قصه تلخیست، قصه من، تو و همجوارانمان. اینجا جاییست که تو درونی نداری، ثبات و امیدی نداری و در یک لحظه بی ارزشی. غلتیدن در استفراغ یعنی همین! او تنها گوشه باغ و تو هم تنها آن گوشه اما آنچنان عظمت انسانیت سقوط کرده است که هیچ کدام جرات سلامی ساده را هم نمی کنید. لب هایمان ادای لبخند را در می آورند، نه از روی سادگی و خلوص بلکه از آنچه برای ما گنگ است. این مسائل به کنار آیا واقعا بزرگتری و پختگانی در مسیرمان داریم؟ دیدی نابود کردن آدمی چقدر ساده است؛ این کاری است که فراوان آنان می کنند زیرا اکنون تو بزرگ شده در جهانی با هویتی دگرگون هستی. آغازش از نوازش و لالایی تا نصیحت و سرکوفت و نابودی تا انتهای خودکشی. من نیز از تو ام، تو در این واژگون سرا سقوط مکن، تغییر مکن خود بمان، پاک بمان، خواهش می کنم...
1. همدردی به مثابه گناه
همدردی چیست؟ مگر نه آنکه نوازشی دروغین بر روان است و خواستار سکون آن در جدال با انسان در قالب مجسمه ای شبح گون؟
اما فرای همدردی چیست؟ جمله ای برتر یا نوازشی گرم؟ آیا همدردی گاه تنها برای زدودن احساس گناهی گنگ نیست؟ یا گریزی از واقعیت به خیال؟
2.. نمی توانم زیرا اکثر انسان ها «بی رحم» یا «سنگ دل» هستند
«اکثر انسان ها گونه پرست هستند. انسان های عادی نه فقط عده ی اندکی که به طور استثنایی بلکه اکثریت قریب به اتفاق انسان ها بی رحم یا سنگ دل هستند در عملیاتی که مستلزم قربانی کردن حیاتی ترین منافع گونه های دیگر است شرکتی فعال دارند، به آن تن در می دهند و مالیات می پردازند تا بر پیشه پا افتاده ترین منافع گونه خود بیفزایند.»
انسان هایی که با طبیعت و حیوانات اینگونه رفتار می کنند آیا می توانند با گونه های خود نیز اینگونه رفتار نکنند؟ اگر انسانی فراتر از خود بیاندیشد آنگاه نه فقط به حیوانات و طبیعت بلکه حتی به انسان ها هم احترام می گذارد. احترامی هوشیارانه، احترامی که نه از راه جبر بلکه از راه انسانیت بر وجود ما نشسته است. و دیدگانمان را نسبت به خود و جهان تغییر داده است. تنها این هنگام است که آرامشی عجیب همواره در وجودمان جاری می شود. آیا اکثر انسان های حتی به ظاهر خوب برتر از طبیعت و حیواناتند، زمانی که می بینند و نمی پذیرند؟ هیچ گاه نتوانستم برای این سوال، پاسخ آری بیاورم. زیرا نه انسان ها بر خود و نه بر طبیعت یادگاری خوش نهاده اند.
3... لحظه ای با من و خودم:
مدت هاست به رصد و عکاسی آسمان شب نرفته ام. این روزها هر لحظه به این دلبستگی های شخصی ام احساس دلتنگی بیشتری پیدا می کنم. باید برنامه ای ترتیب دهم؛ برنامه ای که دلبستگی هایم از جمله وگنیسم و روزنامه نگاری و مطالعه را از سر بگیرم. ما که با همین ها خوشیم، دیگران بمانند بر سر چند راهی ها و درماندگی ها و ژندگی های خودساخته یشان.
عجب سخنی راند که: «مردمان در سرزمین من، سال هاست نه زندگی، که ژندگی می کنند؛ اینان به ادای زندگی کردن خو گرفته اند...»