تبليغاتX
.:آدمی، دانش و اندیشه:. (پوست گردو)

.:آدمی، دانش و اندیشه:. (پوست گردو)

W W W . N U T S H E L L . I R

امروزه موضوع امکان وجود حیات در ماورای زمین از موضوع هایی می باشد که ذهن بسیاری از دانشمندان را به خود مشغول کرده است.در سردترین و گرمترین نقاط زمین حیات کشف شده است.بنابراین برای بررسی احتمال وجود حیات در ماورای زمین ابتدا می بایستی چگونگی پیدایش حیات روی زمین را مورد مطالعه قرار دهیم.

 

زندگی روی کره ی زمین از3/5 تا 4/5 میلیارد سال پیش آغاز شد.بود دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که ملکول های حیات ممکن است از طریق یک ستاره ی دنباله دار به زمین رسیده باشدند.البته فرضیه ی دیگری نیز حاکی از آن است که مواد خام روی زمین ممکن است پس ازطی چندین واکنش عامل ایجاد حیات روی زمین شده باشند.


گروهی از دانشمندان بر این باورند که مواد معدنی آب اقیانوس ها وارد جلگه ها شده وسپس در نتیجه ی تابش نور خورشید ملکول های ابتدایی حیات شکل گرفتند.و گروهی دیگر نیز معتقدند که حیات ابتدایی روی زمین در گل ولای ته اقیانوس ها شکل گرفته است.حال کمی منظومه ی شمسی را بررسی می کنیم.
اروپا:همانطور که می دانیم یکی از قمر های مشتری اروپا است دانشمندان بر این باورند که در زیر لایه های یخی این قمر اقیانوس وجود دارد بنابراین امکان وجود یک حیات ابتدایی در این قمر وجود دارد.
مریخ:طبق تحقیقات انجام شده حدود چهار میلیارد سال پیش مریخ دارای آب وهوای  گرم و مرطوب بوده است بنابراین احتمال وجود حیات اولیه  در آن زمان بوده است.تصاویر ارسالی  ماهواره ها از سطح مریخ جاری بودن کانال های آب روی سطح این سیاره را در گذشته های بسیار دور تایید می کند.
زهره:زهره سیاره ای بسیار داغ است و دمای سطح آن به دلیل خاصیت گلخانه ای جو این سیاره از عطارد نیز بیشتر است .


تیتان:همانطور که می دانیم در ژانویه ی سال 2005 کاوشگر هویگنس روی سطح تیتان فرود آمد.تصاویر ارسالی  هویگنس به زمین نشان گر وجود متان فشان ها و کانال هایی روی سطح این سیاره بود.شرایط این قمر مانند وقتی است که حیات روی زمین در حال شکل گیری بود.اما چون خورشید از این قمر بسیار دور است تنها راه شکل گیری حیات روی سطح این قمر به وجود آمدن انرژِی در واکنش های شیمیایی رخ دهنده ی این  این قمر است.آخرین تصاویر ارسالی از کاسینی نیز وجود دریاچه های حاوی متان را در این قمر اثبات می کند.


اگر به زمین بنگریم می بینیم که مقدار زیادی از سطح این سیاره از آب پوشیده شده است و تمام واکنش های حیات در حضور این ماده انجام می شود بنابراین آب عامل اصلی شکل گیری حیات روی کره ی زمین بوده است.


          آیا حیات بدون نور خورشید امکان پذیراست؟


تحقیقات نشان داده است که گونه ای میکروب ها در زیر پوسته ی زمین یعنی در عمق 5 کیلومتری زیر زمین زندگی می کنند و این میکروب ها از ترکیبات کربنی تغذیه می کنند و این ترکیبات کربنی حاصل واکنش مونوکسید کربن و آب هستند.با این ایده می توان بیان کرد که ممکن است نوعی حیات ابتدایی روی مریخ و قمر های مشتری و زحل وجود داشته باشد.


        چه گرما وسرمایی برای شکل گیری حیات لازم هستند؟

            
تحقیقات نشان داده اند که در درماهای بالا مانند 120 نوعی میکروب ها  که  آن ها را ترموفیل می نامند  در آب در واکنش هایی شرکت می کنند این نوع میکروب ها را می توان در چشمه های آب گرم مشاهده کرد.همچنین در تحقیقی از دانشگاه پنسیلوانیا نشان داده شد که میکروب های ابتدایی در تکه های بزرگ یخ یا آِیس برگ که در قطب هستند زندگی می کنند.این میکروب های ابتدایی به منظور اینکه یخ نزنند از خود ترکیباتی تولید می کنند و چنین ترکیباتی ملکول های آب را به کریستال تبدیل می کنند.برخی دانمشمندان بر این باورند که ترموفیل ها حیات ابتدایی را روی زمین به وجود آورده اند.


     آیا DNA   برای شکل گیری حیات لازم است؟


همانگونه که می دانیم DNA  از دو رشته تشکیل شده است در این رشته ها  باز ها ازت فسفر و مواد دیگر وجود دارند. تمام صفات ارثی یک شخص روی DNA قرار گرفته اند.اگر شرط تشکیل حیات فقط DNA باشد بنابراین تنها روی سیاراتی ممکن  است که دارای فسفر و ازت باشند.
بنابراین بررسی در مورد حیات در ورای زمین از  مطالعه در باره ی  چگونگی پیدایش حیات روی زمین آغاز می شود و اگر  آن را به خوبی دریابیم  می توانیم آن را به مناطق دیگر عالم تعمیم دهیم.


نویسنده ی مقاله از مجله ی مکانیک عمومی:کارل سیمر) چاپ اکتبر 2006 ) 

 
سایت مجله ی مکانیک عمومی:www.popmech.ru


بازگردان و افزوده:صبا اکبری

منبع

+ نوشته شده در  87/03/31   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

در تفکر عمیق شده ای سخنم برای توست.

از تفکر به گوشه پناه برده ای و رانده و جدا شده خود را یافته ای. هراسیده ای از ادامه، از آینده ای که چون سیاهی گنگ است. گاه می اندیشی خود را در دستانی نرم و گرم وا گذاری و آسوده بخوابی. گاه می اندیشی به سوی مسیری رفته و خود را چون آب در رود بیندازی.

 

بدنی عر یان و گرم را مسکنی یافته ای برای روانت. تفکری ساده را برای همیشه می خواهی. ذهنت را عر یان می خواهی؟ خواستارت از این روست که روی به بدن های بر هنه و نرم و ساده آورده ای. دوست می داری دستانی کوچک را که در پرتو آن مست شوی اما این دستان خالی و کوچک توست که خواستار این چنینی. گر بزرگ بودی بزرگ ترین را خواستار بودی.

 

می اندیشی خود را غرق در آب روان کنی، اما این ذهن گم شده در مایع روان مغزت است که چنین طلب می کنی. پای در ره این تنهایی گذاشته ای اما اکنون می خواهی خود را رهایی بخشی، بدان این تنهایی نبودست که چنین بار آوردست این نرم اندیشی در راهت بودست که خواستار رهایی از آنی.

 

می پذیرمت که سخت گذرانده ای اما این آغاز راه است. آغاز همیشه برای چنین انسان شدن هایی همیشه این گونه بودست. و گاه جسم و روان را تا پای گور آزرده است. اما اندیشیده ای آنان که این راه را پذیرفته اند چه چیز را عظیم تر از آن آزردگی جسم و روان یافته اند؟

 

گم گشته ای. به خود بازآ. منع مکن خود را از آن چه برایت گاه آسودگی را می طلبد زیرا این آسودگی لحظه ایست توقف برای گامی بزرگ تر از پیش برداشتن. قدم در انسان گذاشتن دوری از آدمیت را آن چنان که اندیشیده بودی نمی طلبد. دلیل اینست که گاه به بازگشتی ابدی برای جسم و روانت می اندیشی. هنوز خامی که چنین سادگی ها را طلب داری، گمان کرده ای پختگی، تو را به ستوه آورده است.

 

بدین جای رسیدی؟ پس بشکن آن دیوار های پولادین را که تو را می آزارد. زیرا اکنون پایانت نباید این گونه پایان یابد. آن پایان و انتها پختگی می خواهد که شهامت پذیرش جسمت را از سوی زمین خواستار باشی. زمین آن سنگ مقدسیست که برایش روزی به اطراف می جهیدی. این چنین ناسپاسی در آن گونه لحظات در برابر زمین خوارست.  آن ناب ترین آزادی را که یافتی و رسالتی را پایان دادی آنگاه زمین را برای پذیرشت فریاد کن. که زمین خواستار انسانی برتر است تا جان یابد و بیافریند قطره ای دگر را برای دریایی برتر از گذشتگان.

+ نوشته شده در  87/03/29   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

جمله ای دیدم به معنای زیر:

زمانی کسی را بیش از اندازه واقعی اش برای خود بزرگ می کنیم، کوچکترین عمل احمقانه اش، بزرگ ترین ضربه برای ما خواهد بود.

 

جمله ای است جالب. اگر این جمله را به صورت پارامتری در بیاوریم آن گاه جای مجهولات می توانیم مواردی که در زندگی پیش می آید را بگذاریم. معمولا هم مسائل را بسیار بزرگ می کنیم مانند آن چه در گذشته به آن اشاره کردم سادگی را برای خود بسیار سخت می کنیم و در نتیجه پیامد های سختی هم خواهیم دید. آنگاه از خود می پرسیم چرا این چنین شد؟ من که فلان کار را کردم و از فلان چیز گذشتم و... پس چرا این چنین؟ ، اما مشکل از طرف خودمان است که این گونه مسائل را بزرگ کرده و کارهایی که کرده ایم را با توقع انجام داده ایم.

 

مسئله بسیار جنبه ی روانشناسی دارد، اما مشکلیست که عام ما را دچار سردرگمی کرده است. به عنوان مثلا می توان در فرمول پارامتری بالا درس خواندن و کنکور را گذاشت، آنگاه است که می توانیم درک کنیم چرا جوانانی که در امتحانی سرافکنده می شود اول از همه به سوی مرگ می روند.

 

می توانیم در فرمول بالا رابطه های بین دوستانمان چه دختر و چه پسر را بگذاریم، آنگاه است که متوجه می شودیم چرا این گونه در روابط آن راحتی خاص را نداریم و همواره در عذابی گنگ هستیم. و چرا این که واقعیات زندگی را این گونه برای خود سخت می کنیم که از پذیرششان در می مانیم.

 

من و شما این گونه، در زندگی بسیار زجر کشیده و احساس راحتی نمی کنیم. باید کمی روی این ذهن افسار گسیخته ی خود کار کنیم. واقعا ذهنمان پرشده است از قواعد کهنه ی دست و پا گیر. خوب است بکوشیم تا نو بیندیشیم و آسوده تر زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  87/03/29   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

در اتاق دانشجویی خود داشتم سعی می کردم که بعد از حدود بیست ساعت بی خوابی و با خوردن آرام بخشی بتوانم مدتی بخوابم. ظهر بود و گرمای شدید. موبایلم زنگ زد. یکی از آشنایان در دانشگاه بود که از من می خواست سریع ببینمش من هم از جایی که فکر کردم اتفاقی افتاده، جایی را مشخص کردم و گفتم پنج دقیقه دیگه می بینمت.

 

گفت: سریع برو یه آمار از خونه ای که هستی بگیر امروز با یکی آشنا شدم از محله های بالاست جاهایی که شما سر می کنید. امروز صبح وقتی منتظر تاکسی بودم منو تا دم دانشگاه رسوند، 206 داره، خودشم دانشجوی اینجاست. برو ببین اگه مشکلی نیست الان زنگ بزنم بیاد با هم بریم اتاقت.

 

لحظه ای جا خوردم و بعد با هزار نوع دلیل گفتم که نمیشه و در ضمن بنده اصلا تن به چنین کارهایی نمی دهم مگر یادت نیست دفعه ی قبلی شما آن زیبا ترین دختر را معرفی کردین و بنده هرگز جلو نیامدم. نه بنده تن به این کار نمی دهم. حداقل در این مکان و زمان.

 

چیزی نگفت و به راه افتادیم. مشکلی پیش نیامد. بارها این گونه اتفاقات افتاده و برخورد بنده را تجربه کرده اند. در حال قدم زدن بودیم که به قسمتی خاکی پشت ساختمانی رفت و گفت اگر نمی ترسی و دوست داری بیا. من هم با کمی تردید رفتم. چیزی از جیبش در آورد و گفت فندکت را روشن کن و فقط روشن نگه دار. چیزی از جیبش در آورد و شروع به گرم کردنش کرد بعد آن را خورد کرد و با مواد داخل دو سیگار که خالی کرده بود به هم زد و شروع کرد به پر کردن آن دو سیگار از این مخلوطی که ساخته بود.

 

برایم توضیح داد و متوجه شدم که چه کاری انجام داده است. بعد سیگار ها را روشن کرد و شروع کرد به سرعت کشیدنشان. به بنده تعارف کرد از دستش گرفتم کمی بو کردم و نگاهی انداختم و گفتم بفرما بنده امتحان دارم و باید خوب بخونم از این کار ها هم نخواهم کرد. بعد از مدتی خنده هایش شروع شد.

 

صورتی زیبا دارد با تیپی خوش و جذاب. ساعتی را با هم در خیابان گذراندیم. و من از خنده ها و لذتی که از دنیا می برد در تفکرات خود فرو رفته بودم. چشمانش قرمز شده بود. گرمای بدنش آرامشی دروغین داشت، آرامشی افسوس بار که غم را در وجودم تشدید می کرد. از خوردن آب میوه لذتی می برد که گویا خوشمزه ترین در دنیاست. از حرکات عابران و ماشین ها به خنده در می آمد و دلایل وجود باد و ساختمان و خاک را از من می پرسید.

 

برای مدتی آرام به کناری خیره ماند سپس گفت: میدونی فرق دخترایی که سمت شماها هستن با دخترایی که پایین شهرن چی هست؟ اونا به خاطر معرفت من باهام دوست می شن ولی دخترای بالا به خاطر پول و ظاهرتون. یه روز با دوستم می رم بیرون خرجش می کنم، فرا پول ندارم اون خرج می کنه، یه روزم نه من پول دارم و نه اون، اون وقت با هم پیاده می ریم. دخترهای بالا شهر قبول می کنند پول نداشته باشی و به جای ماشین راه برن؟

 

هیچ نمی توانستم بکنم. تنها تماشا می کردم. این سیر را تا سقوط از تمام جنبه ها چه سخت در تمام وجودم احساس می کردم. غم گین شده بودم و افسرده. در آن گرمای شدید و هلاک  کننده، او زیبایی می دید. در محیطی سخت لبخند می زد و سخن های شاد بر زبان می آورد. این ها همان چیزهایی است که ما باید همیشه داشته باشیم ولی افسوس که از ما جدا شده و به سمت سیاهی رفته. و البته مهم است که بگویم به این سمت کشیدنمان طوری که خود در طول سال ها نفهمیدیم با فریادهای آزادی به سوی مرگ کشیده شدیم.

 

لحظات دردناکی بود با نگاه هایی معنا دار و بی معنا. همواره به خودمان و سرنوشتی که دچارش شده ایم می اندیشیدم که چه چیزهایی را از کف داده ایم. مقصر کیست؟ مطمئنا همیشه و مطلقا خودمان نیستیم و حداقل گاهی تماما این نسل نیست.

 

اکنون او می توانست لذت زندگی را درک کند و با لذت، درس بخواند بدون آن که مطالعه مزاحمش شود. از همه چیز لذت می برد. ما باید این گونه  می بودیم اما حال به هر دلیلی افیون و توهم است که ما را طبیعی جلوه می دهد.

 

دیگر حرفی از آن دختر نبود زیرا احساس می کرد دختران زیادی در اطرافش هستند و همه چیز را نباید به خاطر دختر ها از دست داد. دنیا را زیبا یافته بود. علم را عجیب و زمین را پر از اسرار.

 

به اتاقم بازگشتم و از شدت خستگی و درد یک عدد کلونازپام را کامل میل کردم و گوشی را خاموش کردم و تا زمانی که آرام به خواب می رفتم، نمی دانم چرا با خود همواره اینگونه زمزمه می کردم:

 

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم پیچد

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریا ها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

+ نوشته شده در  87/03/29   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی، امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن. به جای سيله اشکی که فردا بر مزارم مي ريزی امروز با تبسمی شادم کن. به جای متن های تسليت که فردا برايم می نويسی امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن. به جای حسرت های گذشته که بعد از مرگم خواهی خورد، امروز بزرگواری کن و مرا ببخش.

 

به جای تعريف و تمجيد هايی که فردا بعد از مرگم خواهی کرد، امروز قدر دوستی ها و با هم بودنمان را بدان.

 

 

 

مدت هاست که این گونه زندگی را می گذرانیم. قدر دوستی و آن ارزش با هم بودن ها گاه چه ساده با کلماتی پوچ در هم می شکنند و اگر دگر باره باز گردند هرگز جایگاه پیشین را پیدا نخواهند کرد. زیرا زمانه تحمل پذیرش دگر بارگی را ندارد. چرا این گونه کردیم که فردایی آن گونه داشته باشیم؟

 

وای که با هم بودن های ساده را دلیل می طلبیم؟ آخر برای چه؟ نمی دانم! آیا دلیلی محکم تر از انسان بودنمان وجود دارد؟ ساده و بی توقع بودنمان برای کنار هم بودن کافی نیست؟ سخت می بینیم، سخت برای خود سد ها ساخته ایم و از پس آن می نگریم و تصمیم می گیریم. آن سادگی آرام بخش، در این زندگی ناآرام را چرا این گونه زیر پاهای خود به سادگی خرد می کنیم؟ نمی دانم!

 

می توانیم دست هم دگر را در این طوفان نگه داریم، اما این پس زدن ها دگر چیست؟ نمی دانم!

صداقت و درستی و پاکی را چگونه تعبیر می کنیم که این چنین می کنیم؟ ای کاش صداقتمان و سادگیمان بیش تر از تعریفی ساده بود که بر زبان انسانی خود می راندیم.

انسان ها این پس زدن های سخت را بسیار ارج می نهند. چرا؟ آری زمانه ما را این گونه بار آورده، تقصیری از طرف ما نیست. تنهایی گزین، شده و چشم بر افول پوست و استخوان و روانمان بسته ایم. ای کاش دوستی گریز بودیم اما هیهات که کار از این هم گذشته و دوستی ستیز شده ایم.

دوستی، آن کلمه ای که بارها بر ارزشش سخن ها رانده ایم. سخنانمان بسیار زیباست و برای مست کردن هم دیگر کافیست، اما آن هشیواری، بعد از صبح دم فرا خواهد رسید.

 

غیر از این در اطراف نیافتیم. پس می رویم به سوی آن چه دیده ایم. چاره ای نیست. اگر این گونه نزییم دگر نتوانیم خود را بازیابیم؛ و در سیل این گرداب ها و آشفتگی ها غرق خواهیم شد. این لحظه است که دیگر می دانیم و در عجب نیستیم زیرا بارها لمسش کرده ایم و ننگ هایی ساده را بر تن خود استوار دیده ایم.

 

 

اکنون خود را تکانی باید داد تا بیاساییم. مهر و محبت روزگارانی بس طولانی این گونه نبوده است. هیچ گاه کسی این چنین برای زیستن خود را نمی تکاند. اما افسوس که این زمان این گونه باید زیست. چاره ای نیست. خود را می تکانیم تا شاید بتوانیم از لای درز های گشوده شده هوای نم ناک بیرون را تنفس کنیم.

 

مقصر کسی نیست و چاره ای هم جز این نیست. سخت است اما باید پذیرفت. و این پذیرفتن ها، این زمان است که معنا یافته و تنها ندای آزادی را می دهد. روزگاری بشریت این گونه نبوده است. خوشا آن دوران که یادش لذتی خاص را فرا می خواند.

 

سخن را درز می گیریم و سادگی ها را بدان گونه ساده می نگریم.
+ نوشته شده در  87/03/25   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

امروز زمانی که داشتم در پرونده های قدیمی خود جست و جویی می کردم به پاورپوینتی قدیمی و جالب برخوردم. مسائل جالبی را مطرح کرده بود. البته بیش تر جنبه ی روانشناسی آن مطرح است. بعضی جملات جای بحث دارند بعضی دیگر را تا حدودی نمی پسندم و البته بیش تر را زیبا یافتم. البته اگر به ظاهر نگاه نکنیم و از آن جمله ها معانی و مفاهیم بیش تری را مشتق کنیم بسیار مفید خواهد بود. متن های داخلش را در زیر می نویسم تا شما هم در آن ها بیندیشید و لذت برده و آن گونه که می خواهید در زندگی تاثیر دهید.

 

مغایرتهای زمان ما

 

    

  • ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر 
  • مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
  • متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
  • بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.
  • چندین برابر ملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.
  • زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
  • ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
  • بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.
  • ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
  • فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
  • بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.
  • عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
  • کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.
  • اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
  • فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
  • بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.
  • در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.
  • زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.
  • زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است
  • از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.
  • عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.
  • بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.
  • هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.
  • اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!
+ نوشته شده در  87/03/25   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

مدت ها بود که در خانه بودم و پای به بیرون نگذاشته بودم. بالاخره تصمیم گرفتم که با برنامه ای بیرون روم و کمی مردم سرگردان در زیر آفتاب سوزان را تماشا کنم. اول به سمت خانه ی هنرمندان رفتم و چون زمان، زمان ناهار بود رفتم و بعد از کلی نشستن بالاخره غذای گیاهی خود را میل کرده و سریعا از آن فضای بد بیرون آمدم و در پارک زیر درختی نشستم و مشغول به درست کردن پیپ خود کردم. برنامه ام این بود که سری هم به تئاتر شهر بزنم و از نمایش های در حال اجرا خبری دار شوم و یکی از آن ها را تماشا کنم.

 

در این حال و هوا بودم که پسری آمد و با اجازه کنارم نشست و شروع کرد به شعر خواندن و جملاتی هنری را گفتن. بعد متوجه شدم که در کار تئاتر و هنر است و اکنون در حال به پایان رساندن فیلم نامه ای اجتماعی است. طرحی از فیلم نامه را به دستم داد و خواندم. نظراتم که بیش تر منفی بودند را به ایشان گفتم.

 

بگذریم. او گفت برای این فیلم نامه که حدود شش ماه است وقت گذاشته بسیار تجربه ها کرده زیرا می خواسته فیلم نامه ای واقعی باشد و به همین دلیل به قول خودش به سمت اعتیاد و تریاک رفته و اکنون با حدود هفتاد دختر در رابطه است. و شروع کرد از گفتن رابطه ای که با دختری شانزده ساله برقرار کرده و آن را به خانه برده است. در آن طرح فیلم نامه ای که به بنده داده بود جریان از همین قرار بود که در آن نقش اصلی دختری شانزده ساله بوده که با پسری رابطه ای برقرار می کند.

 

بعد از مدتی گفت تا یکشنبه همه چیز تمام خواهد شد. گفتم منظورت چیست؟ گفت تمام طناب ها را پاره خواهم کرد. گفتم منظورت طناب های زدگیست؟ گفت منظورم تمام آن دخترهاییست که باهاشان رابطه داشتم. پرسیدم چرا؟ گفت زیرا فیلم نامه ام را نوشته ام و دیگر احتیاجی به آن ها ندارم. گفتم پس آن ها را برای آزمایش می خواستی. گفت بله. گفتم بسیار برایم جالب است فیلم نامه ای می نویسی که می خواهی یک واقعیت اجتماعی را به مردم نشان دهی و بگویی که چه اشتباهات ساده ای موجب از هم پاشیدگی روانی بسیاری از افراد جامعه می شود آن گاه تو خود با روان هفتاد نفر و خانواده هایشان بازی کرده ای!!!

 

سکوتی کرد و در تمام مدت کلمه ای را که تکرار می کرد باز تکرار کرد. خسته ام، خسته ام از این مردم.

گفت می توانم سوالاتی خصوصی بپرسم؟ گفتم بپرس. برایش جالب بود که به این راحتی گفتم. گفت برای چه این گونه راحت سخن می گویی؟ گفتم زیرا تنها همین لحظه است که با شما این جا نشسته ام و بعد از رفتم دیگر شما را هرگز نخواهم دید. البته به او تذکر دادم که بنده تا حدی که بدانم صحیح است سوالات را جواب می دهم.

 

اول از پیپی که در دست داشتم پرسید و بعد از تعداد رابطه هایی که با دخترها تا کنون داشته ام؟ در مورد دخترها گفتم هرگز رابطه ای نداشتم و آن شوق شما را برای برقراری ارتباط ندارم و در ضمن احتیاجی هم به برقراری رابطه با پسرها هم نمی بینم جز دو نفری که گاهی صحبت هایی با هم می کنیم.

 

تعجب کرد و سوالاتش در این رابطه کمی ریز تر شد. لحن و وضعیت و فرهنگی که داشت اذیتم می کرد اما چیزی نمی گفتم. بحث ها ادامه پیدا کرد و به هنر و تئاتر و ایران و مردم کشیده شد. صحبت هایی بسیار ناپخته می کرد. گاهی نظرم را در مورد دختر هایی که از جلویمان رد می شدند می پرسید و بنده مستقیم می گفتم به من ربطی ندارد. او هنر خوانده بود و کارهای تئاتر و بازیگری کرده بود.

 

با خود اندیشیدم این از همان انسان هاییست که جو هنرمندی گرفتدشان مانند بسیاری از به ظاهر هنرمندانی که شب ها در خانه هنرمندان و کافه ها به دور هم جمع می شود و تنها با کلمات بازی می کنند. در این رابطه با او صحبت کردم اما کاملا متوجه شدم که هیچ از سخن هایم را درنیافته است. احتمالا گوش هایش آن قدر با کلمات و استعاره  ها و تشبیه ها پر شده است که دیگر واقعیت را هیچ نمی بیند و این برخلاف سخن خودش بود که واقعیات تحلیلش برده است.

 

بعد از مدتی او را همچون جانوری در توهماتش یافتم. هیچ حرف تازه و نظری دقیق نداشت یک شبه هنرمند که به بازی کردن در لجن زار عادت کرده است و از آن لذت می برد. پر از ادعاهای بیهوده بود که بعد از چند سوال از او متوجه می شدم که این ادعاها چگونه پوچ هستند. هیچ چیز را در درونش نیافم که ندایی از هنر دهد. همه ظاهر بود. حرکاتش و سخن هایش و لباس هایش.

 

آری اینان همان به ظاهر هنرمندانمان هستند که دم از هنر می زنند که حتی نمی دانند زیبایی چیست و لحظه ای به آن نیندیشیده اند و هیچ نمی دانند اگر پای در بزرگراه هنر نهاده اند به کجا باید بروند. پر از خیالات توهمی اند در دنیایی که فکر می کنند واقعیت است.

 

هنر جایگاهی والا دارد اما برای اینان چه؟ هنر نزد اینان تنها احساس است. احساس خستگی و درماندگی و سیگار کشیدن و نوشتن و عشق به تنهایی و خطوطی سیاه بر روی بوم کشیدن و دم از دنیای پست مدرن زدن و گم شدن عاطفه ها ی انسانی. هیچ زیبایی را در این گونه شبه هنرمندان که بیش تر از هنرمندان اکنون در جامعه وجود دارند ندیدم. برایم خنده آور است از آن به به هایی که بعد از گفتن بیتی شعر یا دیدن تصویری می گویند. خنده آور است ساعات طولانی ای که با سیگار خود سر در بوم خود برده و هیچ نوآوری ای نمی کنند که به مردم در این دنیا ی به قول خودشان پریشان دهند. که تسکینی باشد بر احساس و منطقشان.

 

بحث در این رابطه فراوان است. بعد از ساعتی گذراندن با او خداحافظی کردم و راهی کتاب فروشی همیشه گی ام شدم و نگاهی به کتاب ها انداختم و بعد به برای رفع گرسنگی موسیقی ام به سمت قسمت موسیقی رفتم و موزیک هایی زیبا و آرامش بخش و دی وی دی هایی تصویری از طبیعت با موزیک هایی بسیار لطیف را خریدم.

 

به تئاتر شهر رفتم. بعد نگاه کردن به نمایش ها یکی را انتخاب کردم که به نظرم ارزش دیدنش را دارد. بعد برای خرید بلیت که رفتم متوجه شدم دیر آمده ام و بلیط تمام شده است. کمی ناراحت از این که را بدون تئاتر دیدن زمانم را از دست داده ام و برنامه ام به درستی انجام نشد و نتوانستم به آن لذت دست پیدا کنم به خانه بازگشتم و تا شب به گوش دادن و دیدن دی وی دی های تصوری ام کردم و بسیار آرام شب هنگام متنی نوشتم و به خواب رفتم.

+ نوشته شده در  87/03/23   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

شاید اکنون زمان اندیشیدن به آن فراز آمدن باشد. روزها اندیشیدن و جز پوچ نیافتن. هر دری را کوبیدن و شکستن و تماشای آن نیستی ژرف. شاید اکنون زمان اندیشیدن به آن فراز آمدن باشد. در این سال های در به دری به نیک آموختم که هست از نیست می آید. حال که پوچ را دریافتیم باید فراز آییم. پوچ آغاز راه است، نه آن پایان دردناک که انسان را در خون خود می غلتاند.

اکنون زمان گرامی داشتن آن چه وجود دارد است. اکنون زمان اندیشیدن به آن فراز آمدن است. تنها سخت تنان از این پوچ پیروز فراز خواهند آمد.

سخت تنان می سوزند در آتشی که خود بر پا کرده اند تا خاکستر شوند و دوباره شکل گیرند. تا آزاد باشند. آن گاه است که انسان دست نیازی به بالا ندارد و خود تمام مفهوم است.

آری اکنون زمان رفتن به سوی آن فراز آمدن است. اکنون نیک و بد، خیر و شر، زیبایی و زشتی، یکی خواهند شد؛ و تو از آن ویرانه کاخی که اکنون خاکستر است، هستی را می سازی.

آری اکنون زمان رفتن به سوی آن فراز آمدن است. بشکن، خرد کن، تحقیر کن، آواره کن، له کن؛ حال فرازآ.

 

در آن هنگام لجن تمام جانت را فرا می گیرد. اما صبر کن و سخت باش.

این همان لجن زاریست که سال ها درونش زندگی کرده بودی و سال ها تو را به سوی خود می کشید تا فرا نیایی. این همان است که سال ها با آن زندگی کرده ای. لجن های کثیف با آن گنداب های تهوع آور که تو را تا خرخره در درون خود کشیده بود و تو خود هیچ نمیفهمیدی.

 

اکنون زمان آن فراز بزرگ رسیده است. حال که لجن های زندگیت را دیدی، سخت باش و در آن فرو مرو. اکنون زمان آن فراز بزرگ است. درد همواره وجودت را خواهد خراشید تا آن زمان که از گنداب ها بیرون جهی.

 

حال زمان آسودگی روانت است. حال زمان آسودگی جانت است و آسودگی این بدن که تمام وجودت را از او داری.

 

آن گاه مرگ را صدا کن و خود را برای ابدیت بخوان. مرگ و زندگی در آن لحظه یکیست. زیرا خود تمام هستی با تمام مرگ ها و تولد هایی. مرگت تولدیست دگر برای خود.

 

و این آغاز مسیریست که پوچ با نگاهی خیره در چشمانت فرو خواهد رفت و کورت خواهد کرد.

اکنون فرازآ تا چشمانی برای دیدن ابدیت داشته باشی.

+ نوشته شده در  87/03/22   توسط امین حمزه ئیان 

مقدمه از عصر باستان يونانيان به فلسفه پردازي در جهان مشهور بودند. زيرا در تمام سالها و قرون آن دوره فيلسوفان زيادي از ميانشان سر بر آورده بوند و پايه و اساس فلسفه را ريخته بودند. اين عامل باعث شده بود تا آكادمي هاي زيادي از جمله آكادمي معروف افلاطون در آنجا تاسيس شود. و در آنها به آموزش علوم آن دوران پرداخته شود. همين طور مي توان به جرات گفت كه آكادمي هاي يونان سر منشاء فلسفه در خاورميانه و اروپا شدند. درآن دوران به علت عدم وجود امكانات و تكنولوژي براي پژوهش علمي ، روش علمي روش قياس عقلي و منطق بود. چون تنها راه معرفت به اشيا از اين طريق امكان بود. در همين دوران اين روش كه به عنوان فلسفه شناخته مي شد به عنوان علم العلوم مشهور شد. اما پس از تصرف يونان توسط امپراطوري روم و سپس حمله ي اقوام وحشي " گال " به روم غربي امپراطوري بزرگ از هم پاشيد و حكومتهاي محلي تشكيل شد. و اين در حالي بود كه مسيحيت و كليساها گسترش بسياري يافتند. اما در اثر جهالت عده اي از مبلغان مسيحيت و پيروي مردم از آنها به آرامي پرداختن به علم و فلسفه در اروپا به شدت محدود شد و تنها نظام فلسفي پايدار در آن دوران اروپا انديشه هايي بود كه در كليسا تدريس مي شد. به همين دليل به مرور زمان در جوامع اروپايي خرافات و عقب ماندگي چيره شد و عصر تاريكي را شكل داد. نفوذ كليسا در سرزمينهاي اروپايي به قدري افزايش يافت كه تمامي قوانين جامعه بوسيله ي آن تعيين مي شد. آنها فكر مي كردند كلام مسيحيت بايد اساس شناخت جامعه باشد و براي آن كافيست. آنها نمي توانستند با برهان عقلي صحت افكار و عقايد خود را توجيه كنند به همين دليل به مرور زمان به فلسفه روي آوردند و براي اولين بار در قرون وسطي نظامي نسبتا منسجم شكل دادند.

 

اولين فردي كه براي اين كار تلاش كرد " فلوطين " بود. او تلاش كرد كه فلسفه ي نوافلاطوني را با كلام مسيحيت يكپارچه سازد و آن را با برهان منطقي توجيه كند. بعدها كليسا با اتكا بر همين روش اساس نگرش فلسفي مسيحيت را شكل داد كه در تاريخ فلسفه به نگرش " اسكولاستيسيسم " ( فلسفه ي مدرسي) مشهور است. علت اين نامگذاري اين است كه اين فلسفه تنها فلسفه اي بود كه در تمام طول قرون وسطي در سرتاسر اروپا در كليساها تدريس مي شد و به همين دليل آن را درسي مي دانستند و در ميان ساير مكاتب از تقدس ويژه اي برخوردار بود. امروزه پس از ظهور عصر " رمانتيك " و انتقادات فلاسفه به خصوص فيلسوف آلماني ايمانوئل كانت اين انديشه ديگر رواج ندارد. در عصر رمانتيك مباني تفكرات ايده آليستي تغيير بسيار كرد و در ابتداي آن شاخه ي ايدئاليسم استعلايي ( محدوديت گرا) پايه گذاري شد كه خود در اين مقوله جاي نمي گيرد و جاي بحثي ديگر دارد. بحث درباره ي تاريخ و تكامل فلسفه ي اسكولاستيسيسم جاي تاملات فراوان و نوشتن كتابها دارد. هدف من در اين مختصر فقط ذكر مقدمه و كليتي از جريانهاي فلسفي اين عصر است. برهان افلاطون: در يونان باستان اعتقاد به خدايان چندگانه يا " رب النوع " وجود داشت. آنها براي هر چيزي خداياني تصور مي كردند كه ويژگي اصلي آن خدا اين بود كه در زمينه ي مورد نظر در بالاترين حد كمال بود. مانند خداي جنگ ، خداي سرعت ، خداي قدرت و ... . بايد بدانيم كه علت اين طرز تفكر در يونانيان را بايد در نگرش افلاطون جستجو كرد. او تصور مي كرد كه در خصائل هر موجودي نوعي نقص وجود دارد. براي مثال هر موجودي داراي قدرت معيني است. اما قدرت هر موجودي محدود است. يعني مي توان قدرتي از آن بالاتر تصور كرد. در دنياي واقعيت هيچ چيز قدرت مطلق نيست و هر ويژگي اي بسته به اينكه در چه موجودي تعريف شود تا حدود مشخصي معنا دارد. در حقيقت هر شي نمونه ي ناقصي است از يك نمونه ي بي نقص كه يك كلي تامه به حساب مي آيد. كلي به خاطر اينكه جزئي نيست زيرا در جهان خارج قابل مشاهده و درك نيست و كامل به اين خاطر كه وقتي موجودي ناقص وجود داشته باشد نمونه ي كامل و بي نقص آن هم قابل تصور است كه تمام ويژگي هاي شي ناقص را در برگيرد بنابراين براي مثال تمام موجودات در حركت داراي حداكثر سرعت معيني هستند و همگي نمونه ي ناقصي از يك سرعت نام متناهي و بي نقص هستند كه در يونان به آن " اخيلوس " (خدايان سرعت) مي گفتند. تثليث فلوطين: فلوطين آخرين فيلسوف رومي و پايان دهنده ي تاريخ فلسفه ي باستان بود. تلاش او اين بود كه بين دين ، فلسفه و شريعت وحدت ايجاد كند. او معتقد بود در شرايطي كه اين دو يكپارچه شوند مي توانند حقايق بسيار مهمي را روشن كنند. او تصميم داشت كه با برهان و قياس عقلي به كلام مسيحيت رنگ منطقي دهد. بنابراين در ابتدا در جستجوي وجه مشتركي در بين حكمت نوافلاطوني و كلام مسيحيت مي گشت. مي دانيم كه در بينش مسيحي سه مرتبه و پله به سوي كمال وجود دارد كه با سه مفهوم اصلي پدر ، روح القدوس و پسر بيان مي شود. كه در آن مقصود از پدر بنيان گذار و صانع جهان است كه همان خداست كه جهان از او تولد يافته است. پسر همان موجودات يا انسان است كه در آن حضرت عيسي (ع) به عنوان حد اعلي شناخته مي شود. و در نهايت روح القدوس و يا رابط ميان پدر و پسر يا خداوند و انسان است. سپس به منظور تطبيق فلسفه ي نوافلاطوني و كلام مسيحيت ابتدا آنها را با هم مقايسه كرد و سپس بر هم منطبق كرد. از مشتركات آنها مي توان از اعتقاد به خداي نا محدود نام برد كه سرچشمه ي هستي است. اما اين مفهوم در فلسفه ي نوافلاطوني قالب كثرت به خود گرفته است و قائل به وجود خدايان متعدد شده است اما در كلام مسيحي اعتقاد به خداي يگانه مرسوم است. در نتيجه اگر مي توانست ارباب الانواع را با هم جمع كند و يكپارچه سازد شريعت مسيحي قالب نوافلاطوني مي گرفت و مي شد مراتب آن را با توجه به مكتب افلاطون تشريح كرد. به دنبال آن مراتب ديگر وجود را نيز به گونه اي جديد و با توجه به تعبير نوافلاطوني بيان كرد كه اين تعبير بعدها تثليث فلوطين نام گرفت. بر اساس آن سه مرتبه ي تكاملي وجود نام دارد كه عبارتند از: احد ، روح و نفس. در صورتي كه بخواهيم اين تثليث را با مراحل وجودي كلام مسيحيت مقايسه كنيم مي توانيم مفهوم " احد " را مترادف با " پدر " در نظر بگيريم. " روح " را با " روح القدوس " مترادف بگيريم. منظور از "نفس " هم پسر است يعني رو نوشتي از قوانين وعظي خداوند. و حالا مي رويم سراغ ارتباط مراتب سه گانه ي فلوطين. احد به معناي خداوند يگانه است كه اجزاي جهان نمونه هاي ناقصي از آن هستند و بنابر كلام مسيحي يگانه است. روح به معناي معرفت الهي است كه بر ماهيت اشيائ تعلق مي يابد و ارتباط بين احد و محور تشكيل دهنده ي اين جهان است. نفس همان رونوشت عالم فوقاني است كه اجزاي جهان بر محور آن شكل مي گيرند.( و صرفا شامل انسان نيست بلكه تمام عالم آفرينش را شامل مي شود. ) از آنجايي كه اين مراتب به هم پيوسته اند هر كدام به عبارتي مراحل شكل گيري معرفت هستند كه از سرچشمه شروع مي شود و در ما مخلوقات جلوه مي يابد و دست يابي به آن در گروي تكامل معنوي و عرفاني است و انسان با رجوع به نفس خويش و تعمق در آن مي تواند اين مراتب را طي كرده و به بالاترين درجه ي معرفتي برسد و زيربناي جهان را درك كند. برهان وجودي: مي توان به جرات گفت كه اين برهان مهم ترين برهان براي اثبات وجود خداوند در تاريخ فلسفه ي مدرسي است. به همين دليل بيان آن ضروري است. مهم ترين نكته در مورد اين برهان اين است نمونه ي آن در هيچ فلسفه و نگرش مذهبي اي از جمله اسلام و يهوديت ديده نمي شود و از اين جهت اختصاصي است. اما براهيني از جمله عليت و نظم در ساير مذاهب و اديان نيز ديده مي شود. اين برهان توسط قديس انسلم مطرح شد و تا مدتها مورد قبول مردم و فلاسفه بود تا جايي كه پس از ظهور كانت ضربات هولناكي به آن وارد شد. هر چند امروزه افرادي چون پروفسور پلانتيجا با نگرش جديدي به بازسازي اين برهان پرداختند اما ذكر آنها و بحث درباره ي آنها از حد اين مقاله فراتر است و لازم است كه تفصيلا در جايگاه خودش بحث شود. در اين برهان مراتب وجود كاملا رعايت شده است. انسلم همچون فلوطين معتقد بود كه نمونه هاي ناقص در اين جهان وجود دارند و از اين رو يك نمونه كلي كامل قابل درك است. اما او چيزي بيشتر از فلوطين اضافه مي كند و آن اين است: دو حالت براي وجود يك شيئ قابل درك است. يكي از حالات وجود در ذهن است و ديگري وجود در جهان عين و خارجي. اما چيزي كه مسلم است اين است كه اين شئ ( وجود كامل كلي ) از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد اما سوال اينجاست كه وجود اين شئي شامل كدام حالت وجود مي شود؟ چون حتما بايد در يكي از دو قلروي زير تعريف شود. پس استدلالمان را اينگونه انجام مي دهيم. 1- اين شئ از آنجايي كه قابل تصور است پس وجود دارد. 2- بر اساس اصل طرد شق سوم در منطق هيچ شقي خارج از محدوده ي يك گزاره و متناقضش تعريف نمي شود. در نتيجه يك جسم اگر وجود دارد نمي تواند نه در ذهن باشد و نه در خارج از ذهن( عين ) بلكه بايد در يكي از قلمروها وجود داشته باشد. نتيجه: اين شئ يا در ذهن وجود دارد يا در خارج از ذهن ( عين ) انسلم تلاش كرد تا اثبات كند كه اين شئ كلي و كامل نمي تواند در ذهن موجود باشد و در نتيجه بنابر استدلال فوق بايد در عالم عين موجود باشد. مبناي استدلال انسلم اين است كه اگر شئي كامل و نامحدود مي توانست در ذهن مطرح شود براي ذهن قابل درك نبود. زيرا هر كميتي در ذهن قابل افزايش و كاهش است و هر تصوري كه از اين شئ بخواهيم در ذهن ايجاد كنيم از آن كامل تر قابل تصور است. براي مثال اگر بخواهيم اين شئي كامل را در نهايت زيبايي بدانيم باز هم از آن زيباتر قابل تصور است پس در نتيجه ذهن نمي تواند كامل ترين را تصور كند پس شئي با چنين مشخصاتي در ذهن قابل تصور نيست. در نتيجه بنابه حكم منطقي اي كه گرفتيم بايد در عالم خارج از ذهن و عين وجود داشته باشد. اين شئي را كه در عالم عين موجود است و همين طور درنهايت تكامل است خدا مي ناميم. نقد برهان وجودي: به اين برهان چند نقص اساسي وارد است. اول نقص برهان مغلطه در بكاربردن تعاريف است كه باعث گرفتن نتايج اشتباه مي شود. اول اينكه بين تعريف يك شئ و ذات شئ تفاوت بسيار است. براي مثال شما مي گوييد فلاني بازيگر است. اما مفهوم اين جمله شامل شخصيت آن فرد ، سبكي كه بازي مي كند ، نقشهايي كه مي گيرد و ... نمي شود يعني ما مفوم كاملي از آن بازيگر را نتوانستيم تداعي كنيم در نتيجه تصوري از آن نداريم. بلكه فقط او را به عنوان يك بازيگر تعريف كرديم اما از آنجايي كه مفهوم كاملي از آن بيان نكرديم و نمي توان از آن تصور كاملي بدست آورد تعريف ما يك تعريف ناقصه است . وقتي كه تعريف ما از شئ به تصور كاملي از آن بيانجامد تعريف ما يك تعريف تامه خواهد بود. در اينجا انسلم تمايز ميان اين تعاريف را مشخص نمي كند در نتيجه استدلالش به سفسطه مي انجامد. بر مي گرديم به جايي كه انسلم اثبات كرد كه اين كلي كامل نمي تواند در ذهن تصور شود. در اينجا مقصود او تصور ماهيت و ذات شئي بوده است . يعني براي مثال در مورد زيبايي ، تصور يك موجود در نهايت زيبايي يعني يك تصور تامه از شئ كه بر اساس نظر انسلم در ذهن ممتنع است. و از آن نتيجه مي گيرد كه پس قطعا اين شئ در عالم خارج وجود دارد. اين در صورتي براساس استدلال انسلم درست خواهد بود كه ثابت شود نمونه ي عيني تعريف تامه يا ذات شئ قطعا وجود دارد و در نتيجه براساس برهان منطقي انسلم از آنجايي كه در عالم ذهني ممتنع است پس در عالم بيرون ذهن يا همان عالم عين وجود دارد. اما پرسش اينجاست كه آيا انسلم وجود ذات و صادق بودن تعريف تامه ي شئ را اثبات كرده است كه چنين نتيجه اي مي گيرد؟ بر مي گرديم به قسمت اول برهان انسلم كه از وجود نمونه هاي ناقص در جهان وجود نمونه ي كامل و بي نقص را نتيجه مي گيرد. او در آنجا وجود يك تعريف ناقصه از اين شئ را اثبات مي كند و نه يك تعريف تامه را و در نتيجه نمي تواند نتيجه اي درباره ي تعريف تامه ( تصور كامل شئ ) بگيرد. اما از كجا بفهميم كه تعريف انسلم از شئ كلي كامل يك تعريف ناقصه است؟ انسلم نتيجه گرفت كه اگر نمونه هاي ناقصي وجود داشته باشند مي توان وجود يك شئ كامل و بي نقص را نتيجه گرفت. اما مهم اين است كه نمي توانيم تصوري از اين شئ بدست آوريم در نتيجه تعريف ما ناقصه است و همان طور كه گفته شد تعريف ناقصه نمي تواند به تعريف تامه دست يابد در نتيجه هيچ دليلي بر وجود ماهيتي براي اين شئ وجود ندارد. چه در جهان عين و چه در عالم عين. اما چيزي كه مسلم است اين است كه انسلم توانست وجود چنين شئي را نتيجه بگيرد. اما همان طور كه گفته شد هر وجودي يا ذهني است يا عيني و يا هر دو و نمي تواند در هيچ كدام نباشد. اما اگر شئي براي مثال وجود ذهني داشت در نتيجه وجود عيني دارد مانند اشكال و اجسامي كه تصور مي كنيم ولي در عالم واقع وجود ندارد. درست است كه انسلم وجود شئ كلي كامل را نتيجه گرفت اما نمي توانست اثبات كند كه اين وجود ، وجود عيني است. در نتيجه نمي توانيم نتيجه بگيرم كه چنين شئي در عالم خارج نيز وجود دارد. بلكه مي تواند فقط ذهني باشد. و ديگر اينكه اصلا وجود ماهيت براي چنين شئي اثبات نشد كه بخواهيم آن را عيني يا ذهني بدانيم. ( به پاراگراف بالا رجوع شود. ) اما اشكال ديگري نيز بر برهان وجودي وارد است كه توسط كانت ارائه شد و هم اكنون به تشريح آن مي پردازيم. برهان كانت: ايمانوئل كانت فيلسوف آلماني قرن شانزدهم ميلادي و متفكر بزرگ فلسفه ي غرب است. عده ي بسياري بر اين اعتقادند كه تاثير كانت بر فلسفه ي غرب به قدري زياد است كه مي توان فلسفه ي غرب را به دو قسمت پيشا كانتي و پسا كانتي تقسيم كرد. كانت در حين طراحي ايدئاليسم استعلايي خود كه انقلابي در نگرش فلسفي غرب ايجاد كرد به نقد برهان وجودي پرداخت و با رد اين برهان پايه هاي فلسفه ي مدرسي را بسيار متزلزل كرد. هم اكنون به مرور برهان كانت مي پردازيم. كانت به بررسي نظر انسلم مبني بر واقعيت داشتن ( عيني بودن ) شئ كلي كامل پرداخت. اولين نظر كانت اين بود كه اگر شئي وجود داشته باشد مسلما بايد داراي ماهيتي باشد كه اين ماهيت حدود وجود آن را تعريف كند و چيستي آن را نشان دهد. برهمين اساس اگر تصور كنيم كه چنين شئي در عالم خارج وجود دارد بايد داراي ماهيتي باشد كه حدود وجود آن را تعيين كند و گر نه بدون ماهيت وجود آن معني ندارد. در نتيجه شئ كلي كامل ما بايد داراي ماهيتي باشد. در نتيجه اينگونه استدلال مي كنيم. شئ مورد نظر ما يا داراي ماهيت مشخصي است يا نه. اگر نيست پس يعني اصلا چيزي نيست كه بخواهد وجود داشته باشد. و اگر هم داراي ماهيت مشخصي است پس ماهيتش هر چه كه باشد مي توان از آن كامل تر تصور كرد. هر چقدر زيبا باشد زيباتر از آن مي توان تصور كرد. هر چقدر بزرگ باشد بزرگ تر از آن مي توان تصور كرد و ... . در اين صورت ديگر نمي توان آن را شئ بي نقص و كامل دانست و اين با تعريف شئ تناقض دارد. پس مي توانيم بگوييم در هر صورت وجود شئ نقض مي شود.

 

نويسنده : رهام بركچي زاده

منبع

+ نوشته شده در  87/03/21   توسط امین حمزه ئیان 

امروزه یکی از مسائلی که بحث بسیاری از مجامع جهانی شده است، گرمایش زمین و افزایش دمای زمین است. به گونه‌ای که در برخی خبرها از ایجاد بیابان در اروپا و از بین رفتن کشورهایی مانند سنگاپور تا سال 2040 آمده است. به همین دلیل چون بسیاری از دولتمردان نسبت به گرم شدن زمین خود را مسئول نمی‌دانند، گروهی در جهان 50 کار برای مقابله با گرمایش زمین را پیشنهاد داده‌اند که من در اینجا کاربردی‌ترین روش‌ها در ایران را برای شما می‌آورم. اگر تمایل دارید هر 50 روش را بدانید، می‌توانید به اینجا مراجعه کنید.

 

با این مقدمه، 20 کار برای توقف گرم شدن زمین عبارتند از:
1- لامپ‌های معمولی را با لامپ‌های فلوئورسنت جایگزین کنید.
2- دمای ترموستات را در زمستان 2 درجه کاهش و در تابستان 2 درجه افزایش دهید.
3- فیلترهای مشعل و تهویه‌ی هوا خود را به صورت مرتب تمیز و جایگزین کنید.
4- دستگاه‌های الکتریکی مانند تلویزیون و کامپیوتر را در حالت
Standby
قرار ندهید.
5- یخچال و فریزر را در مکان‌های سرد و دور از وسائل گرمایشی مانند اجاق قرار دهید.
6- برفک‌های یخچال‌ها و فریزرهای قدیمی را به صورت مرتب پاک کنید.
7- ظرف‌های خوراک‌پزی در زمان آشپزی و درست کردن غذا را بپوشانید.
8- زباله‌های زیستی (
Organic) را بازیافت کنید.
9- از کیسه‌های پلاستیکی استفاده مجدد کنید.
10- زباله‌های خود را کاهش دهید.
11- به جای غذاهای یخ زده،‌غذاهای تازه خریداری کنید.
12- تا جایی که امکان دارد غذاهای زیستی (
Organic) خریداری کنید.
13- گوشت قرمز کمتر بخورید.
14- با باربند خالی، ماشین‌تان را نرانید.
15- تایرهای ماشین‌تان را به صورت هفتگی چک کنید و از نبود برجستگی بر روی آن مطمئن شوید.
16- از هواپیما و هلی‌کوپتر کمتر استفاده کنید.
17- جنگل‌های سرتاسر جهان را در مقابل هرگونه آسیب محافظت کنید.
18- از اتلاف حرارتی خانه‌هایتان برای مدت زمان طولانی جلوگیری کنید.
19- شیشه‌های یک جداره‌ی قدیمی را با شیشه‌های دو جداره جایگزین کنید.
20- این لیست را برای دوستانتان بفرستید!

                                                                             

  pdf دانلود نسخه

 منبع

 

پاور پوینتی با موضوع تغییرات اقلیم در زمین

+ نوشته شده در  87/03/19   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

دقت کرده اید آمبولانس ها ی بیمارستان هایمان بسیار قدیمی هستند و بیماران در آن با تکان های شدید و صداهای نابهنجار و مشکلات فراوان دیگر به مقصد منتقل می شوند.

و دقت کرده اید آمبولانس های بهشت زهرا که جهت انتقال جنازها ی مردگان استفاده می شوند، بنز هستند.

 

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

تا هست می کشندش به خواری به جفا

تا مرد می برندش به عزت سر دست

+ نوشته شده در  87/03/17   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

ما ایرانیان بسیار در مورد سیاست صحبت می کنیم. هرگاه موقعیتی باشد سریعا به سراغ بحث های سیاسی و تحلیل رویداد ها می رویم. مثلا در اتوبوس ها و سواری ها و در صف هایی که ایستاده ایم تا چیزی دریافت کنیم.

اکثرا زمانی که خانواده ها یا جمعی دور هم جمع می شوند، جای بحث های سیاسی خالی نیست.

 

اما بیاییم کمی دقت کنیم به صحبت هایی که می شود و می کنیم. آن چه که بنده در بحث ها مشاهده کرده ام همیشه یکسان بوده است حتی با جملاتی ساده و به طور کل ماهیتی یکسان. همیشه نقد منفی را بیش تر از نقد مثبت می پسندیم و البته با وضعیتی که اکنون داریم منطقی به نظر می رسد.

 

حال زمانیست که باید از خود بپرسیم این همه بحث و نقد و انتقاد و پیش نهاد و تحلیل و غیره، که اکثرا ماهیتی یکسان دارند ما را اکنون به کجا رسانده اند؟  آیا تکرار واقعیات موجب شده که آگاهی مان بیش تر شود؟ اگر آگاهیمان بیش تر شده است چرا پیش رفتی را مشاهده نمی کنیم؟

 

این موضوعات کاملا ذهن ما را درگیر خود کرده است. می توان گفت همیشه در حال گلایه کردن از وضعیت و اتفاقات هستیم.  اما چرا خود نمی اندیشیم که می توان با آزادی ای که در اختیار داریم(هر چند اندک) بسیاری کار ها را در حد خود انجام دهیم؟ آخر تنها گلایه، تا به کی؟

 

دیده ام طرف از درست انجام ندادن وظایفش شهرداری در مورد پاکیزگی گله می کند؟ آنگاه خود زباله هایش را به زمین می اندازد. یا به کسی که دارد این کار را می کند هیچ سخنی نمی گوید که کارتان اشتباه است یا بهتر نیست این گونه رفتار کنیم.

معمولا هم در مقابل یک چنین چیزهایی می گوییم همه می کنند حال چه تفاوتی دارد ما یک نفر این کار نکینم؟

خب با این دیدگاه همواره در موقعیتی که اکنون هستیم می مانیم.

 

سوال مهم این است که تمام مردم این گونه(که واقعا بسیار دقیق و جالب است) تحلیل می کنند اما به خود هیچ گاه نگاه نمی کنند که عیب های خود را بیابند. خیلی تعجب آور است.

 

مثلا ماشینی خلاف می کند و ما هر چه از دهنمان در می آید به او می گوییم. بعد در موقعیت هایی سبقت غیر مجاز و رعایت نکردن حق تقدم و... را خود انجام می دهیم. بسیار تعجب آور است.

 

موضوع دیگر در مورد سیاست و ما ایرانیان این است که خود نمی دانیم این سیاست است که ما از سیاست صحبت می کنیم. معمولا هر کشوری مردمانش را به گونه ای سرگرم می کند.

 

مستندی بود که از آمریکا در مقابل کاخ سفید گرفته بودند. از مردم سوالات ساده ای در مورد وضعیت و اشخاص بسیار مهم سیاسی کشور خود می کردند.   اکثرا نمی دانستند حتی مورد هایی بود که نمی دانستند این کاخ سفید برای چیست!! اما جالب اینجاست که زمانی که از آن ها در مورد فلان آلبوم موسیقی در فلان تاریخ می پرسیدند، دقیقا تمام جزئیات را می دانستند.

 

این سیاست است که ما به سمت بحث های سیاسی کشیده می شویم. بیایید کمی به خود بیاییم.

آخر تا به کی این گونه سخن راندن و عمل نکردن و تنها گلایه کردن؟ بیایید در مورد موضوعاتی دیگر به بحث بپردازیم که حداقل آن قدر ارزش داشته باشد که برایش زمان بگذاریم و ما را حداقل نیم پله فراتر ببرد.

+ نوشته شده در  87/03/16   توسط امین حمزه ئیان 

زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است! زندگی، یعنی خشت بر آب زدن؛ زندگی، یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن.

 

چنین یاوه سرایی های باستانی را هنوز حکمت می دانند و از آن جا که کهنه است و بوی نا می دهد، بیش تر آن ها را پاس می دارند. کپک زدگی نیز شرف می بخشد!

کودکان را سزا ست که بگویند از آتش می ترسند، زیرا آنان را سوزانده است! در کتاب های کهن ِ حکمت، کودکی بسیار است.

و آن کس که همیشه خشت بر آب می زند، چرا باید از خشت زدن بد بگوید! پوزه ی چنین دیوانگانی را باید بست!

اینان سر سفره می نشینند و چیزی با خود نمی آورند، حتی اشتهایی خوب! و حال ناسزا می گویند که همه چیز باطل است!

اما، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!

 

منبع: چنین گفت زرتشت(نیچه)

+ نوشته شده در  87/03/13   توسط امین حمزه ئیان 

 

دکتر بهنام اوحدی 

 

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست

هر ذره ز خاک کی قبادی و جمی ست

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی ست.

( خیام )

 

در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.

از دل مردگی و اندوه کامیاب و  آسوده می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان این روزها نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم و هم آغوشی و هم بستری – این زیبا و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را « خاک تو سری » و نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه در کردار آن چنان اصرار و تکرار می جوییم که بدان وابسته و معتاد شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم.

سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده است و دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو جسته اند. راز چشم پوشی دانش وران و اندیش مندان را شاید باید در این سروده دانست :

« باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد »

 

برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش ( ختنه ) سوران همراه است اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست ؛ مگر اندکی ، از تکفیر شده ای چون خیام ، حافظ ، مولانا ، ایرج میرزا ، صادق هدایت ، جمال زاده ، فرو غ فرخ زاد و .........

« به کجا چنین شتابان ؟ »

گورستان برای مان آرام کده و آرام گاه است. و چه بسیار برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است. شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این پایان گاه است. ما یگانه ملتی هستیم که این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.

از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.

ستایش گر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی ها مان بر پا می داریم و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم.

این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند ! این همه پاس داشت شور مرگ و اشتیاق نابودی به جای شور زندگی و زیست مایه از کجا سرچشمه گرفته است ؟!؟

« به کجا چنین شتابان ؟ »

و این همان پرسشی ست که مهتاب شبی دلکش و گیرا بر بلندای بختیاری و زاگرس – درست بالا دست تالاب چغاخور – من و یاری خوش اندیش و نیکو نهاد ، داریوش نیک بخت ، را به چالش کشید و هفت سالی ست که گریبان ذهن من و او را رها نکرده است؛ گرچه هر بار پایان چالش در تلخند های مان بر هنر آفرینی ها ی ماندگار و طنز فخیم « دایی جان ناپلئون » و « سوته دلان » ، یا واژگان جادویی و جاودان « علویه خانم » گم شد و شور زندگانی زود گذر برگزیده.

پرداختن به این مبحث بنیادین و راهبردی خود فرصتی ویژه و فراغتی فراخ می خواهد اما پذیرفته ام تا نوشتاری از نگاه و اندیشه ی خود فراهم آورم پس اکنون چکیده ای کوتاه از آن چالش را ماندگار می سازم ، باشد نگرشی نوین به ژرفای چیستی و چرایی « مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » پدید آورد.

 

به ریشه های اندوه گزینی ، غم ستایی و مویه پروری ما ایرانیان از دیدگاه های گوناگون می توان نگریست. رویکرد های تاریخی ، سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، اقلیمی و روان شناختی از جمله ی این دیدگاه ها هستند. اما آمیختن و سرشتن این نگرش ها با یکدیگر کاری ساده و آسان نیست.

از این رو برای به چنگ آوردن دیدگاهی همه سویه و جامع نگر ، جدا ساختن این دلایل تاریخی و دیر پا و نگریستن به چگونگی چینش آن ها در کنار یکدیگر ضرورت دارد.

 

فرو داشته شدن ( تحقیر ) مداوم و مکرر تاریخی ما ایرانیان از سوی بیگانه گان و خودکامه گان

 

یکی از مهم ترین دلایل چیرگی اندوه و غم بر اجتماع سوگوار ایرانیان ، فرو دست و فرو مایه داشته شدن ( تحقیر ) مکرر و مداوم این مردمان است.

تحقیری که در پی « تجاوز » های پیاپی پدید آمده است. تجاوزی که تنها دامان مرز و میهن را لکه دار و آلوده ننموده و گریبان و میان دختر و پسر و زن و مرد فرو کوفته و به زیر کشیده را نیز جسته است.

در این میان ، جنگ های پر شمار هخامنشیان ، اشکانیان و ساسانیان بی اثر نبوده اند ، اما فرو داشته شدن ( تحقیر ) سترگ بنیادین از دو یورش عرب و مغول پدید آمد. چه در شکست های پیشین ، امپراتوری بزرگ شاهنشاهان ایران در ستیز با امپراتوری های پر آوازه ، نامدار و نیرومند گیتی – یونان و روم – ناکام مانده و به کنار افکنده شده بودند. عرب و مغول ، نه تنها از امپراتوری ، که از تمدن نیز بی بهره و نابرخوردار بودند. حتا چیرگی و پیروزی بر این دو قوم عشیره ای بادیه نشین و بیابان گرد به دور افتاده از گاهواره ی آفرینش نیز برای ایرانیان غرور و افتخاری همراه نداشت ، تا چه رسد به شکست و اشغال آب و خاک نیاکان نیکو نهاد.

عرب با وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری آمد اما شعار ، شعور و اشاعه نیافت. سخن سوی گزاف گذاشت و ادعا در عمل اخته شد.

ایرانی بیگانه با زبان و واژگان تازی ، « عجم ( گنگ ) » خوانده شد تا در سایه ی پرداخت جزیه و پیش کش اشغال ، « موالی ( مالیات دهنده ) » نام و نشان ستاند و جایگاهی نه برادر و برابر ، که فروتر از اسب و اشتر بادیه نشین یورش به کام و فیروز سودا یابد.

در پی این یورش ، تنها تاج و تخت و فرش تیسفون ، و آیینه و ایوان مدائن به تاراج نرفت ؛ فرهنگ و هویت ملی مان نیز در آتش کتاب سوزی و کتاب خانه افروزی دود شد و گم شد و با غبار رفت. این فرومایگی و تحقیر سخت بر نهاد خودآگاه و روان نا خودآگاه گران آمد. جشن های هر ماهه به سوگ  نشست و دخترکان و پسرکان به کنیزی و غلامی برده شدند. زنان غنیمت های جنگی بودند و مردان به کارهای پست و فرومایه وادار شدند. فرو گزاردن آیین و پیوستن به دین از گرد راه رسیده ، یگانه امید برای برخورداری از اندک حقوق و کرامات انسانی شد ؛ اما این نیز آن چنان که باید و شاید گره گشا نشد تا فرجام کار و سرنوشت در خلیفه کشی  جسته شود.

ایرانیان بارها به شورش دست یازیدند بلکه گره از کار و فرجام شان گشوده شود که نشد. هر بار شورش با خیانت خودی فرو نشانده شد تا ابومسلم را آن اندازه هویت و باور به خود ( عزت نفس ) نماند تا پس از به زیر کشیدن خلیفه ی بغداد از خراسان ، خود یا دیگر پارسی را بر تخت خلافت نهد. و جز تحقیر و فرو داشته شدنی سترگ کدامین دلیل به چنان « گریز از آزادی و اختیار » می انجامد ؟!؟

یگانه دستاورد پیروزی و چیرگی سردار دلاور ایرانی ، رسیدن تخت و جام و حرم از بنی امیه به بنی عباس شد تا با یاری شغاد وار افشین خیانت پیشه دست و پا یکایک از ببر سرخ گون بذ و کلیبر بریده شود و مهره از گردن او بر بلندای دار کنده !

مرد آویژ در واپسین گام بغداد نگرفت و جشن رویایی و شکوه مند سده اش در پای آتشگاه و کوه پایه های اسپهان و ساحل خاطره انگیز زنده رود ، نیز شورمایه ی زندگی نوین نشد و بغداد به ستم و تحقیر و جور و جفا و فرو کشدن و فرومایه نگاه داشتن ایران و ایرانی ادامه داد.

از مثله بر دار کشیده شدن بابک « خرم دین » و  تجاوز وحشیانه و ددمنشانه ی خلیفه ی عباسی – المعتصم بالله – به دخترک بی نوای بابک ، تا خیزش یعقوب لیث صفار ، ایرانی را چون گذشته نوایی جز ناله و آه و سوگ و اندوه نماند. « فرهنگ و هویت ملی » یگانه از دست رفته نبود ؛ « آزادی فردی » و « امنیت فردا » نیز به تاراج رفتند. رویگر زاده ی دلاور سیستانی ، میهن از چنگ خون آلود عرب ستاند و مسلمانی را از بردگی تازیان برای سده ها جدا نمود. اما دیگر نایی برای برپایی جشن های شادمان ساز ماهیانه ی ملی نمانده بود. « انگیزش » و « روان » لازم برای پاس داشتن زندگی از دست رفته ، بلکه مرده بود. « فرومایگی » و « تهی میهنی » میراث مان شد؛ از نطفه ای به نطفه ی دیگر ، تیره به تیره ، پشت به پشت.

سوگ واری ، ماتم پروری و اندوه پرستی در ژرفای نهاد نا خودآگاه و نیمه خود آگاه مان نشست و استوار گشت.

کوخ نشین دلاور لیث نیز کاخ بغداد به زیر نکشید و کهتری و فرومایگی و « رنج تحقیر » ادامه یافت ؛ تا آن اندازه که رنج تحقیر به تقدیس تحقیر بینجامد که انجامید !

اما این واپسین ستم و تحقیر نبود. تجاوزی دیگر چون گردبادی ویران گر و توفانی دهشت ناک از راه رسید : مصیبت مرگ افکن مغول.

تجاوز به دخترکان و پسرکان و زن و مرد تکرار شد. بیشتر و پیگیر تر. چپاول و به آتش افکندن و به خاکستر و خون نشاندن نیز. مردانگی فرو نشانده شد.

تحقیر تقدیس شده  ی پیشین بنیانی برای پذیرش فرو مایگی و تحقیری دوباره شد. تحقیری گسترده و سترگ. این بار از وعده و ادعای عدالت و بانگ برادری و برابری نیز خبری نبود. شعاری جز وحشی گری در میان نبود که به نیش شمشیر از شعور باز بماند. اندوه و فرومایگی پایدار گشته در نهاد ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ایرانیان ، با سوگ و هراس و دلهره ( اضطراب ) و افسردگی ذهن خودآگاه آنان همبسته و افزون شد.

دیگر از خیزش سرداران دلاور ایرانی نیز خبری نبود. و تحقیر و فرومایگی و تهی میهنی ( بی وطنی ) و سوگ و هراس و دلهره و اندوه ادامه یافت. « هراس از مرگ » فراگیر شد و « نبود امنیت » مکرر گشت. ترک و تاتار نیز تجاوز و کشتار و آتش در پیش گرفتند. تحقیر مقدس به تحقیر مکرر انجامید.

روان جمعی ایرانیان – نه فقط در نهاد ناخودآگاه ، که در ذهن خودآگاه – هم چون کهنه دملی دیر پا و چرکین هر بار گرفتار گندیدگی تاریخی شد تا حریر پوسیده و پاره به دست و دامان دراویش شیخ صفی اردبیلی افتاد. باختر دوره ی دانایی و روشن گری آغاز نمود و ایران و ایرانی به مرداب نادانی و گنداب  اسطوره پروری و خرافه پردازی پا نهاد. شاهان درویش پیشه ی صفوی به جای آن که شاهنشاهی بر بنیاد دانایی و اندیشه ی نیکو استوار دارند ، با ابلهی و کوته بینی ای وصف ناشدنی پایداری و ماندگاری خویش در گسترش نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه  جستند و تحقیر مقدس را بنیانی تازه تر و نیرومند تر بخشیدند و گسترش و فراگیری مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی را راهبرد بنیادین خود گزیدند. عیش و خوشی و شور و زندگی نقد زمینی و این جهانی همپایه و همسنگ بی مایه ترین و ناچیز ترین آفریده ها شد و نیاز غریزی به لذت و شادکامی و جنبش و پویش به آسمان و آن جهان نسیه داده شد. هر جا سخن از خوشی بر زبان رفت ، آتش دوزخ به یاد آورده شد و « لذت » همزاد « گناه » گشت.

گسترش مویه و ماتم و سوگ واری و دل مردگی تنها به سود شاهان درویش پیشه ی پسر در پهلو و شراب به جام صفوی نبود. حجره چی ، کرباس چی ، طباخ چی و خدم و حشم تا نجار و معمار و خطاط و نقاش و کاشی کار و و معرق کار و مقرنس گر همه و همه از این خوان گسترده و هر روزه ی سوگ و گریه و ماتم و مویه سودی سرشار می بردند. پس اندوه و مرگ ، نه آرام که شتابان ، اندک « شور مایه ی زندگی » به جا مانده را زدود و اجتماع به ناگاه رنگ مرگ گرفت و سیاه شد.

سیاهی در پوشش ایرانیان نبود که اگر بود سیه جامه گان ابومسلم از این رو جدا و ممتاز نشده و بدان در تاریخ نام و نشان نمی یافتند. صفویه میهن را ماتم سرا و مشکی نمود. مکروه ترین رنگ نزد مسلمانان که برای شان یادآور ابو جهل و ابو لهب و ابو سفیان بود ، ویژگی پوشش ایرانیان شیعه مذهب شد تا کی به یاری خرد و آگاهی زدوده گردد. نادانی و خرافه و افسانه و سفسطه فراوان شد تا بار گران آن سهمگین شود و سر از گردن شاهزادگان دراویش شاهدباز برباید.

شاه عابد ساده نهاد و نازک دل خود به دست خود دیهیم از سر برداشت و بر جمجمه ی بادیه نشینی دیگر نهاد و زنان و دختران خویش با دعا ، روانه و رهسپار زفاف در حرم سرای شاه افغان نمود تا در کنج عبادت عافیت جوید که نجست. تحقیری دیگر مکرر بر دوش تحقیر های همیشگی پیشین نشست. حقارت و فرومایگی میراث تاریخی مان شد و مردمان بزرگ ترین پایتخت آن هنگام گیتی ، نشان ماندگار مردارخواری پذیرفتند تا پس از نوشیدن آش کهنه چرم پا افزار ، طعم گس پاره گوشت آدمی را زیر دندان مزه مزه کنند. اصفهان نصف جهان ، آمادگاه سپاهیان امپراتوری ایران بار دیگر هم چون کشتار عرب و مغول و ترک و تاتار در خون نشست. و این بار به هنجاری تازه و نشانی نوین دست یافت: مرده خواری همه گیر.

 اگر تاتار برای ایرانی و اصفهانی برج و بارو و مناره از سر های بریده برافراشت ، سرداران و سربازان افغان پسر بچه های شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی را پس از تجاوز ، کنار کشته های گندیده و پوسیده به بند کشید تا بوی لاشه ی پدران آرامش بخش فرزندان آزار داده شده گردند. و این واپسین تحقیر جمعی ملی مان نبود. خیزش نادر شکوهی سترگ تر از یعقوب لیث ، بابک خرم دین ، مردآویژ و ابومسلم داشت. اما نادر با خیانت خودی - یاران و سرداران - در خواب کاردآجین شد و گنج های پنهان غنیمت آورده شده از هند به تاراج رفت و در شراب و شرمگاه و وافور هدر داده و نابود شد.

خان زند در شیراز سودای تمدن بزرگ داشت که دوام نیافت و خواجه ی خنثای خون خوار ، آن آزاردیده ی دگر آزار به جای شمشیر زن دلاور زند شکوه شاهی از آن خود ساخت و ولی عهد دلاور و بی باک را هم چون مردم کرمان چشم از حدقه بیرون کشید و برای تجاوز و آزار به قاطرچیان طویله و اصطبل سپرد تا درد و رنج تحقیر و تجاوز جمعی به ذهن ملت بار دیگر یادآور شود. فرومایگی این گونه هر بار استوار تر و نیرومند تر شد.

خواجه در پی فرو نشاندن آتش شهوت و دگر آزاری خود ، پس از شاه اسماعیل و نادر سراسر ایران در چنگ گرفت و یکپارچه نمود اما جانشینانی از خود باقی گذاشت تا عقب ماندگی آمیزشی و پرهیز گوارشی او را قضا نمایند و فرومایگی را با خودکامه گی جبران کنند. این گونه اجتماع همیشه سوگ وار ایرانیان مرگ و ماتم و مویه ستای آماده ی تحقیری دوباره شد.

روس آمد و دو گوش ایران از پیکر کند و بر کف خویش گرفت و با خود برد. روس رنسانس آزموده ، ایرانیان در تاریکی و تباهی و تیره روزی خفته را خفت داد. تحقیر بار دیگر مکرر شد. دو گوش سرزمین در دو جنگ ساده و آسان از دست رفت.جنگی که به جای قله های سر به آسمان کشیده شده ی اسماعیلیان ، از پشت پرده های حریر زربافت حرم سرا فرماندهی و راهبری می شد. ریش انبوه فتحعلی شاهی گر چه در حرم و بر سرسره برای به نوازش انگشت سیمین پیکران کفایت داشت ، اما در رزم گاه و میدان نبرد کاری از پیش نبرد.  

آن هنگام هم که دوره ی رنسانس و روشن گری و دانایی در این سرزمین با انقلاب مشروطه آغاز شد ، استبداد صغیر با پشتوانه و نیروی قزاقان روس آن را به توپ بست و تحقیر ملی بار دیگر از سوی خودی و نا خودی تکرار شد.

دوره ی روشن گری و تجدد با سقوط قاجار شتاب گرفت ، اما خود کامه گی رضا شاهی هر چند احساس امنیت اجتماعی و فرهنگ شادی خواهی را با خود به همراه آورد اما درد فرومایگی و تحقیر چاره نساخت و هراس و دلهره و تردید و تشویش را نیز به آن افزود.

ایران هنوز از هراس ها و دلهره های جنگ جهانی نخست آسوده نشده بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و برای ایران نیز آشوب و تنش با خود به همراه آورد. . ارتش نیرومند شاه مقتدر در برابر سپاه انگلستان و شوروی در زمانی اندک از هم فرو پاشید. اشغال ایران از سوی متفقین  و تبعید آسان و بی دردسر شاه استوار تحقیر را بار دیگر در ذهن جمعی ایرانیان در آستانه ی تجدد یادآور نمود. کاردانی و دانایی فروغی آشوب فرو نشاند تا ایران هم چون عثمانی دچار تجزیه نشود و در همین حال نوای آزادی ، ترس و هراس و دلهره و دلشوره بزداید. ایرانی در تمرین و مشق دموکراسی بود که بیگانه از ترس به دامان کمونیزم افتادن سرزمین گنج های پنهان و مردمان سرگردان در 28 مرداد سی و دو ، دولت مردمی مصدق واژگون نمود و تحقیر را برای چندمین بار در نهاد ناخودآگاه و ذهن خودآگاه ایرانیان زمزمه نمود. و این تحقیر به روشن فکر و شبه روشن فکر ایرانی گران آمد تا برای سال ها به انتقام و کینه توزی ، به هر بها ، برخیزد و نه آه که جان از نهاد شاهنشاه و مردانش بیرون کشد. انتقام 28 مرداد در 22 بهمن ستانده شد. شور انقلاب هنوز فروکش نکرده بود که جنگی ویران گر بر ایران و ایرانی تحمیل شد تا ایرانی بیاموزد که تحقیر همواره برایش برداری یک سویه است و تاوان تحقیر هم چون 13 آبان در تلافی نجوید. و تحقیر ادامه یافت.

اما فرو داشتن و تحقیر ملت تنها از سوی بیگانه رخ نداده است.

حاکمان نیز سده هاست حکومت بر داغ و درفش و زندان و شکنجه استوار ساخته اند و بر زورگویی و سرکوب اصرار و تکرار ورزیده اند. و این تیره روزی فقط ارمغان کارکرد نظام چیره نبوده است.گریز خود ملت از آزادی و اختیار نیز در این بدبختی سهم سترگی داشته است. ما ملت تنها مرگ را ستایش گر نبوده و نیستیم. ما پرستش گر جبر و سرنوشت و تقدیر و قسمت و فال و طالع و قرعه نیز هستیم. آزادی و اختیار برای مان یادآور دلهره و هراس بوده و هست. ما ایرانیان خود را در بند و اسیر تقدیر و زنجیر می خواهیم.

چه بسیار نمونه ها می توان بر شمرد که ما ایرانیان خود به بازو و توان خود ، خودکامه گی را بر خود چیره ساخته ایم. ما از جمهوری گریزان بوده و آسایش در سلطنت می جسته ایم . هر آن که برای مان از آزادی و دانایی و خردمندی سخن بر زبان راند را خود نخست پوست کنده و در پوستین افتاده ایم. آزادی خواهی هیچ گاه در ایران یاران جدی پر شمار نداشته است. در تاریخ این سرزمین غل و زنجیر و دار و کنده جایگاهی ویژه داشته اند و آن چه هرگز جدی گرفته نشده ، همانا کرامت و فردیت آدمی و آزادی و آزادگی اوست.

هراس از به بند و گند کشیده شدن ، سده هاست که « هراس از مرگ » را با جان و روان خودآگاه و ناخودآگاه مان سرشته و آمیخته ساخته است. هر خودکامه با خیالی آرامش و امنیت از ملت ربوده است و مگر شادی و شور زندگی جز بر بنیاد آرامش و امنیت استوار می گردد؟؟

هسته ی فرومایگی و پوسته ی خودشیفتگی ثانویه ی آن ، تنها از سوی بیگانه کاشته و پرورده نشده است ، خودکامه گان نیز هم دوش بیگانگان در این تحقیر تاریخی مکرر همواره کوشا بوده اند.

و مگر جز با زور و ستم خودکامه ی خودی تحقیر مکرر ، به تحقیر مقدس می انجامد ؟؟

ما از بنده ی دربند بودن نا شاد و روی گردان نیستیم. ما سده هاست که آموخته ایم باید به بند و افسار خود خو گرفته و وفادار بمانیم تا رنج و آزار کمتری بیازماییم. « افسار » این گونه هم چون « اندوه » در سرشت مان استوار گشته و بنیاد یافته است.

 

دشواری های اقلیمی سرزمین گنج های پنهان

 

کردار و گفتار – نیک و بد – از پندار سرچشمه می گیرند و پندارها در اقلیم آدمی زاده و استوار می شوند. اقلیم بر خلق و سرشت و منش آدمی اثرهای بسیار دارد. یک گواه در این ادعا ، ناهمگونی های خلق و شخصیت مردمان سرزمین های دور از یکدیگر است. حتا در یک کشور پهناور نیز ناهمگونی ها هویدا هستند. ویژگی های مردم ترکیه در سواحل مدیترانه با هم میهنان شان در کناره ی دریای سیاه و کوهپایه های آناتولی تفاوت دارد. در میهن خودمان نیز همین واقعیت نمایان است . گواه آن نیز الگوی ناهمگون سوء مصرف مواد – الکل و افیون – می باشد. در کناره های سرسبز شمال سلیقه در الکل جسته می شود اما اهل مواد درون و پیرامون کویر رو به افیون دارند.

گشاده دستی و بخشندگی فراوان نیز ناهمگونی همانندی دارد. آن جا که پروردگار در باران و آب گشاده دستی نموده و سرسبزی و میوه و مرکبات و ماهی را فراوان و سرشار بخشیده است ، مردمان در مهمان نوازی و بخشایندگی آسوده تر و کوشا ترند.

ایران سرزمینی ست که بد جایی گرفتار آمده است.میان کشورها و مردمانی که هر یک تیره روزی ها و نگون بختی های فراوان دارند. خشکی اقلیم ایران خود مشکلی بنیادین است. ایران سرزمین دشت های گسترده ی بی دیم و کویرهای پهناور خشک و شور است. اجاق این خاک کور است. در خاک خشک ، آرزوها بر نمی کشند و رویاها نمی رویند. اجتماع ایلیاتی سنتی ایران ساختاری دام پرروری   و نیمه کشاورزی داشته است که اکنون آن نیز ، در پای سفره و سامانه ی نفتی ، آهسته و آسان از دست می رود. برای چنین اجتماعی ، آب و باران مایه ی سرسبزی و شکوفایی ست.

در این سرزمین آب همواره سرچشمه ی شادی بوده است و بی آبی مایه ی مشکلات معیشتی و مصیبت های زندگی. اقلیم خشک ، غم و اندوه به بار می آورد و خاک بی آب ، ناکامی و شکست . نا چیزی باران ، نی چوپان را غم گین و روان مردم را افسرده می سازد. با باران دشت ها سرشار می شوند و بی آن ، زمین تهی و برهنه و حسرت آفرین می ماند. در بارش باران همین راز است که همواره ذهن شاهنشاه سرمست و شوریده از طلای سیاه را آن چنان به خویش گرفتار می کند که سه فصل و نه ماه از سال را هر دم پرسش گر اندازه ی بارش باران باشد.

فراوان سخن از چیرگی غم و اندوه بر موسیقی سنتی و عرفانی ایران زمین بر زبان رانده شده است. آیا رمز این واقعیت در این نکته نیست که بخش عمده ی موسیقی سنتی و عرفانی پارسی زبانان درون و پیرامون دشت های دیم و کویرهای عریان زاده شده و رشد یافته است ؟ این چنین است که عرفان مان نیز به غم و انوده و سوگ سرشته و تنیده می شود. عرفانی که ارمغان خاک تشنه ی درون و پیرامون کویر است.

موسیقی در کوهپایه ها و کوهستان های مان هم چون موسیقی سواحل شمال و جنوب کشور بر گویش ویژه ی زادبوم و ایستار خویش استوار شده و پرورش می یابد. از این رو موسیقی مناطق دور از کویر مان نه موسیقی ای ملی ، که موسیقی هایی محلی بر شمرده می شوند.

خاک خشک استعاره ای از نیستی و میرایی ست و نشان و کنایه از نابودی و مرگ دارد. نماد زندگی نیست، ولو آسمانش در دل شب پر ستاره باشد. آب ، با خود امید و احساس امنیت می آورد. بارش باران سرسبزی ، گشاده رویی و گشاده دستی به ارمغان می آورد. آب عصاره و اکسیر زندگی ست ؛ این گونه است که جاری شدن زنده رود در پیرامون کویر خشک و سوزان ، طنز و مطایبه و شوخی را بر روان و بیان مردمان اسپهان جاری و ساری می نماید و برای آنان شورمایه ی زندگی می افزاید.  

ما ایرانیان ، اگر سرزمین مان در کنار مدیترانه یا بر بلندای آلپ می بود ، مردمانی دیگر بودیم و سرشت و منش و شخصیت و خلقی دیگر می داشتیم.افسوس !

بی گمان ، یکی از دلایل پیش تر و مدرن تر بودن مردمان ترکیه نسبت به ما ایرانیان همجواری آنان با دریای مدیترانه و فرهنگ و هنر و اندیشه ی مدیترانه ، تمدن یونان و روم و اروپا ، به جای همسایگی با کویر خشک و سوزان و فرهنگ و تمدن افغانستان و پاکستان است.

 

ساختار اجتماعی و بافت جمعیتی ایران

 

تا پیش از دوره ی رضا شاه و یک جا نشینی عشایر ، اجتماع ما ایلیاتی و عشیره ای بوده است که هنوز هم آثار و پیامدهای آن در پندار و کردار و گفتار و سرشت و منش مان نمایان و گاه پنهان است.

یک جا نشین نبودن ، آرامش و ثبات از سرشت و منش و خلق و کردار آدمی می ستاند؛ چرا که کوچ با مرگ و میر دام و نوزاد و زائو خردسال و کهن سال همبسته و همراه بوده است. در کوچ همواره سکان و بادبان به قطب نمای سبزه و علف سمت و سو دارد. کوچ همواره با کامیابی و پیروزی همرا نبوده است. بنابراین در نوای نی چوپانان سرزمین خورشید ، به آسانی می توان روایت تشنگی و گرسنگی و مرگ گله ، درندگی گرگ ، راه بستن راهزن ، باد گرم ، آب کم و خاک خشک - نمایان و پنهان – شنید. این گونه است که نی پرده ها را می درد و چشم و ذهن را به مرگ و گور بیدار و هشیار می سازد.

« همچو نی زهری و تریاقی که دید 

 همچو نی دمساز و مشتاقی که دید »

 

این چنین نی ساز « رفتن » می شود و از « جدایی ها » روایت می کند. و کدام جدایی ناگریز تر و همیشگی تر از مرگ بوده و هست ؟؟ ایلات و عشایر را سرچشمه و آیینه ی زندگی و رنگ و شور و کوشش می دانیم و بر این واقعیت پیدا و پنهان ، آسان چشم می بندیم که این رنگ و آن جنبش – تا حتا پای کوبی و دست افشانی و دستمال گردانی – گریزی کوتاه و گذرا از « مرگ » بوده است تا از بین رفتن دام ، تب و ناله ی جانکاه نوزاد ، خون ریزی بند نامده ی زائو ، و درد بی درمان کهن سال برای دمی به فراموشی سپرده شود. موسیقی ایل هنگام جشن شاد است ؛ همیشه شاد نیست. غم و اندوه به این موسیقی پرورش یافته در دامان طبیعت سرشته و پیوسته است.

شهر نشینان مان از همین عشایر آمده اند ، عشایر یک جا نشین یا گریز پا. از این رو بیشتر اینان در کوششی پیگیر برای داخل شدن در طبقه ی متوسط اند. حاشیه ی شهرها ساکنان پر شمار تری دارد. پیرامون نشینان در همه جای دنیا ، همواره « پر حاشیه » بوده اند. « خلاف » بر خاسته از اختلال شخصیت اجتماعی ( جامعه ستیز ) در کوخ نشینان سه تا پنج برابر ساکنان دیگر نقاط شهر است. این واقعیت در کلان شهر ها چشمگیر تر است. و در بودن « خلاف » خبری از « امنیت » نیست. پیرامون نشینان در ساختاری موزائیزمی ، به گونه ای نامتناسب ، کنار همدیگر با فرهنگ ها ، هویت ها ، و آداب و آیین های ناهمگون ، و گاه واژگون زندگی می کنند و طی زمان می آموزند که باید برای دیگران زندگی کنند ، نه برای خود. پس به جای آن که در چهارچوب الگوهای هویت فرهنگی خویش روزگار بگذرانند ، خرامان رفتن نا خودی می آموزند. آموزشی هم در کار نیست. تلویزیون هم هیچ گاه نتوانسته از سرگردانی پیرامون یا درون نشینان شهر و روستا حتا اندکی بکاهد. تلویزیون همواره و هر زمان در ایران راه خویش پیموده و دغدغه های خویش داشته است.تلویزیون فرهنگ ساز و هویت ساز نبوده است. هم پیش و هم پس از انقلاب ، بسیاری از مردمان با آن چه از تلویزیون پراکنده می شده است ، همواره مشکل داشته و با آن بیگانه بوده اند.

مدت هاست که تلویزیون عزا خانه و ماتم کده شده است. تلویزیونی که باید آموزش کده ای سراسری باشد ، مدت هاست که ماتم کده ای فراگیر شده است. سریال باید  غم و اندوه بر جان و روان استوار سازد تا سیل اشک سرازیر شود و آدمی حتا لحظه ای از یاد نبرد که زندگی گذرا و از دست رفتنی را ستیز باید و مرگ را ستایش و شتاب.

این گونه است که بشقاب های ماهواره ای در پشت بام استوار و پایدار می شوند تا اندکی شورمایه برای زندگی به خانه آورند. آدمی از روز نخست آفرینش به گونه ای غریزی و خدادادی رو به شور و شادی و جنبش و پویش داشته و خواهد داشت. این شور و شادی اگر با مدیریت و دانایی فراهم نشود ، با شیطنت و هنجار گریزی و سنت ستیزی به چنگ آورده می شود.

اندازه ای کافی از دوپامین و نوراپی نفرین در مغز برای جاری بودن زندگی لازم است. و این نیاز را خود خداوند – ونه شیطان – در ساختار و سامانه ی آدمی آفریده است.

چنین است که در بازی های محلی بر آمده از فرهنگ و هویت ایلیاتی – عشیره ای مان ، خشونت و پرخاش پر رنگ و فراوان به چشم می خورند. درست همانند « آمیزش » ، آن گاه که « شادی » نیز امری ممنوعه ( تابو ) برشمرده شود ، رهایی و جاری شدنش تنها در سایه ی خودآزاری ( مازوخیزم ) ، دگرآزاری ( سادیزم ) و خشونت و پرخاشگری فراهم می شود.

بگذریم که ساختار موزائیزمی و ناهمگون شهرهای خرد و کلان ایران خود بستر مناسب و مهیایی برای درگیری و پرخاشگری مردمان ، و ستیزه جویی و کینه توزی اکارستم ها و داش آکل هاست. و همین استرس و تنش مزمن و مداوم است که به خشم فرو خورده ، افسردگی و نا امیدی آموخته شده می انجامد. و شگفت انگیز نباید باشد که هر از چند گاهی خشم فرو خورده لبریز و سرکش شود و خشم به جای خود به سوی دیگران شتابد.

 

ساختار بیمار اقتصادی ایران

 

    

اقتصاد ایران تا دوران صفویه بر پایه ی دام داری و در اندک جاها کشاورزی بوده است. از صفویه به بعد با رشد فئودالیزم کشاورزی رشد بیشتر پیدا می کند. این امر در دوران قاجار فراز می یابد اما هم زمان رابطه ی دو سویه ی ارباب – رعیت به بدترین شیوه ی ممکن در ایران رایج می شود. در چنین ساختاری از دست رفتن « آرامش » و « امنیت » تنها برای رعیت نبوده است؛ ارباب نیز همواره در آستانه ی مصادره ی اموال و از دست دادن جان و ناموس قرار داشته است. او با یاری هوش می بایست هنر باقی ماندن اربابی اش را بیاموزد. هنری که راز و رمزش در هنر چاپلوسی و چانه زنی و ناراستی با فرستادگان والی و فرماندار بوده است. در ایران همواره فشار از بالا بوده و به چانه زنی در پایین انجامیده است. « مصادره » میراث تاریخی مان است. و در این میراث تاریخی رازی ست. « مصادره » نه برای تنبیه ، که برای تحقیر و مرگ انجام شده است. در مصادره ، « هویت » فردی و خانوادگی پدید آمده در دهه ها و سده ها به یک باره از دست می رود. درست همانند فرآیند مرگ. انجام « مصادره » ، اشاعه ی فرهنگ « مرگ » است چرا که مصادره ی اموال همان خود مرگ است. و این میراث تاریخی سده هاست که آرامش خانوادگی و امنیت اجتماعی از ایرانیان ربوده است تا کسی جز « سلطان » را سودای رشد و پیشرفت نماند؛ سلطانی که « سایه ی خداوند » است !

 

 

آری ، فرهنگ مرگ تنها با تازیانه زدن ، پوست کندن و کاه در پوستین نمودن ، مثله کردن و بر دار کشیدن فراگیر نمی شود. « مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » فقط با ماتم کده و عزا خانه بر پا داشتن رخ نمی تاباند. چنین فرهنگ ، پندار و کرداری دلایل و ریشه های تاریخی فراوان دارد که در این نوشتار به برخی از آن ها اشاره نمودم. مشرق زمین همواره « مرگ اندیش » بوده است اما مردمان هیچ کجا هم چون سرزمین اهورایی مان این چنین « مرگ ستا ی » و « زندگی گریز » نبوده و نیستند.

این گونه است که گرامافون ، رادیو ( ی بیگانه ) ، پخش آوا ، ویدئو ، دریافت کننده ی ماهواره ، نمایشگر دی وی دی ، و گاه کتاب برای ایرانیان به « کاخ تنهایی » با شکوهی تبدیل می شود تا برای لختی و لحظه ای به « تاریکخانه » ی شخصی اش بگریزد و اندکی آرامش را از آن خود سازد. فرهنگ و هویت اگر « خیامی » نشود ، هنگامی دیگر « خاکشیری » می شود. میرزا حبیب اسپهانی – آفریننده ی دستور زبان پارسی و مترجم اثر ارزشمند و ماندگار « حاجی بابای اصفهانی »  - آن گاه که آزادی انتشار کتاب و روزنامه پیدا نکند ، « کیر نامه » و « چهار گاه کس » می سراید.

 آدمی - ولو سلطانی استوار – را توان و امکان ستیز با « غریزه » خدادادی نیست. توان آدمی در برابر نیروی پروردگار بسیار ناچیز است.

« مرگ ستایی » و « زندگی گریزی » پیامدهای ناگوار فراوان دارد که خود نوشتاری مفصل و دیگر می خواهد.

منبع

+ نوشته شده در  87/03/13   توسط امین حمزه ئیان 

چرا چنین سخت؟ _ زغال سنگ روزی به الماس چنین گفت _ مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟

چرا چنین نرم؟ برادران، من از شما چنین می پرسم: مگر شما برادران من نیستید؟

چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا رد و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟

و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سر سخت، چگونه توانید هم پای من فتح کرد؟

و اگر سختی ِ شما نخواهد برق زند و بدرّد و ببُرَد، چگونه توانید روزی هم پای من آفرید؟

زیرا آفرینندگان سخت اند. و سعادت در نظر شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.

سعادت نگاشتن ِ خواست ِ هزاره هاست؛ نگاشتنی هم چون نگاشتن بر مفرغ، بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ. تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.

برادران، من این لوح نو را بر فراز شما می نهم: سخت شوید!

 

منبع: چنین گفت زرتشت(نیچه)

+ نوشته شده در  87/03/12   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

چند روز پیش توی وبلاگی آشنا دو جمله ی جالب زیر را دیدم:

 

1-بزرگترین مخلوق بشر،خدا است.

2-رفتن از ایران خیانتی است به مملکت و خدمتی است به بشریت.

 

جمله ی اول برایم آشنا بود آن را از گذشته به یاد داشتم و بسیار در موردش اندیشیده بودم. اما جمله ی دوم تازگی داشت. هر دو جمله خیلی جالب هستند و جای بحث بسیاری دارند. در مورد جمله ی اول تقریبا موافقش هستم زیرا احساس نیاز به چیزی با تمام قدرت و کمالات در انسان کاملا ژنتیکیست. حالا کار ندارم که اگر احساس را کنار بگذاریم آیا خدا وجود دارد یا خیر، چون توضیح این مسئله خیلی طولانی و بی مورد می شود زیرا هنوز مردم ما پایبند سنت ها ی ساده هستند چه برسد که بخواهند در مورد چنین مسئله ی مهمی که همواره عقل و احساس و ژنتیک و شهود هزار تا مورد در آن دخیل هستند، نظر بدهند.

 

اما در مورد جمله ی دوم کاری به خیانت به ایران و خدمت به بشریت به طوری که در سوال آمده ندارم، می خواهم سوالاتی فراتر را از آن استخراج کنم. اول باید متوجه بشیم که در این جمله کلمه ی خدمت به چه منظور به کار رفته است بیایید فرض کنیم به منظور پیش رفت علمی و فلسفی و به صورت کلی رشد و ترقی و بالا رفتن و برتری و آگاهی، معنا می دهد.

 

ترقی و پیش رفت و آگاهی چیست؟ آیا ترقی ما را به سمت درستی هدایت می کند یا خیر؟ آیا پیش رفت حدی دارد یا خیر؟ اگر حدی باشد آن را کی تعیین می کند و چگونه تعیین می کند؟ کلا انسان برای چه ترقی می کند؟ آیا به دنبال آرامش است؟ آرامش را چه تعریف می کند و چه انتظاری از آن دارد و برای چه؟ اصولا انسان ها چرا تمایل به شناخت بیش تر و تسلط بر همه چیز دارد؟ کلا این تسلط را برای چه منظور استفاده خواهند کرد؟ انسان ها معنای رشد و پیش رفت را چه می دانند؟ به طور کلی این سوالات را بر چه مبنای می پرسیم؟ آیا پاسخی دارند؟ اگر پاسخی باشد بر مبنای چیست؟ نسبیست یا مطلق؟ اگر آگاهی خوب است برای چه چیز هایی خوب است انسان، زمین، گیاه، حیوان؟ بر چه اساسی می گویید خوب یا بد؟ آیا اصلا خوب و بدی وجود دارد؟ اگر انسان ها می میرند چرا عده ی زیادی وقت خود را پای علم می گذارند؟ آیا می خواهند سرگرم شوند؟ علم را چه تعریف می کنند؟ واقعا چرا با وجود پیده ای به نام مرگ انسان ها به سمت علم تا حد بسیار زیادی می شوند؟ مطمئنا باید هدفی داشته باشند؟ این هدف چیست؟ آیا شخصی است یا کلی؟ بر اساس چه این گونه هدف تعین می کنند؟ چگونه به هدف ارزش می دهند؟ ماهیت ارزش گذاری چیست؟

 

دیگر نمی خواهم بیش تر از این سوال کنم. و اگر نه می توان این سوالات را آن قدر ادامه داد تا به خواب برویم. به سوالات بالا جواب نمی دهم زیرا هدفم پاسخ دادن به آنها نبود بلکه پرسش و به وجود آوردن اندیشه است. حال خود بیندیشید. نکته ی مهمی که می خواهم بگویم این است که انسان باید برای خود و کارهای خود این چنین از خود سوال بپرسد. آنگاه است که ممکن است(بستگی به شخص دارد) نسبت به سنت ها و رسم و رسومات و تعارفات و کلا جهان و ماده و انرژی و همه و همه چیز جوری دیگر بیندیشد.

 

در ضمن فراموش نکنید که از خود بپرسید برای چه می اندیشم؟ و اندیشه و عقل چیست؟ و من کیستم؟

+ نوشته شده در  87/03/11   توسط امین حمزه ئیان 

پدرها و مادرها و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما بخوبی‌شب‌های گرم تابستان پایتخت را به خاطر می‌آورند. وقتی در محله‌های مرکزی شهر در خانه‌هایی که خانه بود و مثل امروز به لانه‌ها یا خوابگاه‌هایی کوچک بدل نشده بود، عصر هنگام زمانی که بوی نم موزاییک‌های آب و جارو شده حیاط با عطر گل‌های باغچه به هم می‌آمیخت، می‌نشستند تا دور از جنجال سریال‌های هر شبی، نقلی بگویند و شاید چند بیتی شاهنامه بخوانند و چون شب فرا می‌رسید، پشه‌بندها افراشته می‌شد، در حیاط یا پشت‌بام فرقی نمی‌کرد.

 

از پشت توری پشه‌بند هم می‌توانستی صدها ستاره بشماری و گاه عبور شهابی را ببینی و در دل آرزویی کنی. اگر خوابت نمی‌برد و از پشه‌بند بیرون می‌آمدی حتی از همان خانه‌های میانه شهر هم می‌توانستی نواری از راه کهکشان کم‌سو را در آسمان ببینی.

اینک همه چیز از دست رفته است. جای آن خانه‌های باصفا را آپارتمان‌ها گرفته‌اند. جای شعر آهنگین شاهنامه را برنامه‌های سینمایی و جای ستاره‌های آسمان را پروژکتورها. گویی شعر سهراب سپهری تحقق پیدا کرده است و نئون کمر به قتل مهتاب بسته و ما شادمانیم که دنیایمان مدرن شده است، در حالی که در این طغیان نورهای لجام‌گسیخته، سلامت و امنیت خود را نیز از دست داده‌ایم.

زندگی مدرن ما با خود آلودگی‌های فراوانی به همراه داشته است، آلودگی منابع آب و محیط زیست، هوا، صوتی و ده‌ها نوع آلودگی دیگر؛ اما یکی از ویژگی‌های آلودگی‌ها این است که ما متوجه مضر بودن آنها می‌شویم و اگرچه خودمان هم در فرآیند آلوده‌سازی مشارکت داریم، اما می‌دانیم که راه، راه درستی نیست.

گونه‌ای دیگر از آلودگی‌ها نیز وجود دارد که جهان همراه با فرآیند رشد فناوری با آن مواجه شده است و ظاهری متفاوت دارد. در حقیقت در نگاه اول این مساله به هیچ وجه آلودگی به نظر نمی‌رسد، اما نگاهی دقیق‌تر ما را متوجه خطرات آن می‌کند. آلودگی نوری امروزه به یکی از آلودگی‌های اصلی محیط زیست تبدیل شده است.

آلودگی‌ نوری چیست؟

بی‌شک زمانی که ادیسون نخستین لامپ الکتریکی خود را به جهان معرفی کرد هیچ گاه گمان نمی‌کرد که روزی آن ابزار ارزشمند که روشنایی را به شب‌های تیره انسان آورده به ابزاری برای آلودگی تبدیل شود؛ اما در طول مسیر رشد فناوری‌های متعدد، منابع نوری موجود در شهرها نیز افزایش یافتند تا کم‌کم به بحرانی مهم تبدیل شدند.

اگر تصاویر ماهواره‌ای از زمین را که در شب گرفته شده است ببینید و بتوانید مقایسه‌ای بین تصاویری که با فاصله 10 و 20 سال از زمین گرفته شده‌اند، کنید متوجه شکل کلان این خطر می‌شوید. امروزه تقریبا هیچ نقطه واقعا تاریکی در جهان وجود ندارد.

اما آیا این موضوع بد است؟ پیش از پاسخ به این پرسش باید دید تعریف آلودگی‌ نوری چیست؟ براساس تعریف انجمن بین‌المللی آسمان تاریک که یکی از سازمان‌های اصلی مبارزه با آلودگی‌ نوری در جهان است، منابع نوری که بدون هدف و بدون مهار مناسب جهت و شدت‌ آن،‌ نصب و استفاده می‌شوند منابع‌ آلوده‌کننده محیط به حساب می‌آیند. به این ترتیب هر نوری آلوده‌کننده محیط نیست؛ برای مثال یکی از چراغ‌های خیابان یا یکی از اتوبان‌های نزدیک منزل خود را در نظر بگیرید.

این چراغ‌ها با هدف روشن کردن سطح زمین برای بهبود شرایط دید در شب نصب شده‌اند. حال یک بار دیگر و با دقت به آنها نگاه کنید. متوجه می‌شوید که در بیشتر موارد با پروژکتوری مواجهید که هیچ قاب یا حفاظی روی آن قرار ندارد و در خیابان‌ها با لامپ‌های بدون سرپوش مواجه می‌شوید یا حتی در برخی موارد در پارک‌ها با چراغ‌های قوی‌‌ای مواجه می‌شوید که رو به آسمان تنظیم شده‌‌اند و با تعجب متوجه خواهید شدکه سطح زیر آن بر خلاف انتظار چندان روشن نیست.

در چنین حالتی، نوری که مستقیم به سمت آسمان حرکت می‌کند هیچ نقشی در روشن کردن زمین زیر پای شما ندارد. یک تحقیق عمومی نشان می‌دهد در بیشتر موارد،‌ چنین چراغ‌هایی 30 تا 40 درصد توان خود را صرف روشن کردن مستقیم آسمان می‌کنند. حال تصور کنید که روی همین چراغ را محفظه‌ای قیفی شکل قرار دهیم که تا زیر محل قرارگرفتن لامپ امتداد یابد.

در این صورت بخشی از نور منبع‌ها که بیشتر برای روشن کردن زمین استفاده می‌شد باز هم مستقیم به زمین می‌رسد، اما 30 تا 40 درصدی که بی‌دلیل روانه آسمان می‌شد به داخل حفاظ برخورد می‌کند و به سمت زمین بازتابانده می‌شود. به این ترتیب زمین شما 30 درصد بیشتر روشن می‌شود و در عوض آسمان و محیط شما،‌ تاریک‌تر و طبیعی‌تر باقی می‌‌ماند.

خطرات آلودگی نوری‌

اگر چه این واقعیت درست است که اولین گروه‌‌هایی که متوجه خطر آلودگی نوری شدند، منجمان و بویژه منجمان آماتور بودند،‌ اما خطرات آلودگی نوری تنها در از دست دادن زیبایی‌های آسمان شب خلاصه نخواهد شد. منجمان چون شاهد بودند چگونه هر روز تعداد ستاره‌هایی که در آسمان شب می‌بینند کاهش می‌یابد، متوجه خطر شدند و بسرعت شروع به اقدام علیه گسترش این پدیده بویژه در اطراف محل استقرار رصدخانه‌های بزرگی شدند که با هزینه‌های کلان و با اتکا بر آسمان تاریک محل ساخته شده بودند و اینک در خطر قرار داشتند.

انجمن آسمان تاریک امریکا توانست با توجیه مردم شهر یک میلیون نفری توسکان در نزدیکی کیت پیک آلودگی ‌نوری این ناحیه را کاملا مهار کند؛ اما تحقیقات بعدی نشان داد که اثرات آلودگی مهم‌‌تر از اینهاست. جانور‌شناسان نشان دادند گونه‌های متعددی از حیوانات بر اثر پدیده آلودگی نوری دچار اختلال در سیستم جهت‌یابی خود می‌شوند و با خطر گم شدن و انقراض مواجهند. این مساله بویژه در پرندگانی که نزدیکی شهرها زندگی می‌کنند، رخ می‌دهد.

وقتی به یاد آوردید که در شهری مانند تهران بیش از 100 گونه مختلف پرنده زندگی می‌کنند که بر اثر تغییر ساعت بیولوژیک در خطر قرار دارند، شاید موضوع جدی‌تر به نظر آید موجودات دیگر هم با خطر روبه‌رو هستند.

لاک‌پشت‌‌ها یکی از معروف‌‌‌ترین مثال‌‌ها هستند. زمانی که بچه لاک‌پشت‌ها از تخم بیرون می‌آیند به سمت مهتاب حرکت می‌کنند تا خود را به دریا برسانند.چندی پیش در یکی از سواحل ایالات متحده لاک‌پشت‌ها پیاپی جهت خود را عوض و در خلاف جهت دریا حرکت کردند و بیشتر آنها بدون آن که به آب برسند از میان رفتند. محققان متوجه شدند نورهای هتل‌های گردشگری آن منطقه جایگزین نورماه و عامل مرگ لاک‌پشت‌ها شده‌اند. انسان هم در معرض آلودگی نوری قرار دارد.

روان‌شناسان ثابت کرده‌اند زندگی در محیطی آلوده از نظر نوری می‌تواند ساعت درون بدن انسان را مختل کند و در عین حال با تغییر ساعت خواب و عمیق نشدن مراحل خواب به استرس و فشارهای عصبی افراد و افزایش خطر بیماری‌های ناشی از استرس بیفزاید.

بتازگی نیز گروهی از پزشکان اعلام کرده‌اند احتمال می‌دهند آلودگی نوری عامل مهمی در افزایش خطر ابتلا به برخی سرطان‌ها باشد. اگر هنوز هم قانع نشده‌اید می‌توانید به مساله انرژی فکر کنید.

در شرایطی که همه جهان از تلاش برای کم کردن  مصرف انرژی به‌منظور مقابله با گرم شدن زمین سخن می‌گویند می‌توان در نظر داشت که مبارزه با آلودگی‌ نوری دست‌کم 30 درصد کاهش در هزینه‌های مربوط به انرژی در حوزه روشنایی را به همراه خواهد داشت.

شاید برخی گمان کنند با افزایش نور محیط به امنیت آن ناحیه افزوده می‌شود، در حالی که تحقیقات نشان می‌دهد با استفاده از نور بیش از حد بر تضاد تاریکی و روشنایی افزوده می‌شود و به دلیل گشودگی بیشتر مردمک چشم، امکان تشخیص کاهش می‌یابد و محیط برخلاف انتظار، ناامن‌تر خواهد شد.

چه‌می‌توان کرد؟

راه‌های ساده‌ای برای مبارزه با آلودگی نوری وجود دارد، اگر چه بخشی از اقدامات تنها با کمک مراجع رسمی و مسوول مانند شهرداری‌ها، وزارت نیرو و امثال آن ممکن است، اما تک‌تک ما می‌توانیم به این مبارزه کمک کنیم. کافی است در خانه خودمان نورهای آلاینده را اصلاح کنیم. کافی است با قرار دادن سرپوش‌های ساده‌ای مانع ورود نورهای آلاینده به محیط شویم و در عین این‌که در مصرف انرژی صرفه‌جویی می‌کنیم، آسمان و محیط زیستمان را از آلودگی نجات دهیم.

در کشور ما نیز تجربه‌های موفقی در این زمینه وجود دارد. در چند سال اخیر، گروه مبارزه با آلودگی نوری در ایران شکل گرفته است که می‌تواند توصیه‌های خوبی را در اختیار شما قرار دهد.

این گروه که شعبه‌ای از انجمن‌های مبارزه با آلودگی نوری است، در ایران پایگاه اینترنتی به نشانی www.lightpollution.ir  دارد که می‌‌توانید به آنجا سری بزنید و اگر شما هم به این موضوع علاقه‌مند شدید با همسایگان و ساکنان محل خود صحبت و آنها را آگاه کنید تا در این مبارزه به شما بپیوندند. شاید با کمک همه ما، بار دیگر ستاره‌ها به‌ آسمان شهر بازگردند و باز هم بتوانیم بر فراز بام‌ها حتی از دل بزرگ‌ترین شهرها آسمان پرستاره سرزمین‌مان را ببینیم و زندگی آرام‌تری را تجربه کنیم، اما این رویا جز با همکاری همه ما به تحقق نخواهد پیوست.

منبع

+ نوشته شده در  87/03/10   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ افیون می داد

زن های باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

مرداب های الکل

با آن بخار های گس مسموم

انبود بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موش های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

 

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود، و فردا در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 آن ها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه ی درشت سیاهی

تصویر می نمودند

 

مردم،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر با شوم جسدهاشان

از غربی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد

 

 

مدت هاست که زندگی ما بسیار با شعر بالا که سروده ی فروغ است پیوند خاصی خورده است. دلمردگی و افسردگی در بینمان بیداد می کند. شاید خود متوجه اش نشویم. اما تمام نوع زندگی و تفکراتمان نشان از آن می دهد که ما در بیهودگی فرو رفته ایم. در روزمرگی و وحشتناک تر از آن روز مردگی. جوانان در جای جای ایران جز تفریحات و آزادی های محدود و تکراری هیچ چیز دیگری ندارند. در شهرستان ها بازی های تکراری زیر گرمای سوزان خورشید یا آب تنی کردن در جوی های محله تنها تفریح کودکانه ی آنان است. در شهرها کودکان و نوجوانان به جای شور و شادی در خانه اند و با غرایز و طبیعت خود دست و پنجه نرم می کنند. بسیاری از دخترانمان شب ها می گریند. تنها شده ایم. نمی توان به شانه ای اعتماد کرد. خسته شده ایم. بی انگزه ایم. وای از این بی انگیزگی مرگ زا. سنت های کهنه و احمقانه دست بسیاری از ما را بسته است. در جوانان آن شور و جوانی ای که در دنیاست و طبیعت جوان است را نمی بینم. ما را سرگرم کرده اند برایمان سرنوشت تعیین کرده اند. آنان که درس می خوانند با فشار زیاد وارد دانشگاه می شوند، آنگاه آن را آن بهشتی که می گفتند نمی یابند، و افسرده می شوند. در آن زمان از خود می پرسند بعد از این چه؟ آیا برایمان مقصدی را تعیین کرده اند؟ سرافکنده از این گونه سوال ها به درون پناه می بریم. عده ای تنها تفریحشان مواد مخدر شده است، بسیار دیده ام در دانشگاه که برای درس خواندن مواد می کشند. این چه سرنوشتیست که دچارش شده ایم.

 

چه آرام تحلیل می رویم و خود متوجه نیستیم. در تنگی کوچک در جهان گیر کرده ایم و گمان می بریم دنیا همین است و بس. دیگر نمی آموزیم دیگر حوصله ی کتاب را هم نداریم و آن کس که دارد پولش را ندارد. سرنوشتمان را به باد سپرده ایم. حساس شده ایم، پرخاشگر شده ایم، از یاد برده ایم که انسانیم، صفات انسانی زیرپاهای درد و خمودگی هایمان له شده اند، چه ضربه ها که از اطرافیان می خوریم. دخترانمان از پسرانمان جدا شده اند اگر هم با هم باشند یا غریزه است یا اگر نباشد انسانیتی در کار نیست، دیگر با هم رو راست هم نیستیم. حق داریم، می ترسیم، از نزدیکان چه دیده ایم که به دیگران اعتماد کنیم. همگی آن خویشتن حقیقی و انسانی را فراموش کرده ایم.

 

آن قدر در این مورد صحبت دارم که پایانی ندارد. باید راهی جست، همیشه از خود پرسیده ام چگونه؟ تا به کی با ذهن و خیالات خود خوش باشیم تا به کی در اتاق ها و خیابان ها تنها با خود قدم زنیم و صحبت کنیم. در آخر، روزی خسته می شویم.

 

 در چشمان جوانانی که سعی در یافتن انسانی خود دارند مرگ موج می زند. فکر مرگ و رهایی و آزادی، به دور از دغدغه و احساسات و افکار. هنوز هم کسانی هستند که خویش را فراموش نکرده باشند اما آن ها در لانه های کوچک خود خفته اند. روزی اینان فریاد می زدند اما ما مسخریشان کردیم، آنان هم ناامید رفتند، یا اگر ماندند در کلبه ی خود تنها زندگی می کنند.

 

نمی خواهم بگویم من از همه جدایم من هم از اینانم از آن جوانانی که فکر مرگ در سر دارند از آنانی که تنها سر در گریبان خویش دارند. گاهی از شدت تحقیر ها به خود می آیم که برای که و چی اینگونه انرژی مصرف می کنم. اما اکنون لنگان لنگان پیش می روم. خود انسانی بودن خویش را نگاه داشتن هزینه ی گزافی دارد، و من هر روز آن را می پردازم.

 

ذهن و جسم ما خواستار انرژی ای تازه است خواستار زیبایی و نوآوری است. هیچ کدام را به خود نمی دهیم. نداریم که بدهیم. تا به کی با ذهن خود زیستن، روزی که سر را بالا بیاوریم و جهان را بنگریم فرسوده می شویم. با این شرایط باید کلا بی خیال و آسوده بود و خود را فراموش کرد. اما در آخر چه داریم، هیچ.

 

صحبت بسیار زیاد است. می توان این گونه سخن راند تا زمانی که از پای درآییم. به فکر چاره ام به فکر یافتن جایگاه واقعی هستم، به فکر راهی برای فرارم، راهی برای آن آرامش نسبی که بتوان در پرتوی آن به دنبال حقیقت رفت. در پی چاره ام؟ روزهاست که در پی چاره ام؟ می توانم از تمامشان گذر کنم اما بعد از مدتی واقعیت چون پتک بر سرم می خورد.

 

چه کنیم؟ چگونه بیندیشیم؟ بیچاره مردم. بیچاره انسان. بیچاره راستی. بیچاره اندیشه. بیچاره زندگی. بیچاره مرگ. و بیچاره پوچ، آری پوچ، معنای پوچ هم گم گشته است.

 

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی...

+ نوشته شده در  87/03/09   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

از قسمت قبل(2) دو چیز بسیار مهم روشن شد و آن تفاوت بین ارتباط با رو س-پی و شریک ج ن س ی ی موقت بود. و متوجه شدیم که این امر یک نیاز طبیعی برای بدن است مانند خوردن و آشامیدن که باید ارضا شود. و در این راستا روش هایی را بررسی کردیم. اگر به افراد اطراف خود نگاهی بیندازیم به راحتی متوجه می شویم که ما ایرانیان چقدر از فقر ج ن س ی در عذاب هستیم به طوری که مستقیم بر زندگی ما تاثیر گذاشته است و ما را پر از عقده های مختلف ج ن س ی و روانی کرده است. ما باید باز اندیشی کنیم باید سنت ها را از نو بررسی کنیم. سم زندگی ما ایرانیان عادت است، عادت به این که هر چه به ما آموخته شده را قبول می کنیم و خود هیچ نمی اندیشیم. باید قوی بود که مقابل خود ایستاد و درون را خراب کرد و از نو ساخت. کاریست بسیار سخت. اما می ارزد زیرا آن گاه است که بسیاری از چرا ها را پاسخ داده ایم و می دانیم چه می خواهیم و باید چه کنیم. البته همیشه باید مراقب چیزهای دیگر هم بود شاید شما روشن بیندیشید اما طرفتان طوری دیگر، پس باید بسیار آگاه بود. این ها همه زندگی ما را می سازند. پس بیایید کمی باز اندیشی کنیم. تا از جبری که تمام مردم در آنند خارج شویم.

 

حال به موضوع اصلی خود باز می گردیم.

می خواهم نیم نگاهی بسیار کوچک به روابط در امریکا و اروپا بیندازم. مطلبی که همیشه از افکار ایرانیان مشاهده کردم این بوده است که غرب به سوی ضد اخلاق می رود. این جمله را بارها از مردم شنیده ام و بسیار افسوس خرده ام از ناآگاهی آنان زیرا رسانه ها و سنت های ما اجازه ی دیدن افکار تازه و نو را نمی دهند. جالب این جا است که زمانی که توضیح می دهم هرگز حاضر به تغییر عقاید خود نیستند.

 

اما آن چیزی که من با تحقیق به دلیل شرایط خاص زندگیم توانستم از روابط ج ن س ی در غرب متوجه بشوم این بود که روابط همگی از درجه ای بالا از انسانیت بود نه لاابالی گری و الواتی و هوس رانی. البته من در مورد اکثر جامعه نظر می دهم به اغلیت اکنون کاری ندارم. ارزش ها آن جا انسانی است روابط انسانی است. بدون دروغ، بدون مخفی کاری، رک، ساده، زیبا و... فکر می کنم تا همین جا توضیح دادن از روابط غرب کافی باشد البته بنده جنبه های دیگر روابط در غرب را هم بررسی کردم اما واقعا کم است و اگر هست بدون ضرر و با روندی کاملا منطقی. به جز استثنا هایی که واقعا کم دیدم.

آنان سخت رابطه می گیرند اما بسیار رو راست هستند اما ما بسیار آسان و تنها با یک سوت زدن صد ها دوست(اگر بشود نامش را دوست نهاد) پیدا می کنیم که در هیچ کدام هیچ صداقتی و انسانیتی نیست.

 

چیزی که من متوجه شدم ایرانیان، روابط غرب را ضد اخلاقی می دانند.

اما بنده سوالی دارم اخلاق چیست؟ و شما قواعد اخلاقیتان را از چه چیزی بدست می آورید؟

برایم این گونه این سوال را پاسخ دادند:

اخلاق مجموعه صفات و خلق و خوی ماست. و قواعدمان را بیش تر از دین می گریم.

در این هنگام سوالی می پرسم(با فرض این که خدا وجود دارد): می گویم قواعد اخلاقی را از دین می گیرید یعنی در واقع از خدا؟

می گویند آری

در این هنگام این گونه استدلال می کنم. پس اگر دروغ بد است به خاطر این است که خدا آن را بد می داند پس اگر خدا دروغ را خوب می پنداشت آیا دروغ خوب بود؟

می گویند: خداوند مطلقا خوب است و هیچ گاه چیز بدی را نمی پذیرد.

می گویم: خوب پس نتیجه می گیرم که دروغ فی نفسه بد است و ربطی به انتخاب خدا ندارد. پس قواعد اخلاقی را خدا تعیین نمی کند. و خوب و بد فی نفسه خوب و بد هستند.

 

در این هنگام جوابی کامل نمی گیرم و بقیه سفسفطه است و بس.

گروهی استدلال دیگری می کنند باز هم در آن جا به مشکل بر می خوریم.

 

اشاره نکردم که اخلاق را بنده چگونه توضیح می دهم زیرا دوست ندارم نظرم را بگویم چون بسیار جنجال بر انگیز می شود.

در مورد فلسفه اخلاق متنی را در این وبلاگ نوشتم و یکی از مکتب های اخلاقی را هم به نام نسبی نگری فرهنگی توضیح دادم. می توانید با جستجو در قسمت اندیشه و فلسفه آن را بیابید و مطالعه کنید.

 

حال می خواهم به موضوع دیگری اشاره کنم.

می گویند در دبستان به آن ها تمام جزییات بدنی و ج ن س ی ی زن و مرد را آموزش می دهند و این یعنی ضد اخلاق و بسیار نا پسند است.

 

اول باید بگویم که کتاب های راهنمایی آلمان را در این رابطه مطالعه کرده ام.

می گویم: ما که در راهنمایی آموزش نمی دهیم و به ظاهر کار اخلاقی می کنیم پس چرا وضعیت جامعه این چنین است؟

 

پاسخی وجود ندارد زیرا یا از وضعیت خبر ندارد و یا اگر خبر داشته باشد بی منطق توجیه می کنند زیرا هیچ گاه واقعیت را نپذیرفته اند و نمی خواهند ببینند. آنها مانند موش کور هستند که در اعماق زمین زندگی می کنند.

 

سوالاتی ماند که قرار بود پاسخ دهم اما اکنون از آن ها صرف نظر می کنم زیرا از دیدگاه فلسفی خارج شده و بیش تر جنبه ی پزشکی پیدا می کند. اگر هیچ کدام از این روش ها کار ساز نبود و اگر طالب بدست آوردن اطلاعات بیش تری چه فلسفی و چه پزشکی هستید و یا روش های علمی آ م ی ز ش و... را می خواهید، می توانید به بنده میل بزنید تا در حد توانم شما را یاری کنم و کسانی را معرفی کنم که متخصص در این راستا هستند.

مثلا ممکن است کسی توان برقراری هیچ گونه رابطه ای را نداشته باشد آنگاه باید چه کند؟

این گونه سوالات را بگذارید متخصص جواب دهد زیرا مطمئنا بهتر و کامل تر از من پاسخ خواهد داد. شاید این گونه پرسش ها را به صورت کاملا علمی و ساده نوشتم و در وبلاگ گذاشتم. اما فعلا قصد این کار را ندارم.

 

 

اما انسانیت را هیچ گاه فراموش نکنید و آن را برای خود تعریف کنید و از دروغ و امثال این ها که جامعه را به فساد کشیده است بپرهیزید زیرا این ها با انسانیت در تضادند و بیایید با آگاهی و از روی عقل روابط و دوستانمان را انتخاب کنیم. یادتان نرود که ما انسان هستیم و دارای قدرت اندیشیدن که اگر روش اندیشدن را بدانیم برای کل تصمیمات زندگیمان کافی است. و بیایید سنت های دیرینه ی خود را بشکنیم که جز اندوه و عقب ماندی هیچ سودی برایمان ندارد. یادمان باشد که انسان آزاد است. پس چه نیکوست که از این آزادی با اندیشه ی صحیح استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  87/03/08   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

در قسمت قبل تعدادی استدلال را آوردم که می توان با استفاده از آن ها نتیجه ی صحیح را گرفت. با توجه به استدلال های قبلی شخصی تن به رابطه می دهد یا نمی دهد. شاید عده ای برای خود استدلال هایی داشته باشند که آن ها را در جایگاه ارزش گذاشته باشند و بر اساس آن ها نتیجه گیری کنند.

 

اما در این قسمت طوری دیگر می خواهم بحث را ادامه بدهم.

همه ما انسان ها یکی از نیاز های اصلیمان نیاز به ارتباط با جنس مخالف است و عمدتا نیاز به رابطه ی ج ن س ی هم داریم زیرا اگر نداشته باشیم آن گاه عشقمان عشق افلاطونی است و اکنون این گونه عشق ها تفریبا وجود ندارد. اما در بین بعضی از دخترانمان یافت می شود که آن هم دلایل روانی دارد که باید درمان شود.

 

انسان وقتی به سن بلوغ می رسد و به یک سطح آگاهی خوب، باید به دور از سنت ها برای خود تصمیم بگیرد و اگر بخواهیم بدون سنت های غلط و دست و پاگیر صحبت کنیم باید بگویم که ارتباط ج ن س ی داشتن از حدود سن بیست سالگی به بعد می تواند بسیار سازنده  و عالی باشد زیرا این احساس یک احساس بسیار طبیعی و عادی است.

 

اما معمولا سوال پیش می آید که چگونه باید این تمایل را ارضا کنیم.

آیا باید با تن دادن به کسانی که کارشان این است این میل را ارضا کنیم؟

آیا باید شریک ج ن س ی موقت داشته باشیم؟

در این جا سوال بسیار مهمی پیش می آید که تفاوت مورد اولی با دومی چیست؟

 

برای مورد اول که ارتباط با رو س-پی ها است باید ببینیم این کار به چه قیمتی برایمان تمام می شود. در این مورد در قسمت قبل توضیح دادم. ممکن است در ارتباط داشتن با رو س-پی ها ما احساس خوشایندی داشته باشیم اما باید دور اندیش بود و توجه کرد که ممکن است جمع این احساس های خوب، احساسی ناخوشایند باشد و ما را دچار مشکلات روانی کند. در این زمان است که یا معتاد به س ک س می شویم که یک روند روانشناختی دارد و مانند دارو های اعتیاد آورد باید به ما برسد. یا در بعضی از موارد تعادل روانی و جسمی خود را آشفته میابیم یا دچار اختلالات شخصیتی می شویم و موارد بسیار دیگر.

اگر آگاه باشیم به دنبال شریک ج ن س ی ی موقت می رویم.

 

شریک ج ن س ی ی موقت مسئله اش با رو س-پی ها بسیار متفاوت است. در شریک ج ن س ی ی موقت ما شخصی را داریم که با ما دوست است و عقاید و افکار حدودا یکسانی داریم و شاید با هم فعالیت های بسیار زیاد در زمینه های علمی و فرهنگی بکنیم و کلا به معنای واقعی دو دوست خوب برای هم باشیم. در این صورت اگر هر دوی ما موافق باشیم می توانیم با شناخت و آگاهی ای که از هم داریم لحظات زیبایی را کنار هم بگذرانیم.

 

در ارتباط با رو س-پی ها ما تنها غریزه ی خود را ارضا کرده ایم. و به همین دلیل بعد از یک یا دو روز باز احتیاج به یک رابطه ی دیگر داریم. اما در شراکت ج ن س ی ی موقت ما رابطه ای با جنبه های انسانی داریم که نه تنها باعث ارضای میل جنسی شده بلکه مقصد و شناخت و آزادی و آرامش هم داده است. در این گونه رابطه ما می دانیم چه می خواهیم، هم دیگر را خوب می شناسیم، و بعد از رابطه احساس خوشایندی داریم زیرا مقصد را از قبل مشخص کرده ایم و کاملا آگاه هستیم که به چه دلیل تن به این رابطه داده ایم.

 

در این مورد مثالی می زنم که تجربه کرده ام و بسیار برایم کار ساز بوده است.

با دو نفر پسر آشنا بودم. یکی از آن ها به صورت بسیار زیاد ارتباط با رو س-پی ها داشت به طوری که برای صحبت کردن با من موبایلش را خاموش می کرد زیرا تماس های زیادی بهش می کردند.

دومی پسری بود با شخصیتی خوب و متین که رابطه ای خاص نداشت.

 

زمانی که با پسر اولی در خیابان راه می رفتم تمام وقت نگاهش به دختران دیگر بود و برایم در مورشان صحبت می کرد. بنده هم تمام این گونه صحبت ها را آنالیز می کردم و سعی می کردم به خاطر بسپرم.

 

اما روزی پسر دومی پیش من آمد و از رابطه ای با دختری که مدت ها بود آن را می شناخت خبر داد و گفت با هم دوست شده ایم و هر چند وقت یک بار هم دیگر را ملاقات می کنیم و بسیاری از موقعیت ها کمکم می کند. اول از همه با شناختی که از او داشتم بسیار خوشحال شدم و تبریک گفتم. و بعد گفتم این گونه صحبت ها را به هیچ کس نباید گفت زیرا مردم هنوز برایشان چنین رابطه هایی جا افتاده نیست.

 

اکنون می خواهم دو شخص بالا را با هم مقایسه کنم.

با دقتی که کردم متوجه شدم شخص اولی با این که تعداد بسیار زیادی رابطه دارد باز هم گویا ارضا نشده است. این را از نگاه ها و صحبت هایش در خیابان و خلوت متوجه شدم.

اما دومی دیگر توجهی به دیگران نداشت. بسیار آرام تر شده بود و هیچ گونه نگاه و یا صحبت بی جایی در این رابطه نمی کرد بلکه با آرامش بیش تر درس می خواند و تفکرات ج ن س ی مزاحم او نمی شد.

 

از صحبت بالا متوجه می شویم که چیزی در رابطه ی شخص دومی وجود داشته که در رابطه های شخص اولی هیچ گاه نبوده است.

 

رابطه ای که شخص دوم داشت را می توان به نیک شریک ج ن س ی ی موقت نامید. از صحبت های بالا می توانیم نتیجه بگیریم که ارضا بدون داشتن مقصد یا چیزی خاص تنها جسمی است و کاری به روان ندارد. به همین خاطر بعد از مدتی به دنبال شخص دیگری می رویم و این کار متناوبا تکرار می شود. این یعنی تنها ارضای جسمی و ارضای روانی ای در کار نیست.

 

حال باید به دنبال آن چیزی برویم که چنین تمایزی را در رابطه ها به وجود می آورد. آن چیز دقیقا یک مقصد و یک آگاهی از عملی است که می خواهیم انجام دهیم. یا به طور کامل تر می توان گفت رابطه ی ج ن س ی تنها ارضای بدنی نیست بلکه اگر بخواهیم به صورت صحیح و علمی و منطقی آن را انجام بدهیم جدای از ارضای جسمی باید به دنبال ارضای روانی و بسیاری از موارد ریز تر هم باشیم و این موردیست که در شراکت ج ن س ی ی موقت وجود دارد. و هیچ گاه در ارتباط با رو س-پی ها وجود نخواهد داشت.

 

این مطلب ادامه دارد...

+ نوشته شده در  87/03/08   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

متنی که می خوانید دغدغه ی بسیاری از جوانان ما است. خیلی از افراد که به دلیل باور های تعصبی و یا شهود ها تن به چنین کاری نمی دهند. عده ای هم اگر بدهند بعدها دچار مشکلات روانی و احساس گناه بیش از حد می شود. اما عده ای هم بدون هیچ مشکلی یک بخش عمده ای از زمان زندگی خود را به این کار اختصاص می دهند. و…

 

ارتباط با رو س-پی، آری یا خیر؟

سوالی است که مدتی ذهنم را مشغول خود کرده است. و این مشغولی زمانی شروع شد که با اراده ی خود برای پرسش های درون خودم وارد چنین جمع هایی شدم. تا با به دست آوردن اطلاعات بتوانم برای خود تصمیم بگیریم. البته هرگز تن به چنین کاری ندادم زیرا نگذاشتم در آن لحظات هیچ گاه احساسم بر منطقم پیشی بگیرد و بدون دلیل و تنها از روی هوس کاری را انجام دهم. از این روی این نوشته را با بی طرفی خواهم نوشت و در ضمن استدلال ها و صحبت هایی که می کنم نسبی(در موارد خاصی) است و بیش تر به فرهنگ ما ایرانیان بر می گردد و با توجه به مکان و فرهنگ و شخصیت و زمان متفاوت است.اما سعی خود را می کنم که بتوانم دلیلی منطقی برای این آری یا خیر بیاورم.

 

متاسفانه ایرانیان فقر ج ن س ی ی بالایی دارند حتی از نظر علمی هم در این مورد دچار فقر زیادی هستند. به طوری که حتی عدم وجود اطلاعات کافی در این مورد موجب از هم گسستگی بسیاری از خانواده ها می شود.

 

زمانی که دور از این گونه بحث ها، برای خود تحقیق می کردم، هیچ گاه دچار تناقض گویی نمی شدم. اما زمانی که وارد یک چنین گودی ای شدم، افکار متناقض پشت سر هم ذهنم را می آزرد. تا قبل از این جریان هیچ گاه نمی دانستم که وضعیت بسیاری از دختران و پسرانمان در ایران به این وحشتناکی باشد. و در بعضی از شهرستان های کشور بسیار بسیار شدید تر از تهران. البته تهران هم رابطه ها به صورت های خواصی است اما زمانی که برای این تحقیق به منطقه های پایین شهر رفتم، بعد از مدتی برق از سرم پرید. در منطقه های بالای تهران این گونه عقده های ج ن س ی،  پنهان تر است و کلا به نوعی دیگر یا با کلاسی بالا تر است. اما مهم این است که ماهیتی یکسان دارند.

 

اولین استدلالی که در این مورد(ارتباط با رو س-پی) توانستم برای خود بیاورم این بود که: عقل بر احساس مقدم است و عقل من می گوید خطر( حال خطر می تواند جسمی باشد، مانند بیماری ها، یا اجتماعی یا روانی و…  این خطرات می تواند با احتمال بسیار پایینی هم باشند)، پس من بدنم را در اختیار هر جسمی با این شرایط نمی گذارم.

 

این استدلال بسیار یاری کننده است اما بسیار مشکل ساز هم هست. از استدلال قبل نتیجه گرفتم که: اگر احتمال خطر نداشته باشم.( مثلا در آلمان، بروم یک موسسه که در این رابطه فعالیت دارد) یا کلا در موقعیتی قرار بگیرم که احتمال خطر را صفر بدانم، آنگاه مجاز هستم تن به چنین رابطه ای بدهم یا خیر؟

 

استدلال بالا به شدت مشکل ساز است چون احتمال به وجود آمدن چنین موقعیتی کم نیست. با این گونه استدلال عقل این اجازه را می دهد که بتوانیم تن به چنین رابطه ای بدهم.

اما چیزی در درونم هرگز تن به چنین رابطه ای دادن را نمی پذیرد.

 

در پی یافتن آن چیز که نا مشخص بود رفتم. متوجه شدم که احساسم این اجازه را به من نمی دهد، حتی با آگاهی کامل به این موضوع.   بعد از مدتی استدلال دیگری کردم بدین قرار:       زندگی انسان از دو بخش عقل و احساس تشکیل شده است، عقل بر احساس مقدم است، اما بسیاری از کارهای روزانه تنها بر پایه ی احساس است نه عقل، پس احساس جزیی از انتخابات را در بر می گیرد، پس چون احساس در این مورد می گوید نه عقل هم باید این نه را بپذیرد زیرا بخشی از زندگی به خصوص چنین رابطه ای احساس است.

 

استدلال بالا قوی ترین استدلالی بود که کردم. اما باز هم مشکلی وجود داشت.

از کجا بدانم احساسم صحیح است یا نا صحیح و اصلا ماهیت احساس چیست؟

 

بعد از آنالیز بیش تر احساس متوجه شدم که احساس تنها ترشح برخی از هرمون ها در بدن است. مثلا احساس عشق به هرمون های زیر مربوط می شود:تستوسترون و استروژن، آدرنالین، دوپامین، سروتونین

هر یک از این هرمون ها بخشی از وضعیت بدنی را کنترل می کنند مثلا زمانی که شما با دیدن معشوق خود طپش قلب می گیرید یا استرس یا لرزش دست  یا خشکی دهان و … همگی به هرمون آدرنالین مربوط می شود که در آن هنگام شروع به ترشح بیش تر می کند. البته این هرمون ها در بسیاری از احساسات دیگر هم تاثیر گذار هستند که در این مبحث به آن نمی پردازیم.

 

تا این جا توانستم ماهیت احساس را بیابم و بفهمم که احساس خود نوعی منطق خاص دارد و این مورد استدلال مرا قوی تر می کرد زیرا اگر احساس خود روند منطقی ای داشته باشد پس می توان به آن در این مورد توجه کرد.(دلیلی برای مقدم بودن منطق عقلی بر احساس)

 

اما مشکل اصلی آن جا پیش می آید که بدانیم این هرمون ها که احساس را تشکیل می دهند چرا چنین عکس العملی را نشان می دهند؟ یا به صورت دیگر می توان این گونه بیان کرد:  احساسات در انسان های مختلف گوناگون است پس منطق در انسان های مختلف به شدت نسبی است.

 

حال از خود پرسیدم چرا چنین نسبی؟

بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که احساسات از شخصیت انسان برمی خیزند. پس من باید بدانم شخصیت چیست.

 

شخصیت از دو بخش سرشت و کاراکتر تشکیل شده است. سرشت بخشی است که مربوط به ژنتیک و صفات و چیزهایی می شود که از پدر و مادر و اجدادمان به ارث می بریم و کاملا جبری است.

اما کاراکتر بخشی از شخصیت است که اکتسابیست و بستگی به شرایط زندگی و فرهنگی ای که در آن بزرگ شده ایم و اتفاقاتی که برایمان پیش آمده و…  دارد.

 

اما مشکل این جا است که حتی بعضی از صفات ژنتیکی را می توان با به دست آوردن آگاهی تغییر داد یا حتی منطقی ترش کرد. مثلا اگر پرخاش گری در خاندان ما زیاد است زمانی که من از این موضوع آگاه می شوم، می توانم با تمرین این پرخاش گری را کم تر کنم و با دست خودم کنترلش کنم.

 

حال کمی به احساس در رابطه ی ج ن س ی می پردازیم:

عده ای می گویند این گونه رابطه ها بدون معنویت معنا ندارد. و عده ای دیگر می گویند من بدنم را در اختیار هر جسمی که دیشب کنار کسی دیگر و پس پریشب کنار دیگری بوده است نمی گذارم زیرا بدنم ارزش و حرمت دارد.

 

در مورد معنویت باید پرسید که منظور از معنویت چیست؟ معنویت ممکن است نزدیکی به خدا یا مقصد خاص دیگری مانند بیش تر کردن عشق بین همسر یا چیز های گوناگون دیگری باشد.

اما اگر کسی هیچ گونه معنویتی را نپذیرد و تنها برای ارضای میل خود بخواهد تن به چنین رابطه ای بدهد چی؟

در نتیجه او می تواند تن به رابطه بدهد.

 

اما کسانی که می گویند بدنم ارزش و حرمت دارد؟

باید بدانیم این ارزش و حرمت از کجا می آید. با استفاده از صحبت های قبل در مورد شخصیت می توانیم بگوییم که این گونه ارزش گذاری ها که نوعی شهود شده اند از شخصیت طرف بلند می شوند.

حال اگر کسی برای بدن خود ارزش و حرمت بگذارد ولی در مورد رابطه ی ج ن س ی  هیچ گونه ارزشی که مورد توجه باشد نگذارد چی؟

در نتیجه می تواند تن به رابطه بدهد.

 

اگر کسی به دو مورد بالا هیچ گونه اهمیتی ندهد. می توانیم نتیجه بگیریم که شخص تنها می خواهد میل ج ن س ی ی خود را ارضا کند.

در این صورت مجاز به برقراری چنین رابطه ای است و از نظر منطقی به نظر بنده هیچ موردی ندارد. زیرا این یک غریزه است و طرف نه ارزش گذاری ای دارد نه معنویتی پس در نتیجه می تواند تن به این رابطه بدهد.

 

در دو مورد بالا اگر کسی ارزش گذاری یا معنویت خاصی برای خود داشته باشد پس تن به این گونه رابطه ها نمی دهد. البته شاید ارزش گذاری و معنویتش محدوده ی خاصی داشته باشد که آن را اعمال کند. و ممکن است در شرایطی تن به رابطه ندهد و در شرایطی که به ارزش هایش و مقصدش ضربه ای وارد نمی کند یا با آن ها در یک راستا است، به رابطه تن بدهد. که توجه به این مسئله بسیار مهم است.

 

 

این مطلب ادامه دارد...

+ نوشته شده در  87/03/07   توسط امین حمزه ئیان 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

خبر تکان دهنده است ؛ اما این تکان ها در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. دختری تیز هوش و مدفون در اشتیاق کامیابی های دانشگاهی در پی ناکامی در آزمون سنجش آزمایشی موسسه ای ناآگاه خود را از فراز ساختمانی شش طبقه به فرودی نافرجام می سپارد. ناکامی گاه خشم را به درون برمی گرداند ، گاه به برون و پیرامون.

 

از من خواسته شد تا تا پیرامون این ناکامی و واکنش خودنابودگرانه ی در پی آن بنویسم. ناکامی ای که در پی بنیاد نهاده شدن نادرست و غیر منطقی فرهنگ سبقت جویی شتابان و نه چندان کامیابانه درسی و تحصیلی در مدارس و دبیرستان – به ویژه تیزهوشان و فرزانگان - فراوان رخ داده و خواهد داد. آرمان های بزرگ شتاب زده آدمیان را همواره بر باد داده و می دهد.نوشتن از ناکامی ای تاب ناورده شده در سرزمینی که سده هاست به ناکامی خو گرفته است ، دشوار است؛ چرا که سده هاست که مردمان این سرزمین آشوب زده در چهارراه رخدادهای ناگوار تاریخی به فروداشته شدن و ناکامی آسان گردن نهاده اند.  آدم هایی که همواره فرو داشته می شوند ، می آموزند که چه گونه ژرف و فراوان فرو بدارند؛ این گونه است که آسان از « حسرت » و « حسد » به دامان « بخل » و « کینه » فرو می لغزند. سبقت جستن در اجتماع چنین آدمیانی ، سربلند ساز و البته دردسرساز است؛ و به  « اعتماد به نفس » ای بالا نیازمند است. اما در اجتماع فرو داشته شده ی فرودار ، هسته ی چنین اعتماد به نفس بالایی همان « ناکامی » ست. « خودشیفتگی » گران همچون پوسته ای سخت بر هسته ی « فرومایگی ( احساس حقارت ) » استوار می گردد. پس « اعتماد به خویشتن » نیز همچون دیگر  رویکردهای آدم های دچار « بحران هویت » چنین اجتماعی دچار مکانیزم دفاعی بیمارگونه ی « دو نیم مداری » ست و دو روی سکه دارد : سیاه و سپید ؛ صفر و صد ؛ خوب و بد. همه چیز را یا به عرش می رسانیم ، یا به فرش. میانه نمی پسندیم.

ساختار روانی بسیاری از ما ایرانیان با پیوستار ( طیف ) بیگانه و ناهم خوان است. ما خاکستری دیدن و خاکستری بودن را نیاموخته ایم. پس چه گونه انتظار داریم جوانان مان در پی ناکامی ، راه خودنابودگری  برنگزینند ؟ ساختار آموزش و پرورش به همه ی ما دانش آموزان این سرزمین « دو نیم مدار » از همان روزهای نخست دبستان می آموزد که گزینه ای جز « خوب » و « بد » وجود ندارد؛ آنان که نام شان در یکی از این دو ستون بر تخته سیاه نوشته نشده باشد ، « هیچ » اند و هرگز به حساب نمی آیند. و کدامین کیفر از « نادیده و هیچ انگاشته شدن » بر آدم و جاندار گران تر تمام می شود ؟

این گونه است که از همان سال های استوار شدن « منش » شخصیتی مان یاد می گیریم که « نمایش گرانه » در چشم باشیم و نادیده گرفته نشویم. و در این کوشش پیگیر برای « دیده شدن » و « به چشم آمدن » به « اعتماد به خویشتن » نیازمندیم. در این « دو نیم مداری » فراگیر ملی ، آنان تاب می آورند و سبقت می جویند که به خویشتن اعتماد و اطمینانی « بزرگ منشانه » و فانتزی یا هذیان گونه داشته باشند و دارندگان اعتماد به خویش شکننده و کم توان را سودایی در سر نمی تواند باشد. در این آوردگاه آن چه کمتر به چشم می آید ، همانا « خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) سازنده و خودشکوفا » ست.  بگذریم که همین اندک شمار هم نیم سده بعد در سایکوبیوگرافی ها « آشوب » نام می گیرند ! ما ایرانیان با پیوستاری از سیاه تا سپید بیگانه ایم؛ اگر به بام هفتم بهشت نتوانیم برویم ، همان به که ژرفای دوزخ بشتابیم !! همه چیز در دو سو مفهوم می یابد : خوب مطلق ؛ بد مطلق.

در این فرهنگ فراگیر ملی از دانش آموز مشتاق مهارت ناآموخته و پر سودای استراحت داده نشده مان   چه انتظار داریم ؟ نگاهی به مدیران و معاونان ادارات و وزارت خانه هامان بیندازیم و دانش آنان از « مهارت های زندگی » را سنجه ی ارزیابی این نوجوان شیدای دانشگاه قرار دهیم.

مگر به خود ما در دبستان و راهنمایی و دبیرستان از رازها و شیوه های کامیابی و سربلندی در زندگی پر فراز و فرود این دنیا چه آموزش داده شد. تنها یادمان دادند که از بر کنیم و با نیروی حافظه باز پس دهیم. کدامین آموزگار برای مان از « آفرینندگی ( خلاقیت ) و نبوغ » گفت ؟ مگر کسی برای خود این آموزگاران و دبیران ذره ای از چنین چیزهایی سخن بر زبان رانده بود ؟؟ ساعات آزمایشگاه بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت و زنگ هنر به وقت کشی و خمیازه سپری می شد؛ از درس انشا نمی گویم که نگفتن در این باره آبرومندانه ترین گزینه است. ما باید « دکتر » می شدیم ، « جراح قلب ، مغز یا هر دو  » !! اندک افرادی هم مجاز بودند « مهندس » شوند. بلندپروازان دارای « سرشت » شخصیتی جاه طلب و ماجراجو نیز سودای خلبانی شکاری – بمب افکن یا کارآگاهی داشتند. گزینه ی دیگری مباح و مجاز نبود.

دختری تیزهوش و تیزپرواز خودکشی کرده است. خبری تکان دهنده است ، اما آسان در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. این گونه خبرهای ناگوار دیگر سال هاست شگفتی آور نیست. آگاهان دلسوز مدت ها بود که از « چند دهه بحران آسیب های اجتماعی » سخن می گفتند، اما چه سود که در این سرزمین اهورایی آنان که مسئول « سلامت » و « امنیت » اجتماع اند ، به « درمان بهنگام » نیز نمی اندیشند ، تا چه رسد به « پیشگیری » که مدیران و مسئولان اصولا به کلی با آن بیگانه اند. افسوس که از بازیابی و پشتیبانی آسیب دیدگان نیز خبری نیست ! « پیشگیری اولیه ، ثانویه ، و ثالثیه » تنها در آزمون ها مفهوم می یابند !!

این برآمد اجتماع بیگانه و حتی کینه توز و ستیزه جو با « هوش » ، « پشتکار » ، « خودشکوفایی » ، « آفرینندگی و نوآوری » است. دختری خودکشی کرده است؛ پدر سوگوار و مادر داغدارش را به آرامش فرا خوانید. مگر اگر می ماند ، چه می شد؟ جز « فرو داشتن ( تحقیر ) » و « ناکامی » چه فرجام می یافت ؟؟

اگر به مهندسی می رفت یا علوم پایه ، همچون بیشتر نخبگان دیروز و امروز این حیطه رهسپار فرنگ می شد و اگر همچون ما پزشک و متخصص می شد ، می ماند و تن به سمبه و ساطور ناکامی و تحقیر مکرر می سپرد و همان راه گریز به فرنگ را هم نداشت.

پدر خرد شده و مادر فروپاشیده اش را به بردباری و شکیبایی فرا خوانید که من له شدگان و از دست رفتگان فراوانی در بادیه ی پر آز و جاه دانش و فرهنگ و هنر به چشم دیده ام. در حوزه ی پزشکی بسیار چشمگیرتر از دیگر دانش ها. چه کوشش های طاقت فرسا و گرانباری که در این راه به هدر رفته  و می روند.

به کجا چنین شتابان ؟!؟

دبیرستان ها زندگی از نوجوانان می ستانند و آموزشگاه ها شب و روز بر آنان تیره و تار می دارند تا آنان   شهریار و ملکه ی پیروز و شادکام کاخ روشن و سرشار از رفاه و خوشبختی شوند. کدامین کاخ ؟ کدامین رفاه ؟ این همه شتاب در پیشی گرفتن از یکدیگر به سان مسابقه ی « بن هور » به کدامین فرجام نیک و روشن پایان یافته است ؟!؟ دهه هاست که در تنوره ی دیو - کنکور – دانش آموزان همچون گلادیاتورهایی آشفته و پریشان از یکدیگر سبقت می جویند تا ناکامان را جز تحقیر ارمغان در پی نیاید و کامیابان با لختی استراحت به گردونه ی تنوره هایی گدازنده تر – آزمون دستیاری ( تخصص ) و کارشناسی ارشد و دکترا – سپرده شوند. در همه ی این دوره ها هم از آن چه خبری نیست ، « آفرینندگی ( خلاقیت ) » ، « شکوفایی » و « نوآوری » ست. ای کاش دست کم می شد به این سال « شکوفایی و نوآوری » امید بست. افسوس که آموزه های سی و پنج سال زندگی و سی سال دانش آموزی شام تا بامداد و بامداد تا شامگاهانم به جای امید ، حسرت و ناکامی می نشانند.

ساختار « آموزش و پرورش » ما باید به گونه ای بنیادین دگرگون شود؛ ساختار « فرهنگ و آموزش عالی » و « بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی » مان نیز. این همه تنش و اضطراب زایی و فشار و رنج و دشواری افکنی تاکنون چه دستاورد نیکویی در پی داشته است؟ کدامین گره را از زندگی روزمره ی اجتماع پر آفت و گزندمان گشوده است ؟؟ آیا وضعیت امروز دانش آموزان مدارس و دانشجویان دانشگاه های مان برآمد مستقیم راهبردنویسی های نادرست و راهکارگزینی های غیر منطقی این ساختارها نیست؟!؟

« ناکامی » و « نا امیدی » به جای شور و نشاط بر فضای مدارس و دانشگاه ها چیره شده است. بخی از آن به افزایش جمعیت یکباره و انفجار گونه ی آغاز دهه ی شصت بر می گردد؛ همه ی این « ناکامی » و « ناامیدی » با آن راهبرد ناآگاهانه توجیه شدنی نیست.

برآمد راهبرد گزینی های نادرست و راهکارنویسی های غیرمنطقی همین صفحه های حوادث این روزهاست. این رخدادهای ناگوار و دلخراش نه آسیب های اجتماعی ، که آیینه های اجتماع اند.

اجتماعی که هر خانواده ای اگر در وابستگان درجه نخستش فرد « وابسته ای ( معتادی ) » نباشد ، به آسانی می توان چنین بیماری را در وابستگان درجه دو آن سراغ گرفت. و « وابستگی ( اعتیاد ) » همچون خودکشی از افسردگی جدی و ژرف آمیخته به تنش و نگرانی و دلشوره ( اضطراب ) برمی آید؛که خود حاصل « خشم رو به خود و پیرامون » سر کشیده از « ناکامی » است.

دختری تیزهوش و تیزپرواز آسان از دست مان رفت. مگر آن نخبگان فراوانی که به امید اندکی « آزادی فردی   و امنیت حرفه ای » به فرنگ گریخته اند ، به گونه ای دیگر از دست مان نرفته اند ؟؟ کدامین وزیر و مدیر برای از دست نرفتن اینان راهبردی دوراندیشانه و راهکاری خردگرایانه گزیده و به مجلس سپرده است؟؟؟

هیچ آدمی بی دلیل مام میهن را ترک نکرده و از خانه و خانواده نبریده است. « فرار مغز ها » چه به برون ( فرنگ ) باشد و چه به درون ( افسردگی و ناکامی و خودکشی ) تنوره ای سوزان و پر گدازه نیاز دارد.تنوره ای که آتش آن برآمده از ناکامی ، تحقیر ، خشم ، درماندگی و بی چارگی ست.

می توان تنها به نگهداری مقام و منصب اداری و وزارتی اندیشید؛ می توان همه ی این رخدادها را به « پیک جمعیتی جوان » و « اجتماع در حال گذار » فرو کاست و آن ها را ناگزیر دانست ؛ می توان نابود شدن نوباوگان و از دست رفتن نخبگان را برآمد اختلالات اعصاب و روان و ویژگی های فردی – شخصیتی ایشان و کاستی های خانوادگی شان شناساند؛ ردیف نمودن مشتی واژگان تخصصی ، احتمالات تشخیصی ، تحلیل های بیکران روان کاوانه و تفسیرهای گوناگون روان شناسانه یا جامعه شناسانه دشوار نیست. رسانه ها سرشار از رونویسی اند ! از آفرینندگی و نوآوری جز اندکی به چشم و ذهن نمی نشیند.

   دختری تیزهوش آسان به دامان مرگی خودخواسته پرید. تیزپروازانه فرودی بد فرجام را برگزید.

بی گمان ویژگی های « سرشت » و « منش » شخصیت و ساختار « خلقی » او در این رویکرد نقش داشته است. اما او یگانه مقصر این رخداد ناگوار نبوده است.

کدام موسسه ی کنکور آگاه و دوراندیشی در روزهای آغازین و البته تعطیل سال نو - که تنها و جدا ماندن نوجوان از خانواده در این روزهای سراسر تعطیلی بسیار محتمل است  - « آزمون آزمایشی » برگزار می کند؟ آیا وزارت خانه های ناظر بر چنین موسساتی نباید با دوراندیشی چنین احتمالاتی را مد نظر خویش داشته باشند؟!؟

حال که قرار است کودکان مان را همچون گلادیاتورهایی آماده ی مرگ برای ورود به سانتریفوژهایی به نام مدارس تیزهوشان یا دبیرستان فرزانگان به رزمگاه برد ( شادکامی ) و باخت ( ناکامی ) رهسپار نماییم ، و پس از ورود بی درنگ  ذهن نوجوانان مان را به پدیده ی بیهوده ی غنی سازی حفظیات پراکنده و بی ثمر  و سبقت جویی و شتاب گیری نامعلوم بسپاریم ، بجاست که حضور منظم تیمی زبده از روان پزشکان ، روان شناسان و مددکاران کاردان را جزو ملزومات این سانتریفوژها به حساب آوریم تا شاهد این گونه رخدادهای ناگوار نباشیم. یک خودکشی برای ناکامی یک سال کنکور همه ی پیش دانشگاهی های یک دبیرستان تیزهوشان کافی ست. آرمان های بزرگ شتاب زده همواره آسان و شتابان از دست می روند !

خوشبختی و رفاه در « دکتر » و « مهندس » شدن نیست. شاید ، شاید روزی می توانست باشد؛ اکنون نیست ! نیک روزی و شادکامی در درست و دوراندیشانه و سازگار با توانایی های خویش زیستن است. زندگی شوخی ای زودگذر است که کامیاب بودن در آن مهارت هایی نیاز دارد؛ مهارت هایی که با آموزش های پیگیر و برنامه ریزی شده چندان دور و دشوار نیست. بی دلیل بر کودکان و نوجوانان مان روزگار تیره و تار نسازیم؛ به آنان بیاموزیم که امیدوارانه به فردا بنگرند اما انتظار بلندپروازانه و رویایی از خویش نداشته باشند؛ فاصله ی میان « واقعیت » و « حقیقت » را به آنان یاد دهیم؛ و نیز پیوستار خاکستری بین سیاه و سپید را تا میان دو روی سکه سرگردان و درمانده نشوند. بدانیم که این روزها کودکان و نوجوانان مان از سرگردانی و بیکاری و رنج مکرر پزشکان و فرنگ گریزی مهندسان و دانش وران و بی چارگی و درماندگی اهل فرهنگ و هنر به خوبی آگاهند و از این رو در یک سطح از افسردگی ، ناامیدی و درماندگی آموخته شده ی پایه شناور و غوطه ورند.

رقابت و سبقت جویی علمی در کنکور و آزمون های در پی آن – همچون کارشناسی ارشد ، دکترا ، دستیاری ، دانش نامه و ...... – سال هاست که فردایی روشن و بامدادی شیرین برای نوجوانان و جوانان ایران زمین پدید نیاورده است و به جای آرامش و شادکامی ، برای شان اضطراب ، ناکامی و درماندگی به ارمغان آورده است.

دانش آموختن تا بالاترین جایگاه ها نیز هم چون دیگر گام های زندگی « هدف » و « اصل زندگی » نیست، « ابزار » است؛ درست همچون ازدواج. مگر نمایان و عیان نمی بینیم چه بسیار آنان که از دانش بی بهره و نابرخوردارند ، و یک هفتادم دردها و دغدغه های ما را ندارند؟!؟

پس به کجا چنین شتابان ؟؟

در دست یافتن به « ابزار » ی نیک برای کامیابی بیشتر در زندگی ، می توان از فرو گذاشتن و فدا کردن « ابزار » ی دیگر باک به خود راه نداد ، اما آیا نابود شدن « اصل زندگی » در پیشگاه این « ابزار » منطقی و خردمندانه است ؟!؟

باید مهارت های شادکامی و پیروزی در زندگی را از نو بیاموزیم و بیاموزانیم تا « بهانه های ساده ی خوشبختی » را آسان از کف ندهیم و از « آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون » غافل نشویم. از این رو ، « فیلم درمانی » ای فراگیر و ملی با ساخته ی ماندگار و ارزشمند علی حاتمی می تواند برای اجتماع هزار نسخه ی ما یک گزینه ی درمانی سودمند و گره گشا باشد. شاید  جایگاه ارزشمند « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، « لذت آبتنی در حوضچه ی اکنون » و « طعم خوش زندگی واقعی » را از « آقا مجید ظروفچی جوبچی » - آن به ظاهر کم توان ذهنی فیلم « سوته دلان » - یک بار برای همیشه بیاموزیم و نیک اندیشه کنیم که چه گونه آدم های به ظاهر عاقل ، نگران ، دوراندیش و بلندپرواز اجتماع پیرامون او همه و همه سرگردان و حیران و افتان و خیزان در پی « ابزار زندگی » ، فقط و فقط ادای زندگی را در می آورند و از « اصل زندگی » بی بهره اند.

ای کاش به جای « نخبه کشی » ، آن اندازه دوراندیشی ، درک و شناخت داشتیم که با پشتوانه ی « هوش » و « پشتکار » و « آفرینندگی » جوانان و نوجوانان مان ، بر ویرانه ها و سرشکستگی های میهن مان پلی از  پیغام « نور » و « شکوفایی » و « نوآوری » بیافرینیم. ای کاش ! دست کم امسال !!         

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات ج ن س ی ، زناشویی و خانوادگی

منبع

+ نوشته شده در  87/03/04   توسط امین حمزه ئیان 

امین حمزه ئیان

 

توی کافه نشسته بودم و پرسیدم نظرتون در مورد فلان تئاتر چیست؟

_ اون رو می گی؟ مزخرف بود.گند و...

 

روزی دیگر از شخصی دیگر پرسیدم نظرتون در مورد این عقیده چیست؟

_ پیف. مانند فلان پرفسور و فلان استاد مادر... که توی تلویزیون درموردش حرف می زنند، کثافتا...

 

این گونه صحبت کردن البته نه در تمام صحبت ها ولی همیشه با حمله به نظرات و دیدگاه های مخالف خودشان در بین کسانی که خود را روشنفکر می نامند یا اصلا بهتر است بگوییم شبه روشنفکر بسیار زیاد است.

چیزی که توی این مدت که بین افراد به ظاهر روشنفکر بودم، دیدم تنها ادعاهایی مانند هر چند روز یک کتاب خواندن یا توان صحبت کردن در مورد رمان های مختلف و نویسندگانشان و فلاسفه و سبک های هنری و از این قبیل موضوعات بود.

چیزی که در بین این افراد مشاهده نکردم تنها خلاقیت و بی طرفی و روشنگری و باز اندیشی بود. بسیاری در سر سودای کارهای سیاسی را داشتند. تنها به خاطر این که توی یک همچین محیطی بزرگ شده بودند. و حتی ده کتاب هم در این مورد مطالعه نکرده بودند. آن ها تنها در یک جو بیهوده و فرسوده زندگی می کردند و نمی دانستند که امروزه این گونه کار های سیاسی برای کسانیست که شهرت می خواهند.

 

اینان همان شبه روشنفکران ما هستند که تنها در کافه ها و تئاتر ها و بسیاری از نمایشگاه ها با غرور می آیند و با نگاه های متفکرانه به اطراف نگاه می کنند. اینان تنها شیفته خود هستند و در غرور کتاب خوانی و نمایشگاه آمدن و عصر ها در کافه نشستن و قهوه خوردن و یک پاکت سیگار تمام کردن غوطه ورند.

 

در سریال مرد هزار چهره صحنه ای از روشنفکران را نشان داد که در کافه دور هم جمع شده بودند و با گفتن هر کلمه ای به به می گفتند و تنها شیفته ی اسم و رسم بودند. و در بین آنان فردی که اسم مستعارش چ بود قرار داشت که مانند شبه مردی سیاسی بود و هیچ ترسی از گرفتار شدن به وسیله ی نیروی انتظامی را نداشت. به نظر بنده چ دقیقا تشبیهی از افرادی انقلابی ای است که می خواهند از چگوآرا تقلید کنند و شبیه به او باشند. هیچ نمی دانند که امروز از گذشته بسیار تغییر کرده و پای در راه گذشتگان نهادن ره به روشنی ندارد.

 

حال زمانی که این صحنه ها پخش شد در بین بسیاری از این شبه روشنفکران خشم را دیدم و این که احساس می کردند به آن ها توهین شده است. جالب است زمانی که صحبت از انتقاد از بعضی پزشکان و پاسگاه ها و باند های مخفی کشور می شود بسیار موافق هستند و خودشان هم انتقاد می کنند. اما زمانی که از خودشان(شبه روشنفکران) انتقاد می شود احساس توهین می کنند. حتی تا این حد دیدگاه باز ندارند که کمی به خود نگاه کنند ببینند این انتقاد به چه اشخاصی وارد شده است. مسلما زمانی که این سریال از پزشکان انتقاد می کند مفهومش کل جامعه ی پزشکان نیست و عده ای را مد نظر دارد. اما روشنفکران کلا بهشان توهین شده است. بسیار جالب است. روشنفکرانی که حتی جنبه ی انتقاد را ندارند و حتی نمی دانند انتقاد برای چیست و حتی نمی اندیشند که شاید خودشان هم جزوی از آنان باشند، آنگاه خود را با فکری روشن و آگاه می پندارند.

 

بسیار دیده ام زمانی که حرفی مخالف زنده می شود چگونه رفتار می کنند. اینان شهود های خود را هم نمی شناسند. اینان در همان جبری اند که مردم در آنند. اندیشه ای نو وجود ندارد. همه تنها ظاهر است و لذت از ظاهر بردن. تنها شیفته اسم و رسمند نه روشنگری و شکوفایی. اینان شیفته ی پوچند. بسیار دیده ام شیوه ی توجیه و سفسطه کردن را در بینشان.

 

روشنفکری در کتاب خواندن و اسم دانستن نیست. و کار روشنفکر تنها انتقاد و یا در یک جا نشستن و صحبت کردن هم نیست. حتی کارش به میدان جنگ رفتن هم نیست. کار او روشنگریست. دیگر زمانه زمانه ی فریاد زدن های بیهوده در بین مردم نیست. امروزه آن قدر فریاد در اطراف آدمیست که جایی برای چنین فریاد هایی نیست. فریاد ها گنگ شده اند طوری دیگر باید اندیشید.

 

 

با تشکر از دکتر اوحدی که در این راستا بنده را یاری کردند.

+ نوشته شده در  87/03/04   توسط امین حمزه ئیان 

آیا تا به حال در مورد ادراکات خود از جهان اطراف تفکر کرده اید؟ تفکر کرده اید که چگونه چیزی درون شما به صورت یک عقیده و یا نظر در می آید؟

 

همیشه فهم بشری از جهان و چگونگی آن، برای اندیشمندانِ طول تاریخ سئوال بوده است به طوری که این موضوع را از فلاسفه عهد یونان تا عصر امروز خود، می توانیم آشکارا ببینیم.

بعضی عقیده بر این دارند که ما هنگامی که پا به این دنیا می گذاریم، دارای یک سری دانسته ها هستیم و با خود آنها را از جهانی دیگر می آوریم. این دیدگاه به ویژه در ادیان سامی (مخصوصا مسیحیت و اسلام) مشاهده می شود. بر این اساس ما وقتی به این جهان می آییم خاطراتی را از دنیای دیگر به یاد داریم که پایه و مبنای ادراکات دیگر ما از دنیا می شود.

از این قبیل است اعتقاد به وجود خدا. همانطور که می دانیم اسلام پرستش و در راس آن احساس وجود داشتن خدا در درون هر فردی را، فطری می داند. و بسیاری از اندیشمندان و فلاسفه عقلگرا نیز برای اثبات وجود خدا، از این برهان استفاده کردند که وجود خدا برای بشر به طور فطری اثبات شده است و همانقدر بدیهی هست که وجود خود فرد بدیهی است!!!

از بحث زیاد فاصله نگیریم... . بنابراین عده معتقد شدند که بشر ادراکات خود را به طور ثانویه با توجه به منابع اولیه - که همراه آنها به طور فطری به این دنیا آمده است – بدست می آورند!

عده ای نیز بر این مسئله پافشاری می کردند که بشر تمامی ادراکات خود از جهان را به طور عقلی بدست می آورد. یعنی تفکر ماست که از اتفاقات مختلف برداشت می کند و اینگونه است که ما از جهان آگاهی پیدا می کنیم. اینان همگی عقلگرا بودند و به نظر می آید که دیدگاهی صحیحی داشتند. یعنی برداشت های ما همگی عقلی است. 

اما عده ای بر این عقیده هستند که ادراکات ما از هستی از طریق تجربه صِرف است. اینان عقیده دارند که مثلا نوزادی که به دنیا می آید هیچ تصوری از جهان ندارد، بنابراین با مشاهدات خود کم کم شناختهایش را بیشتر می کند. مثلا کودک اولین بار به وسیله حس بینایی خود، آتش را می بیند و آنرا از لحاظ ظاهری تشخیص می دهد، سپس مثلا دست به سویش دراز می کند تا آنرا لمس کند. وقتی که از طریق حس لامسه خود آنرا حس کرد، از آن شناخت و آگاهی بیشتری پیدا می کند. پس عده ای برای آگاهی و درک جهان قائل به شناخت از طریق حس شدند و تجربه گرایان را تشکیل دادند.

اما عده ای هم عقلگرایی و هم تجربه گرایی را برای درک جهان پیرامون اتخاذ کردند. اینان معتقدند که ابتدا ما جهان اطراف را از طریق حواس درک می کنیم و سپس با توجه به عقلمان، مشاهدات خود را تجزیه و تحلیل می کنیم. مثلا پس از لمس آتش، تجزیه و تحلیل می کنیم که آتش سوزاننده است و باید از تماس با آن دوری کرد! اینگونه عقل و حواس، به طور متقابل باعث شناخت ما از جهان می شود.

 

ولی آیا ادراکات ما از جهان اطراف، بر ادراکات جدید ما تاثیر می گذارد؟ مسلماَ همینطور است. وقتی که از طریق عقل و حواس ادراکاتی را بدست آوردیم، در برخورد با مسائل تازه، با توجه به تجربیات قبلی خود، جهان را درک می کنیم. مثلا وقتی من و دوست شاعرم با هم برای گردش به طبیعت می رویم، اتفاقات را با توجه به تجارب پیشین خود تحلیل می کنیم. یعنی وقتی من که مثلا در کارِ دلالی هستم، جنگل انبوهی را می بینم، از جنگل در ذهنم برداشت اقتصادی می کنم و بدون دریافت زیبایی آن به این فکر می افتم که درختان چه کیفیت چوبی دارند و دنبال بهره برداری از آن هستم. اما دوست شاعرم به سبب داشتن تجربیات متفاوت، از خود بی خود شده و مست طبیعت زیبا می شود، گویی با طبیعت و خداوند به وحدت وجود رسیده است! مستانه در میان درختان می گردد و با در آغوش گرفتن، سعی به احساس کردن آنها می کند!

بنابراین تجارب قبلی بر شناخت بعدی ما از جهان پیرامون تاثیر گذارند!

 

نتیجه گیری کلی و انتخاب دیدگاه صحیح بر عهده خواننده است!

منبع

+ نوشته شده در  87/03/01   توسط امین حمزه ئیان