرا اخلاق که ما در آن در مورد چیستی سرشت داوری های اخلاقی و این که این داوری ها چه روشی دارند از خود می پرسیم.

2_ اخلاق هنجاری که در آن از اصولی باید در زندگی دنبال کنیم از خود می پرسیم.

 

از این روی فرا اخلاق دیدگاهی بنیادی تر از اخلاق هنجاری است زیرا ما در فرا اخلاق در واقع از خود می پرسیم خوب یا بد و باید و نباید به چه معنایی است و آیا حقایق اخلاقی وجود دارند یا خیر. اما در اخلاق هنجاری ما بیش تر پرسش هایی را در رابطه با این که چگونه باید زندگی کنیم می پرسیم، مثلا چه مسائلی موجب ارزش گذاری در درست و نادرست می شود و مثلا آیا فلان کار خوب است یا بد و بیش تر به دنبال هنجار هایی برای ارزش گذاری است.

 

اخلاق هنجاری خود دو زیر مجموعه دارد:

1_نظریه ی هنجاری: که به در آن ما اصول اخلاقی کلی را جست و جو می کنیم مانند این که مثلا همه باید به دنبال فلان کار باشند که موجب شادی آن ها بشود.

2_ اخلاق هنجاری کاربردی: که در آن ما به مسائل مخصوص و خاصی می پردازیم مثلا در رابطه با جنگ یا کشتن از روی ترحم یا دروغ گویی.

 

 

در فلسفه ی اخلاق دو دیدگاه بیش از همه در مقابل هم هستند که اولی به نام نسبی نگری فرهنگی شناخته شده است و دیگری خرد گرایی، که خود این دو، مخصوصا خرد گرایی به شاخه های بسیار زیادی با دیدگاه های متفاوت تقسیم می شود.

 

حال به طور اختصار تنها به نسبی نگری فرهنگی می پردازیم:

در نسبی نگری فرهنگی خوب آن چیزی است که اکثریت افراد و جامعه آن را قبول دارند. در این دیدگاه خوب و بد مسائلی عینی نیستند بلکه نسبی هستند. در نسبی نگری فرهنگی ما نمی توانیم از جامعه های دیگر انتقاد کنیم زیرا هر جامعه ای ارزش های خود را دارد و از دیدگاه خودش درست است. نسبی نگری فرهنگی موجب می شود که انسان ها راحت تر و بردبار تر با جوامع و عقاید دیگری برخورد کنند زیرا هر عقیده ای اگر در راستای فرهنگ خودش باشد درست است و ما حق نداریم چون فلان کار در جامعه ی ما نادرست است به جامعه و فرهنگی دیگر اعتقادمان را تحمیل کنیم و با این روش مردم را با عقایدشان به راحتی می پذیریم. در این دیدگاه ما ارزش های خود را بر اساس ارزش های جامعه و اکثریت انتخاب می کنیم.

 

انتقاد هایی بر این دیدگاه وارد است که گزینه ای از آن ها را بیان می کنم:

در نسبی نگری فرهنگی یکی از بزرگ ترین مشکلات این است که مثلا فرض کنید جامعه ای همه دروغ گفتن را می پذیرند و آن را امری عادی و معمول می دانند، آنگاه آیا دروغ گفتن خوب است؟ مطمئنا خیر

مشکل دیگر این است که کسی که به نسبی نگری فرهنگی اعتقاد دارد نمی تواند انتقاد و اعتراض کند. زیرا هر مسئله ای چه در جامعه ی خود و جامعه ی دیگری، زمانی که اکثر مردم آن را قبول داشته باشند خوب است. در این دیدگاه ما نمی توانیم نقاط قوت و ضعف خود را شناسایی کنیم و آن ها را حل کنیم.

ما در دوران زندگی خود عضو گروه های مختلفی می شویم که هر کدام ارزش ها و هنجار های خود را دارند. مثلا در خانواده ممکن است فلان کار خوب باشد اما در مدرسه بد. و نسبی نگری فرهنگی ما را در این مسئله دچار سردرگمی می کند.

+ نوشته شده در  86/10/25   توسط امین حمزه ئیان  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin